شراب صد ساله من وقتشه که بنوشمت ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

به من همین تکه‌های غیر جدی زندگی را ببخش... من فکر کنم که کجا برویم... چه بخوریم... من فکر کنم که باید سبزیجات بخریم... فکر کنم به شام و ناهار و تمام چیزهای معمولی ساده و خوب زندگی...

تو روی همین مبل، کنار کتابخانه تمام دنیا را به راه خودش ببر... من همینجا که هستم بمانم... با لیوانی در یک دست...با سیگاری در دست دیگرم کنار این پنجره ی باز باز... کنار صدای بی وقفه مته‌ای که آسفالت خیابان را می‌شکافد... کنار روزی که آرام آرام می‌گذرد... کنار تصویر ساده و کامل امروز و تمام روزهایی که با تو گذشته است...

تو مرا نجات داده‌ای... دنیا دیگر مال من نیست... مال توست.... تو نجاتش بده... من دغدغه‌ای ندارم جز ایستادن کنار تو... تمام کردن این سیگار و عاشقی کردن تا آخر آخر خودم ... همین.