که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

 لحظه‌هایی هست توی زندگی که «چو بید بر سر ایمان خویش»، لرزان، خودم را تماشا می‌کنم. دختر دیوانه را که راه نمی‌رود. از بالای پله‌ها پرواز می‌کند و در تو فرود می‌آید. همان که در دلش زنی بلند بلند آوازی به زبانی غریب می‌خواند. دخترک می‌تواند در زمان عقب برود و از یک دایره کوچک پلاستیکی حبابهای شفاف را فوت کند و دنیایمان را پر از رنگین کمان کند. بین حبابهای رنگارنگش به دنیا نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم چه خوب می‌فهمم وقتی زنی می‌نویسد که درخت کوچکش به باد عاشق بوده. چه همه‌ی آهنگها دوباره مال من شده‌اند. چه حس غریب کودکانه‌ای که دنیا باز از پشت افقی دور سرک بکشد و فکر کنی که روزهای نیامده‌ای هم درراه است. روزهای نیامده را در کاغذ رنگی می‌پیچم و گوشه کابینت پنهان می‌کنم. روزهای مبادا را با آن بسته‌بندی زیبای فریبنده‌اش بدون اینکه باز کنم در کیسه زرد رنگ زباله می‌گذارم و به سرایدار می‌سپارم. فکر می‌کنم دوباره دارم صدای گنجشکها را می‌شنوم. برای همه اینهاست که «چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم...» چو بید ...  بدون روز مبادا زندگی کردن را بلد نیستم. همه چیز را باید از نو یاد بگیرم... به وقت پاییز آن هم.