عوارض فقدان نقشه فاز دو و شیاطین دیگر
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

- به پریسا و پیغام صبحگاهیش

از راه نرسیده، همه داشتند به خاطر راهروهای مجتمع سر به سرم می‌گذاشتند. در مسیر راهروها جا به جا ستونهای بتنی 80 در 80 عرض راهرو را به 80 سانتیمتر تقلیل داده‌اند. 80 سانتیمتر عرض یعنی وسایل خانه را به زحمت از راهروها عبور می‌دهند. دو نفر از کنار هم نمی‌توانند رد شوند و میهمانهای تازه مخصوصا اگر آرشیتکت باشند، سر به سر صاحبخانه می‌گذارند.

سر درددلم باز نشد که از تاسیسات بنالم و سقف نیمه شکافته حمام را نشانشان بدهم و «مسلمونا گریه کنین.» راه بیندازم. با همه‌ی این کاستیها هیچ جا به اندازه ی این ساختمان کهنه با راهروهای باریکش برایم خانه نبوده است. گرمم نکرده است و پناهمم نداده است. تا دیوار ارغوانی و گلدانهایم را دارم مهم نیست که پشت در چه اتفاقی می‌افتد. مهم این است که بچه‌ها روی فرش لاکی رنگ بنشینند و ورق بازی کنند و ما دور میز چوبی به خاطره‌های قدیمی بخندیم و من فکر کنم چه خوب شد میز را نفروختم. فکر کنم اگر پتوسهای دیوانه‌ام را هرس کنم قهر می‌کنند؟ نمی‌کنند؟ فکر کنم به اینکه چه خوب که می‌شود ساعت 5 تصمیم گرفت و ساعت 7 این همه آدم را در خانه داشت. فکر کردم همینها را دوست دارم. همین بی تکلفی... همین شوخیهای کوچک غروب پاییز. همین که دلم گرم است به صدای خنده‌ها و بودنها. همین که بچه هست و به نظر هم خوشحال می‌رسد و یک روز که شبیه بقیه روزها نیست دارد با خنده هایش تمام می‌شود.

آش رشته بخار می‌کرد و من ملاقه به دست ژست مادربزرگانه گرفته بودم. بدون قابلمه‌ی آش و پتوسهای دیوانه و خنده‌ی آدمهایم چطور این همه سال دوام آورده بودم؟ پشت شیشه سوز برف بود و تاریکی. در خانه، پشت راهروهای مسخره از آن همه دلهره چیزی به جا نمانده بود. خانه بوی آش می‌داد و از نفس این همه آدم گرمتر از همیشه بود.