moving on
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

کاش آدمها بلد بودند «موو-آن» کنند. نمی‌شود ترجمه‌اش کرد عبور. «موو-آن» فقط عبور نیست. چیزی از جنس دل کندن در خودش دارد. بریدن. رفتن. تمام کردن.

سالها می‌روند و می‌بینی هنوز هستند کسانی که نمی‌توانند بدون خشم و بغض به گذشته نگاه کنند. نمی‌توانند خودشان را ببینند. یا نقش خودشان را در تمام اتفاقهایی که افتاده بپذیرند.

می شود بقیه عمر را هم در نقش قربانی هدر داد. می‌شود زانوی غم به بغل گرفت و چشم در چشم دروغهایی که از بس به خودت گفته‌ای باورت شده، به زندگی ادامه داد. می‌شود این دروغها را برای بقیه هم تکرار کرد. همیشه هستند احمقهایی که باور کنند.

 

ولی فکر می‌کنم تا وقتی آدم عبور کردن را یاد نگیرد و نقش خودش را در شکستهای زندگیش نپذیرد محکوم به تکرار است. محکوم به گیر کردن در لوپ دردناک گذشته. محکوم به ایستادن. توطئه کردن. سنگ زدن به کسانی که راهشان را جدا کرده‌اند و رفته‌اند. محکوم به اینکه اندوه گذشته را چون صلیبی به دوش بکشد و تقصیر تمام شکستهایش را به گردن بقیه بیندازد. بدون اینکه ببیند چگونه آدمها برای هم مرداب می‌شوند و در زندگی هم انسداد ایجاد می‌کنند. چطور محکمترین زنجیرها پاره می‌شوند و خاطرات زیر آفتاب کم جان پاییز جان می‌دهند. بدون اینکه بپذیرد و از برج شیشه‌ایش پایین بیاید و روی زمین خدا قدم بگذارد.

اینجا، روی زمین خدا، پاییز است و هیچ کس نمی‌تواند این را تغییر بدهد. درست مثل همه اتفاقها... درست مثل حقیقت.