کاش گربه شاخ نداشت.
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

آبان همیشه برای من با اتفاقهای عجیب و غریب و اساسی زندگیم آمیخته بوده. انگار که کارما یا هر چه که دور سرم می‌گردد در آبان به اوج خودش می‌رسد. آبانهایم را که نگاه می‌کنم می‌بینم بهترین و بدترین اتفاقهای زندگیم توی همین ماه اتفاق افتاده. البته همان چیزی که حالا بهش می‌گویم «بدترین» یک وقتی برای خودش در دسته «بهترین» قرار می‌گرفت و بعد زمان و هر چه در او هست دست به دست هم داد تا نظر مرا عوض کند. من در آبان ماه مادر شده‌ام. در آبان ماه به ته چاه خودم سقوط کرده‌ام. در آبان از همان انتهای چاه نور خودم را پیدا کرده‌ام. در آبان زمین خورده‌ام. در آبان مهمترین و اساسیترین تصمیم عمرم را گرفته‌ام. هر آبان که می‌گذرد باز می‌بینم چه ماه خوب و خوش و ترسناکی است برایم.

 

امروز موفق شدم و خودم را به ثبت رساندم و حالا من یه آدم هوشمند با کارت ملی هوشمند هستم که دولت می‌تواند هر جا که هستم به اشاره‌ای ردم را بگیرد. هی دل خوش می‌کنم که این آبان، همین تغییر اساسی را داشته اما این 5،6 روز را هم بگذرانم دیگر می‌توانم نفس راحتی بکشم تا سال بعد...