سبکی تحمل ناپذیر هستی
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

این روزها بعضی عکسها را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم اگر کسی به شیدای ده سال پیش این عکسها را نشان می‌داد چه فکری می‌کرد؟ اگر شبیه «فلش فوروارد» در یک لحظه چشمهایم را می‌بستم و این تصویرها را می‌دیدم و بعد باز می‌کردم و در خانه بودم با نوزادی در آغوشم. هیچ وقت باور نمی‌کردم که زندگی من ممکن است اینقدر تغییر کند. باور نمی‌کردم آدمهایی از گذشته‌ها دوباره وارد زندگی من می‌شوند. باور نمی‌کردم که دوباره در یک قاب می‌ایستیم. دوباره حرف می‌زنیم. دوست می‌شویم. باورم نمی‌شد که زندگی بخواهد مرا اینقدر بچرخاند و باز ببینم در همان نقطه اول ایستاده‌ام. به زندگیم فکر می‌کنم. « چه می‌شد اگر...» را می‌گذارم اول جمله‌ها و بعد می‌بینم نمی‌توانم بقیه‌اش را بسازم.

بار سنگین انتخابهای درست و نادرست روی شانه ‌هایم است. چه فرقی می‌کند. این راهی است که رفته‌ام. هزار راه هم هست که نرفته‌ام و هرگز نخواهم دانست که اگر آنها را رفته بودم چه می‌شد یا حالا کجا بودم ... شب، شب میهمانی بزرگداشت امینی به همین فکر می‌کردم. به شب تیره که سنگین می‌شد. به آدمها. به چشمها و اشکها و لبخندها و فکر می‌کردم من، اگر این شب را به خوابم هم دیده بودم، باورش نمی‌کردم. ایستادن در این عکسها کنار آدمهایی اینقدر غریبه و اینقدر آشنا.

به شوخی بزرگی که زندگی با ما کرده فکر می‌کنم. به اینکه اگر یک روز همان بیست سال پیش کسی دستی می‌زد روی شانه‌هایمان و می‌گفت بیست سال دیگر با هم خواهید بود ... آن روزها «بیست سال دیگر» مثل هیچ وقت بود. آن هیچ وقت دور از دسترس حالا برگشته. حالا اینجاست و من باورم نمی‌شود. باید یک داستان دیگر بنویسم. از همینها که زندگی به سرم آورده. یا من به سر زندگی آورده ام. بنویسم که چه سخت است در بیست سالگی باور کنی که بیست سال بعدی هم هست و می‌تواند آسمان آبی تر یا خاکستریتری برایت بیاورد. چه فرقی می‌کند. کدامتان زندگیتان همان شد که در بیست سالگی فکرش را می‌کردید؟

اما، هر چقدر هم که خودم را دلداری بدهم یک جا می‌بینم ایستاده ام و به دختر سر به هوایی فکر می‌کنم که روی آن سکو در دانشکده نشسته و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند آینده است. فکر می‌کنم اگر فقط کمی عاقلتر بود، من حالا کجا بودم... دخترک اما سر عاقل شدن ندارد... شاید هر راهی هم که رفته بودم باز هم پسری داشتم با چشمهای خودم. شاید هم نه. نمی‌دانم. چه فرقی می‌کند.   من از بین آن همه راه، بعیدترین و دشوارترینشان را انتخاب کردم و حالا برگشته‌ام. خستگی بیست ساله را روی شانه چه کسی بگذارم؟ وقتی همه مثل من کوله‌بارهای سنگین روی دوش دارند و رد سالهای رفته روی گونه‌ها و کنار چشمها و در موهای خاکستریشان پیداست.

بی فایده است. کسی بار مرا سبکتر نخواهد کرد. باید شانه‌هایم را قویتر کنم. باید کرگدنم را از هر جا که پنهان شده پیدا کنم و این همه حسرت را زیر پاهای زشت و سیاهش له کنم. ولی وای بر تو ای شیدای سر به هوا. اگر یک روز ماشین زمان اختراع شد و من روبروی تو ایستادم چنان محکم توی صورتت سیلی می‌زنم که برق از چشمهایت بپرد. دخترک دیوانه.