یک زندگی تقریبا معمولی
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

لابد از اولش قرار بوده همه چیز همینقدر سخت باشد. لابد آن زندگیهای آسان با عکسهای شیک و پیکشان در فیس بوک هم پشت صحنه‌های اینطوری دارند. برایم نوشته چرا چشمهایت در عکس نمی خندد؟ رفیق سی و اندی ساله است که می داند بلدم با چشمهایم بخندم. به عکس برمی گردم. همه چیز به نظر درست می آید. تقریبا همه چیز. فقط اینکه احساس می کنم از خوابی شیرین بیدار شده‌ام. خوابی که آنقدر طولانی بود که فکر کردم خود واقعیت است. همین واقعیت زشت و روزمره و همیشگی بی‌ظرافت. حالا رو در روی روزهای کوتاه فکر می کنم همین؟ پایان خوبی نیست. پایان خوبی اصلا نیست. به داستانهایی فکر می کنم که باید بنویسم.  به من گفته‌اند به تجربه های زیسته خاصت رجوع کن. تجربه های زیسته ی خاصم را می زنم زیر بغلم که وقتی هوا خنکتر شد ببرم جایی آتششان بزنم. پناه ببرم به یک زندگی معمولی. تقریبا معمولی. جایی که خندیدن از یاد چشمهایم نرود...