مهم نبودن
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

برای یک روز مرخصی خودم را زدم به آب و آتش. با مدیر پروژه و مهندس تاسیسات و رئیس خودم هماهنگ کردم. بال بال زدم برای بلیت قطار. با معلم مدرسه سینا و هزار و یک نفر دیگر سر و کله زدم. یک روزه پا شدم رفتم تبریز. هر کی از من پرسید که چرا فقط یک روز می مانم مفصل برایش توضیح دادم که کار دارم و نمی توانم بیشتر از یک روز مرخصی بگیرم. از لابلای دشتهای برف زده برگشتم تهران.

بال بال مدام ، مدرسه پسرک تعطیل شد. برق شرکت پرید و تمام چهارشنبه خاموشی داشتیم. دیدم چه همه خودم را جدی گرفته ام. دیدم که اتفاقی نمی افتد اگر من یک روز نباشم. اگر نمی کوبیدم که از تبریز برگردم تهران. اگر این همه جدی نمی گرفتم خودم را، زندگی داشت راهش خودش را می رفت. زندگی توی پاییزش هم برف داشت. تهران شده بود عین عکسهای کارت پستالها. پسرک خوشحال خوشحال بود از اولین تعطیلی برفی اش. من بودم که زیادی خودم را جدی گرفته بودم. می خواهم به خودم یادآوری کنم که زندگی با آدمها سر شوخی دارد. مهم بودن، البته، خوشایند است اما هیچ کس آنقدرها مهم نیست که نتواند از یک روز صرفنظر کند. هیچ کس آنقدرها مهم نیست که برای شاد بودن وقت نداشته باشد. هیچ کس آنقدرها مهم نیست که نتواند برف بازی کند. من آنقدرها مهم نیستم. زندگی مهمتر است. پسرک، دشت برفی و دندان لق - اولین دندان لق پسرکم - مهمتر است.