هو هو چی چی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

قطار از بین دشتهای سرد یخ زده جلو می‌رود. من مثل بچه ها دماغم را چسبانده‌ام به شیشه‌های سرد و بیرون را نگاه می‌کنم. راه کش می‌آید و نرسیدن می‌شود آهنگ قطار: « هو هو چی چی ن می ر سیم ن می ر سیم» لج می‌کنم با قطار. می‌خواهم فرار کنم. روی برفهای دست نخورده دشتی که تا چشم کار می‌کند سفید است بدوم. بدوم تا با آهنگ نرسیدن لج کرده باشم. بدوم که برسم. اما بچه من اینجا خوابیده است. تو اینجایی و من بسته شده‌ام به شما دو نفر. قطار می‌داند. قطار می‌داند که من نمی‌توانم بدوم. قطار می‌داند که مجبورم گوش بدهم به آهنگ چرخهایش و صبر کنم تا بچه‌ام بیدار شود. قطار می‌داند که من جایی نمی‌روم. قطار به من می‌خندد.  دماغم را فشار می‌دهم به شیشه‌های یخ زده. دورتر توی دشت، چیزی شبیه یک روباه، دارد می‌دود.