یازده
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

گفتم اگر هری پاتر خوان بودی امشب دل توی دلت نبود که نامه هاگوارتزت برسد. گفتم فیلمش را دیده‌ام. بعد شروع کرد از جنگ آخر هری و ولدمورت تعریف کردن. داشتم لاک یاسی می‌زدم به ناخنهای کوتاه کوتاه. قبلش فکر کرده بودم اصلا مهم نیست که ناخنهایم کوتاه کوتاه است. دلم می‌خواست لاک بزنم.

لبریز بودم از نوستالژی تولد بچه یازده ساله‌ای که روبرویم ایستاده بود و منتظر نامه هیچ مدرسه جادوگری توی دنیا هم نبود. قلبم ورم کرده بود و می‌خواست با یک بغض سنگین بترکد و یادم بیندازد که یازده سال پیش همین امشب داشتم چطور داشتم از هیجان می‌مردم. به زن بیست و نه ساله ای فکر کردم که پیراهن بلند سبز پوشیده بود و دستش را روی شکم بزرگش گذاشته بود و فکر می‌کرد فردای آن روز چه می‌شود. می‌دانم که لاک نزده بود. نه یاسی. نه قرمز و نه هیچ رنگ دیگری.

می‌دانم مهمترین لحظه ی زندگی من همین بوده است. همین لحظه ی به دنیا آمدن این پسر. همین لحظه که هر سال هم که از آن می‌گذرد باز نه کمرنگ می‌شود و نه از یاد می‌رود. به درد عشقش فکر کردم که حالا دیگر آنقدر کهنه شده است که دیگر یک تکه از قلبم است. فکر کردم اصلا یادم نیست وقتی نبود دنیا چه شکلی بود. به چه راهی می‌رفت و شیدایی که مادر نبود به چه چیزهایی فکر می‌کرد. انگار تا بوده همین بوده. تا بوده من مادر پسری بوده ام یک، دو ... ده و یازده ساله که مثل هر شب قبل از خواب افتاده به وراجی و حالا بدون اینکه رد یازده سالگی روی شانه هایش باشد، برای جشن تولدش خیالبافی می‌کند.