ویش لیست
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، معنی داره دیگه ، پیسسسسسس

صبح رفته بودم سراغ شالهایم و نمی‌توانستم انتخاب کنم. دلم شال خاکستری نقره ای می‌خواست که نداشتم. حالم خوب بود. از آن روزهای ملو که هنوز از باران دیروز مست بودم و هوا آنقدر خوب بود که می‌خواستم همه شهرم را در آغوشم پنهان کنم. بعد متوجه شدم که چه کمتر سراغ رنگهای پررنگ می‌روم. انگار دیگر دلم قرمزها و بنفشهای پررنگ و سبزهای تیره را نمی‌خواهد. درست مثل گوشواره‌های بزرگ بدلی که حالا دیگر از سر عادت به دیوار چسبیده‌اند و گاهی می‌بینم روزها و روزها پشت سر هم همان گوشواره های کوچک دوست‌داشتنی را به گوشم دارم. همانها که آنقدر کوچک هستند که لابلای موهای فرفری گم می‌شوند و به چشم نمی‌آیند.

صبح به جای نوشتن یادداشتم شیرجه زده بودم در نوستالژی عکسهای قدیمی و همین که بدون زخم و جراحت خاصی بیرون آمده بودم جای شکر داشت. به شیدای خوشحال و غمگین در سالهای مختلف زندگی‌اش نگاه کرده‌بودم. به راهی طولانی که طی کرده بودم به اینکه یک دایره کامل از شادی تا اندوه بر من گذشته بود تا باز برگردم به همان که بودم.

روبروی آینه ایستادم. می‌دانستم دلم شال نقره‌ای خاکستری ضخیمی می‌خواهد که روز بارانی را کامل‌کند. می‌دانستم که قرمزها برای من که این روزها خودم پررنگم اضافه هستند. می‌دانستم که دیگر شاید هیچ وقت آن گوشواره‌ی پروانه‌ای بلند را به گوشم نیاویزم و زیر نور رنگی شیشه‌های مسجد نصیر الملک شیراز به سفر دوری که زنده از آن برگشته‌ام نیندیشم.

من جان سالم به در برده بودم. من از اندوهی مهیب و آتشفشانی وحشتناک جان سالم به در برده بودم و آنقدر زنده بودم که دلم می‌خواست شال نو بخرم. بروم در شهر راه بروم. کتاب بخوانم. عکسها برای اولین بار به جای اندوه به من نیرو داده بودند. نیرویی برای روز. نیرویی که می‌شد به آن آویخت. نیرویی که می‌شد از آن نوشت حتی... ( روز چهارم)