لطفا همدیگر را نترکانید. مرسی. اه.
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

فکرمی کنم بیشتر وقتها مشکل ما بارهایی که روی دوشمان داریم نیست. مشکلمان اینجاست که کسی درک نمی‌کند که چه کار دشواری داریم انجام می‌دهیم. فکر می‌کنم باگ طبیعت در مورد ما دقیقا در همین نقطه باشد. با این همه توانایی و قابلیت که داریم در بند آن جمله‌ی کلیش‍ه‌ای بی مزه‌ای هستیم که بگوید:‌« دمت گرم. تو چه زن خوبی هستی. باریکلا چه خوب داری همه چیز را منیج می‌کنی.»

آن تایید نشدن دردش آنقدر زیاد است که یهو بار صد کیلویی می‌شود ده تن.  دیگر نمی‌شود تکانش داد. می‌بینی صبح که بیدار شدی انگیزه تکان خوردنت به زیر صفر نزول کرده. چه برسد به اینکه بخواهی دنیا را هم مدیریت کنی. درد در همین نقطه‌ی دیده نشدن ، درک نشدن و فهمیده نشدن است.

بعد متاسفانه می‌توانیم سالهای سال بدون اینکه خم به ابرو بیاوریم بارهایمان را به دوش بکشیم و بعد از اینکه به اندازه ده برابر طبیعیمان کش آمدیم یهو با یک صدای کوتاه «تق» ببریم و جا بزنیم. اطرافیانی که شاهد نیم قرن کش آمدن ما بودند گاهی سخت است باور کنند که بریده‌ایم. برای اینکه خیلی وقتهای دیگر بوده که اوضاع شاید هم بدتر بوده و ما نبرده‌ایم. اما همه‌ی اینها قبل از نامرئی شدنمان بوده لابد.

دنیا را اداره می‌کنیم ولی اشکال کارمان اینجاست که بلد نیستیم نیروی خودمان را مدیریت کنیم. تا وقتی که جان داریم، مثل مرغ سرکنده می‌دویم و بعد جان که رفت، سر نداشته را می‌گذاریم زمین که بمیریم. یک جایی کاش قبل از مردن محتوم بتوانیم حالی بقیه بکنیم که نقاب نامرئی را کنار بزنند و بفهمند که حضور و آرامش همیشگیمان هیچ هم همیشگی نیست.

من دارم راز بزرگی را به شما می‌گویم. می‌شود با تایید کردن عمر بال بال زدن مرغ بی نوا را نامحدود کرد و به سلطنت در دنیایی که جزئیات وقت گیر بی اهمیتش را دیگری اداره  می‌کند ادامه داد. من اگر جای شما بودم، اگر به جای اینکه در جبهه اداره کنندگان دنیا باشم، داشتم سلطنت می‌کردم از این باگ طبیعی به نفع خودم استفاده می‌کردم. قبل از شنیدن صدای «تق»‌ طبعا... اگر قبلا زده اید طرفتان را ترکانده اید، کار چندانی از دست من برنمی آید!