«شبهای زاینده رود»
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

سی و سه پل / شب

در سی و سه پل باران گرفت. مردم جدی نگرفته بودند. تندتر که شد تازه مردم به صرافت پیدا کردن یک سر پناه افتادند. قهوه خانه پایین پل غلغله بود. مرد درشتی دم در ایستاده بود و آدمهایی را که به زور می‌خواستند وارد شوند هل می‌داد.

قدم زدیم زیر باران. کنار زاینده رود پسری گیتار می‌زد. آن طرفتر مردی آواز می‌خواند. همه زنده، همه شاد. انگار نه انگار که باران می‌بارد. به زاینده رود و آب خاکی رنگش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم وقتهایی که رود آب ندارد این شهر چطور می‌شود؟ این مردم چقدر فرق می‌کنند؟ آیا باز هم کسی کنار رود خشک آواز می‌خواند؟ کسی اینجا قدم می‌زند؟ به مردم زنده دل و خوشایند این شهر حسودیم می‌شود.

تهران دود زده مان کجا و اینجا کجا؟ آدمهای ترافیک زده شهر من کجا و آدمها ی سرخوش این شهر کجا؟ کاش تهران رود داشت. دریا داشت.

شب عروسیمان اقوام خستگی ناپذیر اصفهانی تا 2 نیمه شب هنوز مثل سرشب سرحال بودند. آوازه خوان. سرخوش. من داشتم با آن لباس سفید بلند و سنگین بیهوش می‌شدم. اما کسی حواسش به من نبود. عروسی ما بهانه بود برای سرخوشی، برای خنده، برای دور هم جمع شدن.

وقتهایی که زاینده رود آب ندارد این مردم چه می‌شوند؟ مثل تهرانی ها کج خلق و عصبی می‌شوند، یا هنوز می‌توانند بخندد؟

نمی توانم اصفهان را بدون زاینده رودش تجسم کنم.

میدان نقش جهان / همان شب

شب میدان نقش جهان را ندیده بودم. زیباست اما نورپردازی سه بنای تاریخی کمرنگ و نامشخص است. چیزی از شکوهشان به تاریکی شب نمی‌تابد. مانده اند در خلسه تاریک و ابهام اطرافشان. با دست نشان می‌دهم : این عالی قاپو، این یکی مسجد شاه و آن هم مسجد شیخ لطف الله. تک و توکی از مغازه ها که باز است بیشتر توجه اطرافیانم را جلب می‌کند. پسرم دستم را می‌کشد که یکی از این تابلوهای مس کاری را بخریم. « می‌خریم. می‌خریم. بعدا.»

میدان سرد و خاموش و باران زده است. از سرزندگی زاینده رودیان اینجا اثری نیست. اینجا توریستها پرسه می‌زنند و شب برایشان بهانه ای بیش نیست.

پل خواجو / ادامه همان شب

پل خواجو سبکتر و سرخوشتر از سی و سه پل است. انگار که بگوید ببین چه بی دغدغه تر و چه راحتتر از تو ایستاده ام و عین خیالم هم نیست. سبکی توی پل خواجو دامنم را می‌گیرد. دلم می‌خواهد بدوم. من هم بزنم زیر آواز و از روی لبه پل به رودخانه زیرپا نگاه کنم. سرخوشم. هوای بعد از باران، عالی است.

اصفهان / 24 آبان 90