شیدای سبز انگشتی
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس

گلهای خانه‌ی مریم جان گرفته بودند. سبز و سرحال و شاخه‌هایشان را به طرف نور چرخانده بودند. اولین بار بود که گلدانهایش را اینقدر سبز می‌دیدم. هیچ کدام نه بی حال بودند. نه زرد. نه کم جان. حتی قلمه‌های تازه‌اش هم خوب بودند. در خانه‌ی خودم پتوسها دیوانه شده‌اند و هر کدام از گلدانها از جایی که هستند تا شعاع یک متریشان را سبز کرده‌اند. خانه‌ی کوچکی دارم. به زودی مثل خانه‌ی تیستوی سبز انگشتی باید تونلی بزنم از لابلای سبزی برگها. 5 تا گلدان پتوس دارم و انگار هر پنج تا با هم خبر خوبی شنیده‌اند و دستهای سبز و زیبایشان را دراز کرده‌اند که از این سر خانه به آن سرش برسانند و همدیگر را در آغوش بگیرند. سرم را می‌برم کنار گلدانهای صورتی و زرد و یاسی و می‌پرسم  چی شده؟ ریز می‌خندند. دیگر آنقدر دیوانه شده‌ام که صدای خنده‌هایشان را بشنوم.

بی‌تا می‌گوید گیاهها و گلدانها حال آدم را به خودشان می‌گیرند. هیچ وقت گیاههایم این همه دیوانه نبوده‌اند. این همه سبز. که صدای رقصشان در خانه بپیچد. حالا می‌دانم که وقتش شده که باور کنم. خودم را. روزهایم را.  در میان همه چیزهایی که باید از نو بهشان ایمان بیاورم «فصل سرد» هم هست. لیست طویلی دارم. اولش نوشته‌ام بوی برنج. ملافه‌های شسته. پنجره‌های تمیز. خنده یک نوزاد و ... عشق.

 

 

پ.ن. آیا کامنت دونی ایرادی داره؟ یا صرفا سکوت کردین؟ اگه ایرادی داره لطفا به من ایمیل بزنین. mrsshina@gmail.com اگه هم که فقط ساکتین خب...