روز مبادا زدگی مزمن
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

گاهی چیزهای ساده و کوچکی غمگینم می‌کند. دو سه روزی به جمله‌هایی که شنیده‌ام فکر می‌کنم. به اینکه زندگیم از بیرون چگونه به نظر می‌رسد. به همه حرفهایی فکر می‌کنم که بعد از جداییم شنیدم... همان جمله آزاردهنده‌ی: « ما فکرش رو می‌کردیم...» به نظرم گفتنش دیگر اوج بی‌هنری است. اگر به وقتش آدم حرفش را زد، زد اما اینکه صبر کند همه چیز که بر باد رفت تازه زمزمه‌ی « من از اولش می‌دونستم» راه بیندازد دیگر خیلی نامردی است... خیلی وقتها هم این آدمها دوست هستند. دوستهایی که نمی‌شود ازشان صرفنظر کرد... ولی دلگیر شدن ربطی به صمیمیت ندارد.

آدمی که حرکت دارد و کاری انجام می‌دهد در معرض قضاوت هم هست. می‌شود نشست و هیچ کاری نکرد و هزارها دیکته بی‌غلط نانوشته داشت. اما آخرش از این نشستن چه چیزی نصیب آدم می‌شود؟ غیر از این است که پنج سال، ده سال بعد حسرت بخورد که جوانی نکرده یا از آن بدتر اصلا زندگی نکرده ...

بعد همین روز مبادا زده‌های عزیزم، حالا هم کلی نسخه دارند که برایم بپیچند... دلم می‌خواهد برگردم عقبتر... آنجایی که سکوت می‌کردم و کسی جرات نمی‌کرد یک قدم به طرف من بردارد چون لابد از ظاهر کوه یخم معلوم بود که چه نزدیکم به شکستن. حالا خب نرم شده‌ام. پوست کرگدنیم را زیر رویه‌ای مخفی کرده‌ام. برای همین لابد، قضاوتها روبرویم می‌ایستند. نه که بخواهم بجنگم که دیگر جنگی در کار نیست. با اینکه دیگر خوب می‌دانم که شب چه دراز است اما این یک جمله را دلم می‌خواهد جایی برای خودم بنویسم که من دیگر نخواهم جنگید... مگر اینکه پای بچه‌ام وسط باشد. تازه آن هم نه برای انتخابهایی که به خودش مربوط است... زندگی اینقدر یادم داده که از جنگ و از هر چیزی که با جنگ به دست بیاید چیزی جز باخت به دست نمی‌آید.

می خواهم طبیعی زندگی کنم. خودم را بسپارم به رود زندگی... به نور کوچکم بیاویزم که از ته چاه خودم قدم قدم مرا رسانده به روز... به این فکر کنم که چه دلخوشم به همین که قدم بر می‌دارم به همین در راه بودن ... به همین... همین.