قصد این مستان و این بستان هم مکن، عجالتا!
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

شب که برف شروع شد، عزا گرفته بودم که اگر فردا تعطیل شد چه خاکی به سرم کنم. پسرک داشت برنامه برف بازی می‌ریخت و من فکر می‌کردم به میز کارم و اینکه چقدر دلم می‌خواهد بنشینم روبروی دیوار آجری و بقیه نما را بکشم. اشتیاقم برای خودم هم عجیب بود. هر چند که اگر مهندس خسته شاغل نباشم واقعا نمی‌دانم با ساعتهای طولانی خانه ماندن چه کنم. همینقدری که هستم برایم بس است. برای همین شاید، بیشتر یکشنبه تعطیل به آشپزی گذشت و حالا هنوز یخچال پر از غذاهای خوشمزه و خوشرنگ است و من فکر می‌کنم لطفا برف آنقدر نبارد که ما در خانه حبس شویم. لطفا، لطفا، لطفا و شروع می‌کنم با خدا راز و نیاز کردن که این مدرسه‌ها را تعطیل نکن به موازات اینکه این وصل را هجران نمی‌کنی و بقیه قصه‌ها... صبح پسرک با غرغر مبسوطی در خانه قدم می‌زد که چرا مدرسه‌ها را تعطیل نکرده‌اند مگر این همه برف را نمی‌بینند و من فنجان نسکافه به دست ته دلم قند آب می‌شد که از خانه‌نشینی خلاص شده‌ام و می‌توانم پشت میز، مداد آبی تازه‌ام را بگیرم دستم و به لیست بلند و بالای کارهایم برسم.

تمام راه ترافیکی که داشتم  صدای دخترها را گوش می‌کردم، ته دلم کسی که شاید تکه‌ای از من بود آوازی را با صدای بلند می‌خواند. ماجرای صدای دخترها هم از این قرار است که با یک گروه دوستان قدیمی مرتب برای هم «ویس» می‌گذاریم و هر روز صبح، راه ترافیکی با شنیدن صداهایشان از چهار گوشه دنیا کوتاه می‌شود و هفت تایی توی ماشین می‌نشینیم و حرف می‌زنیم تا خود مقصد. شما هم از این امکانات جدید تکنولوژی به نفع روزهایتان استفاده کنید. جواب که می‌دهد هیچ. خیلی هم خوب است.

دیگر اینکه وسط بحثها حرفی شد از ایام جهالت – بیست و خورده‌ای سالگی – که همانجور که داشتیم به زندگیهایمان گند می‌زدیم، چقدر ساپورت کردن همدیگر را بلد نبودیم. چه بلد بودیم آن موقع گرچه؟ بماند. به فکرم رسید که چقدر بزرگ شدن خوب است که نصف بیشتر راه را رفته ام و می‌دانم که خبر خاصی نبوده. نصف دیگرش را هم بخواهم نخواهم به زور می‌برنم و از آن اشتیاق مبهم احمقانه که فکر می‌کردم برای شکستن شاخ غول به دنیا آمده ام خلاص شده‌ام و دیگر می‌توانم با خیال راحت از ضعفها و اشتباههایم حرف بزنم و امیدوارم که به زودی بتوانم به آنها بخندم. فکر می‌کنم تا وقتی نتوانم به اشتباههایی که هنوز از آنها به شدت خشمگینم بخندم هنوز تکه‌هایی از من درگیرشان می‌ماند. ولی خب من هم حق دارم. اگر مقیاسی برای گند زدن به زندگی وجود داشته باشد و مثلا ضریبی برای مقایسه، خب من زیادی در صدر جدولم... از آن جدولهایی که فقط ته اش جای خوبی برای زندگی کردن است. بماند.

سردرد دلم باز شد سر صبحی... حالا روبروی دیوار آجریم نشسته‌ام. از شیشه‌های بزرگ می‌بینم روی تپه را برف گرفته و هنوز ریز و ممتد می‌بارد. نگهبان کلاه مسخره‌ای سرش گذاشته و شبیه سران بازنشسته مافیای محلی شده و لیست بلند بالای شارژ ساختمان را گرفته دستش که برود سراغ همسایه‌ها. خیلی داروغه طور. من، شال قرمز سرم کرده‌ام که سفیدی برف را بشورد و ببرد. تنها هستم و باید یادداشت روزنامه را بنویسم که نه حسش هست و نه سوژه اش را دارم. همین الان 500 کلمه را ده دقیقه ای نوشته ام برای 350 کلمه یادداشت جان به سر می شوم ... ای خدای ددلاین‌دارهای سراسر عالم به دادم برس...