شادیهای کوچک
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

رفتم روغن کنجد ارگانیک بخرم. غول عظیم الجثه‌ای با یک سری قیف و لوله پشت سر دختر جوان بود که دانه های کوچک کنجد را تحویل می‌گرفت و روغن کدر زرد رنگی را بیرون می‌داد. کارت که کشیدم دخترک روغن را گذاشت توی کیسه و گفت: «ایشالا به شادی استفاده کنین...» وقت خریدن لباس این را زیاد شنیده بودم اما اولین بار بود که کسی برای روغن از این جمله استفاده می‌کرد. اول حرفش به نظرم بی ربط آمد اما بعد که فکر کردم  لبخند بزرگی روی لبم نشست.

حتی روغن را هم می شود به شادی استفاده کرد...

تصویری از خانه‌ای شلوغ  جلوی چشمم آمد و دوستانی که بلند حرف می‌زنند و می‌خندند و غذاهای خوشرنگ روی میز ... با دیوار ارغوانی‌ام کنار گلدانهای دیوانه پتوس و کوههای برفی تهران از آن گوشه باریک پشت پنجره...