به ساعت 4 بعد از ظهر 15 مهر 95
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس

1- با دخترک که حرف می‌زنم تازه می‌فهمم که چقدر آرام شده‌ام. می‌توانم دستم را بزنم زیر چانه‌ام و حرکات تند دستهایش را تماشا کنم. می‌توانم هیجانش را احساس کنم و ببینم که مثل موجی از کنارم عبور می‌کند و گرمم می‌کند. مدتها بود که با آدمی اینقدر زنده و هیجان زده صحبت نکرده بودم. شور زندگی مثل نوری از او می‌تابد و همه جا را روشن می‌کند. می‌بینم و می‌فهمم که چگونه می‌تواند فضا را از حضورش پر کند و اشیای بی جان را وادار کند که به سمت او سر برگردانند.

2-  «دستهای تو تصمیم بود. باید می‌گرفتم و دور می‌شدم.»*

3- دوربین چرخیده بود سمت من، قبل از اینکه اسم تو را بخوانند. بعد اسم خانه را گفتند و تو از جایت بلند شدی. هزار بار در خیالم این صحنه را ساخته بودم. هزار بار قلب من از هیجانش تکه تکه شده بود و اسم تو را خوانده بودند. هزار بار هر قدم را ساخته بودم. هر یک قدمت را تجسم کرده بودم و باز هم آن لحظه از همه اینها که ساخته بودم و خواب دیده بودم، بهتر بود. بعد برگشتی کنار من نشستی ... در احاطه ی شادی دوستان همه رویاهایم واقعی شده بود.

4- هر وقت می‌خواهم چیزی را به یاد بیاورم باید در تاریخ شخصیم ماندگارش کنم. این بار به آرایشگر گفتم کوتاه کن. حلقه های خرمایی که ریخت روی زمین سبک شده بودم. آنقدر سبک که بتوانم بپرم. تا عصر که واقعا پریدم و پریدیم...

5- روزهایی هست که باید قاب کنم و به دیوار زندگیم بزنم. در آن نور و گرما و زندگی بیاندوزم برای زمستانهای سرد درکه. برای شبهای بتن ریزی. برای وقتهایی که پیمانکار اسکلت زنگ می‌زند و همه وقتهایی که زندگی راه خودش را نمی‌رود.

6- حالا نشسته ام و به دریای خروشانم نگاه می‌کنم. می‌خواهم منتظر بمانم تا همه چیز دوباره در من ته نشین شود. دوباره در آبی بی‌کران اطرافم انعکاس آسمان و ابر را ببینم. موج جوشان درونم دریایم را مدام به پیچ و تاب می‌اندازد... صداهایی که اسم ما را  صدا می‌کنند.

7- می‌گویم این گلدان سفالی مال من. به قلمه های تازه فکر می‌کنم. فکر می‌کنم روی گلدان سفالی تاریخ را بنویسم. یا تکه های داستان را. یا خوابی را باید پس از این ببینم. یا این روز که در غروب باغ فردوس تمام می‌شود و باز ادامه دارد که به دستهای دیگری ختم شود.

8- آخر تمام نوشته‌های این چند وقت یک جمله دوسه کلمه ای مستتر هست. انگار تمام این نوشته ها باید از همین جمله شروع شود و به همین جمله ختم شود. همان جمله ای که نمی‌نویسمش ولی حتما تو می‌دانی... می‌دانی نه؟

 

 

 

* شمس لنگرودی