بیست سال پیش در چنین روزی...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

از راههای رفته که حرف می‌زنم هنوز خشم هست. وقتی صدای خودم را می‌شنوم آن خشم مخفی سر باز می‌کند. پیدایش می‌شود و روبرویم می‌نشیند. پاهایش را می‌اندازد روی هم و چشم در چشم من با صدای بلند تخمه می‌شکند. انگار که بخواهد لجم را در بیاورد یا وادارم کند به فریاد زدن. می‌شناسمش. خوب به چشمهای قرمزش نگاه می‌کنم و می‌بینمش. اگر نمی‌توانم با او بجنگم می‌توانم خوب نگاهش کنم. می‌توانم تمام جزئیاتش را به خاطرم بسپارم و بالاخره بعد از این همه مدت بپذیرم که من خشمگینم. این واگویه‌های تلگرامی خیلی وقتها برای من چیزهایی را روشن می‌کند که در گوشه‌های ذهنم مخفی شده‌اند. یکیش همین خشم. تا قبل از اینکه لو برود و لباس مرتب مهمانی را از تنش در بیاورد و لخت و شلخته جلوی رویم بنشیند فکر می‌کردم یک تکه از من است. حالا می‌بینم که نیست. مهمانی ناخوانده است که لابد باید دست به دامان مشاور شوم که از اتاقم و زندگیم و روزهایم بیرونش کنم.

سعی می‌کنم به خودم یادآوری کنم که خشمم کمکی به امروزهای من نمی‌کند. هر چه که بوده، تمام راههای رفته من را  را به این نقطه رسانده. همین نقطه ناپیدایی که تا همین چند سال پیش آنقدر ناممکن بود که حتی نمی‌شد خوابش را دید. اما وقتی که روزگار شوخیش بگیرد دستش را می‌گذارد روی شانه‌ات و تو را بیست سال می‌برد عقب. حالا دیگر می‌دانم که همه چیز بهانه بوده است. همه راههایی که رفته‌ام. حتی این همه زخمی که برداشته‌ام بهانه بوده‌اند. می‌دانم که چه جنگهای بیهوده‌ای را برنده شده‌ام که برنده شدن در آنها از باختن بدتر بوده و چه جنگهایی را باخته‌ام که شاید اگر همه چیز جور دیگری رقم می‌خورد نمی‌باختم.

چرا این تجربه را لازم داشتم؟ آیا این تجربه از من آدم بهتری ساخته است؟ جواب این سوال «بله» است. نه لزوما آدمی بهتر ولی آدمی آگاهتر به خودش و نیازهایش. دورترها، زن بی‌صبر لجبازی هست که فکر می‌کرد با بردن در یک جنگ دیگر می‌تواند بادبانها را رها کند و بگذارد کشتی به امان خدا برود. اینجا، همان زن صبر می‌کند و حتی اگر دستهایش خواب برود سکان کشتی‌اش را رها نمی‌کند و می‌داند که همه ی دیوارهای کج از همان خشت اول ساخته شده‌اند. گیرم تا ثریا رفته باشند. آیا این همه دوای شیرینتری نداشت؟ آیا باید این همه زخم برمی‌داشتم تا یاد بگیرم صبر کنم؟ یاد بگیرم عشق بورزم؟ یاد بگیرم کسی را آنچنان که هست بپذیرم و خودم را آنچنان که هستم بپذیرم؟

گاهی فکر می‌کنم هنوز خودم را نپذیرفته‌ام. خودم را نبخشیده‌ام. خودم را به عنوان موجودی که خطا‌پذیر است قبول نکرده‌ام. با این حال چرا یادم نمی‌افتد که دخترک انگشترهایش را روی میز سفید بزرگ رها می‌کرد و به صدای افتادنشان گوش می‌داد. جاکلیدی‌اش را پرت می‌کرد و توی هوا می‌گرفت و بلند بلند می‌خندید و فکر می‌کرد همه چیز یک شوخی ساده‌ی کوچک است. همه چیز یک شوخی ساده‌ی کوچک نبود. نیست. باید بیست سال می‌گذشت تا من تکه‌هایی را پس بگیرم که از آغاز مال من بود و بتوانم چیزی را بسازم که نیازی نبود روی ویرانه‌ها ساخته شود.

.

.

.

به اینجا که می‌رسم فکر می‌کنم شاید اگر همه‌ی اینها نمی‌شد من دیگر کودکی نداشتم. دیگر کسی نبود که چشمهایش را به من بدوزد. مژه‌هایش را به هم بزند و یادم بیندازد که زندگی حتی در بیراهه‌هایش بهانه‌ای به بزرگی یک کودک می‌تواند به تو ببخشد. بهانه‌ای که تمام این بیراهه رفتن را توجیه می‌کند.