چتری برای یک نفر!
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی



هر بار می‌رفتم سلمانی مو کوتاه کنم، می‌گفت بیا برایت چتری بگذارم. می‌گفتم نه. چتری به نظرم بچگانه می‌آمد. به نظرم می‌آمد حوصله‌اش را ندارم. می‌دانستم که فر می‌خورد و صبح به صبح باید سشوار بکشم. می‌گفتم نه و تمام. همین طور رفتم تا سی و خورده‌ای سالگی. رسیدم به وقتی که آدم توی زندگیش می‌گوید: « why not?»

چتری خوب شد. خوشم ‌آمد که روی صورتم سایه می‌انداخت. خوشم ‌آمد که بین چشمم و نگاهم فاصله افتاد. یک سال و خورده‌ای هست که دارم با چتری زندگی می‌کنم و حالا فکر می‌کنم قبلا چطور بدون چتری زندگی می‌کردم؟ پس وقتی حوصله ام سر می‌رفت چه می‌کردم اگر نمی‌خواستم موها را از روی چشمم کنار بزنم؟ پس صبحهای دویدن صدای سشوار شتاب زده آخر وقتم چه می‌شد؟ اصلا صورتم قبلا بدون چتری چطوری بود؟ یک عمر موهای بلندم را بسته بودم پشت سرم، محکم و چشمهایم کشیده تر شده بود. حالا با چشمهای گردم زیر چتری کمین کرده‌ام و خودم را انگار دوستتر دارم.