تو قدغن... من قدغن
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

دستهایم را هنوز از دور گردنت باز نکرده ام که مى بینم راننده ماشین کنارى سرش را به تاسف تکان مى دهد و نچ نچ کنان از کنار ماشینمان عبور مى کند. از کى تا به حال محبت سزاوار سرزنش شد؟ آنقدر در این جامعه به هزار اجبار گردن داده ایم که دوست داشتن و خواستن شده فرع. چیزى براى گوشه اتاق خواب آن هم با چراغ خاموش و عجولانه که مبادا کسى بفهمد که ما همدیگر را دوست داریم. من عشقم را به کوچه هاى همین شهر دیوانه مى برم. ده نفر اگر سربرگردانند و طاقت دیدن یک نوازش را نداشته باشند مهم نیست، صدها نفر که در ترافیک هر روزه شهر به سمت جنون قدم برمى دارند لبخند خواهند زد... مى دانم.

*

یک بار هم در فروشگاه شهروند زیر لب آواز مى خواندم که کسى چنان نگاهى به من انداخت که انگار برهنه دارم راه مى روم و سرزنشى آنچنان عمیق در نگاهش بود که باید ساکتم مى کرد. به جایش اما صدایم را یک هوا بلندتر کردم و زل زدم به چشمهایش. آواز بد نیست آن نگاه بد بود. شهر، شهر من هم هست. * یک وقتى، شاید صد سال بعد نوادگانمان به روزهاى ما با تاسف نگاه خواهند کرد. به زندگى لجوجانه مان در شهرى که آواز ممنوع است، عشق ممنوع و خود زندگى ممنوع...