برای وقتی که دیگر در آغوشم جا نشود ...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یکی از باگهای بزرگ جهان هستی همین است که قبل از اینکه پدر یا مادر بشوی قادر به درک والدینت نیستی. آن نوری که باید به رابطه تان بتابد تا آنها را از برج عاج ترسناکشان پایین بیاورد و به عنوان یک موجود انسانی قابل درک کند، فقط بعد از والد شدن اتفاق می‌افتد. سالهای بعد با بزرگ شدن بچه می‌بینی که چقدر همه چیزهایی که تا دیروز بدیهی و ساده فرض می‌کردی، دشوار است. چقدر داشتن یک رابطه درست با فرزند می‌تواند مشکل باشد و ته اش این است که هر کاری هم بکنی بچه ات احساس می‌کند مورد ظلم واقع شده و به اندازه کافی دوستش ندارند. باید به امید تابیدن آن نور بمانی که شاید ده، بیست یا سی سال بعد بالاخره بتواند درکت کند.

بتواند بفهمد که چه آسیب پذیری در برابر ناتوانی دستهایت و چه سخت است بزرگ کردن کسی که مدام از تو فاصله می‌گیرد و چه سختتر است که بتوانی به او بفهمانی که دوستش داری. گاهی آنقدر از مادرها کاری برنمی آید که پناه می‌برند به همان راه حل کلاسیک جواب پس داده ی سالیان. آشپزی. اتوکاری. شستشو...

می فهمم که گاهی تمام نخهای رابطه گره خورده اند و فقط مانده همین مراقبت نیم بندی که ازشان برمی آید. با تمام عشقی که دیگر نمی‌توانند از آن حرف بزنند. با آغوششان که برای فرزندشان کوچک شده و با دنیای سرد خیلی وقت است که هر دوشان را احاطه کرده. قبلا نوشته بودم باز هم می‌نویسم. اینجور وقتها احساس می‌کنم ما مادرها چه موجودات طفلکی قابل ترحمی هستیم...