﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزنگار خانم شین</title>
    <description>mrsshin's description</description>
    <link>http://mrsshin.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>خانم شین</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 17:15:32 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>&amp;quot;براى من اى مهربان چراغ بیاور...&amp;quot;</title>
      <description>من و ناخنهاى قرمزم چپ چپ به هم نگاه مى کنیم. پسرم مى پرسد: "چیکار میکنى؟" تا حالا لاک زدنم را ندیده بود. مى گویم لاک مى زنم و فکر مى کنم اگر پرسید چرا چى جوابش را بدهم؟ بگویم خسته ام، غمگینم، از کار حوصله ام سر رفته و دلم مى خواهد با ده تا لکه قرمز خوش رنگ روزهایم را از این رنگ خاکسترى مسخره اش نجات بدهم. پسرم خوشبختانه دیگر چیزى نمى پرسد من هم جوابى نمى دهم. اما حالا دستهایم با لاک سنگین و غریبه اند... لاک قرمز به دادم نرسیده است... امروز هیچ چیز به دادم نرسیده است ...</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/169</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9475332/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9475332</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 17:15:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آش پشت پا هم بلد نیستم بپزم که زودتر برگردی!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دو روز است ساکتم. فقط با انگشتهایم حرف زده&amp;zwnj;ام. هی نوشته&amp;zwnj;ام و هی فکر کرده&amp;zwnj;ام که حرف زده&amp;zwnj;ام اما حرف نزده&amp;zwnj;ام. با پسرک در تنهایی کوچک خودمان زندگی کرده&amp;zwnj;ایم. توهم من است یا خانه بدون تو زیادی بزرگ و زیادی ساکت به نظر می&amp;zwnj;رسد؟ سکوت اینجوری خانه را دوست ندارم. پسرت می&amp;zwnj;پلکد و بیشتر از همیشه حرف می&amp;zwnj;زند و من فکر می&amp;zwnj;کنم دلش برایت تنگ می&amp;zwnj;شود حتما. من خوشحالم که فردا شنبه است. فکر می&amp;zwnj;کنم روزهای شلوغ هفته به داد انگشتهای پر سر و صدای من برسند و نجاتم بدهند از این سکوتی که در آن فقط تلق و تولوق کی&amp;zwnj;بورد هست و رنگ قرمز و زرد آدمکهای مسخره مسنجر. چشمت روشن! از مجازستانم خسته شده&amp;zwnj;ام. دلم آدم واقعی می&amp;zwnj;خواهد!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/168</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9463842/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9463842</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 20:07:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;#171; زندگی یعنی یک سار پرید!&amp;#187;</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده&amp;zwnj;اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می&amp;zwnj;ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می&amp;zwnj;چرخد. گروه زنها، گوشه&amp;zwnj;ای ایستاده&amp;zwnj;اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می&amp;zwnj;ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده&amp;zwnj;اندبه مهره&amp;zwnj;های روی بیس پلیت نگاه می&amp;zwnj;کنند و نچ نچ می&amp;zwnj;کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;بر می&amp;zwnj;گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می&amp;zwnj;ایستم و همراهشان نچ نچ می&amp;zwnj;کنم. &amp;laquo;مگر می&amp;zwnj;شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟&amp;raquo; &amp;laquo;نچ نچ نچ&amp;raquo; &amp;laquo;اینجا ایران است دیگر!&amp;raquo; &amp;laquo;نچ نچ نچ&amp;raquo; &amp;laquo;مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟&amp;raquo; &amp;laquo;نچ نچ نچ&amp;raquo; &amp;laquo;مهره&amp;zwnj;ها را شل بسته&amp;zwnj;اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.&amp;raquo; &amp;laquo;نچ نچ نچ&amp;raquo; &amp;laquo;باید کد کف را ببریم بالاتر.&amp;raquo; &amp;laquo;نچ نچ نچ&amp;raquo; بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده&amp;zwnj;ام. روی تپه&amp;zwnj;ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پنهان کرده و هوا حتی اینجا هم غبار آلود است. اما اگر این همه آدم را ندیده بگیرم و کمی، فقط به اندازه چند قدم ازشان فاصله بگیرم، سکوت مطلقی را که در فضا هست احساس می&amp;zwnj;کنم. سکوتی بدون هوهوی همیشگی ماشینها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;ناظر جدید کنارم می&amp;zwnj;آید و از همسرش که معلم است حرف می&amp;zwnj;زند و دختر بزرگش که پیش دبستانی می&amp;zwnj;رود و آن یکی دخترش که فقط سه ماهش است. لبخند می&amp;zwnj;زنم. تعجب می&amp;zwnj;کنم. مرد، مرد کمرویی است در جلسه&amp;zwnj;ها به سختی حرف می&amp;zwnj;زند و فقط یکی دو جمله مربوط به کارش را می&amp;zwnj;گوید و بس. فکر می&amp;zwnj;کنم شاید بعد از این همه نچ نچ کردن چیزی باید به یادش بیندازد که برای چه وسط دشت برهوت کنار ستونهای سفید دراز و بی تناسب ایستاده و دارد نچ نچ می&amp;zwnj;کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;چند وقت پیش از پدرم در مورد همکارهایش پرسیدم. &amp;laquo;فلانی نوه دارد؟&amp;raquo; &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دانم.&amp;raquo; &amp;laquo;فلانی بچه&amp;zwnj;هایش ایران هستند؟&amp;raquo; &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دانم.&amp;raquo; &amp;laquo;دختر آقای فلانی ازدواج کرد؟&amp;raquo; &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دانم.&amp;raquo; هیچ چیز از زندگیشان نمی&amp;zwnj;دانست، بعد از بیست سال همکار بودن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;من به تنهایی در مورد همه این آدمهای دور و برم بیشتر از هرکس دیگری در گروهمان می&amp;zwnj;دانم. نه از اینکه کدام مدرک تخصصی را از کدام دانشگاه گرفته&amp;zwnj;اند. مارک موبایلشان چی است و چه ماشینی سوار می&amp;zwnj;شوند. من می&amp;zwnj;دانم که کدامشان با این اهن و تلپ هنوز در خانه مادرش زندگی می&amp;zwnj;کند. کدامشان بچه دبستانی دارد. کدامشان می&amp;zwnj;خواهد خانه&amp;zwnj;اش را عوض کند و کدامشان می&amp;zwnj;خواهد بچه&amp;zwnj;اش را در مدرسه ثبت نام کند. من می&amp;zwnj;دانم که کجای شهر زندگی می&amp;zwnj;کنند و می&amp;zwnj;دانم مادر کدام یکیشان مریض است. تازه اینها آدمهایی هستند که من هفته&amp;zwnj;ای یک بار بیشتر نمی&amp;zwnj;بینمشان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;شغل من، شغل مردانه&amp;zwnj;ای است. من به بخش تی&amp;zwnj;تیش مامانی معماری و اتود زدن روی کاغذهای خوشرنگ، سالهاست که تعلق ندارم. من آدم تلفن زدن به پیمانکار و بحث کردن روی بازشوهای دیوار حائلم. آدم هماهنگی گروههای مختلف، آدم ایستادن کنار بیس پلیتهای کج و نچ نچ کردن. خیلی وقتها می&amp;zwnj;بینم که کارم خشن است و اگر حواسم نباشد روحم را خراش می&amp;zwnj;دهد اما در کنار همه این مردها ایستادن و کار کردن یادم داده که زنها به زندگی نزدیکترند تا مردها. مردها انگار باید حرفهای جدی شسته رفته و اتو کشیده بزنند که بقیه جدیشان بگیرند ولی زنها می&amp;zwnj;دانند که زندگی ساده تر از این حرفهاست و تب 39 درجه کودکی در یک نیمه شب می&amp;zwnj;تواند همه چیز را زیر و رو کند. می&amp;zwnj;دانند که دندان در آوردن یک بچه از یک عالمه ستون سفید فلزی با بیس پلیتهای کج مهمتر است و برای همین است که شاید، ناظر جدید وسط آن همه آدم می&amp;zwnj;آید و با من از دخترش حرف می&amp;zwnj;زند که جعبه&amp;zwnj;های خالی آدامس را دوست دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وسط کارگاه با کفشهای خاکی و دستهای کثیفم فکر می&amp;zwnj;کنم زندگی همین است دیگر. من آسانتر با آدمها کار می&amp;zwnj;کنم وقتی بدانم آنها هم نگران مدرسه بچه&amp;zwnj;شان هستند و مادر مریضشان منتظرشان است و با این همه ژستی که می&amp;zwnj;گیرند هنوز از دست پخت مادرشان تعریف می&amp;zwnj;کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/167</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9453005/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9453005</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 03:19:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;quot;من از تو راه برگشتى ندارم&amp;quot;</title>
      <description>در و دیوار را پر کرده اند از شعار و جملات در توصیف مقام مادر و کلمه "فداکار" را آنقدر مى بینم که حالم بد مى شود. فکر مى کنم آیا من به عنوان یک مادر فداکار هستم؟ بله هستم. مى دانم اگر در موقعیتى قرار بگیرم که بخواهم بین خودم و فرزندم یکى را انتخاب کنم بدون تردید فرزندم را انتخاب خواهم کرد. نه چون انسان متعالى از خود گذشته اى هستم. به این دلیل ساده که غریزه ام به من مى گوید از موجودى که مسئولش هستم دفاع کنم، درست همانطور که گربه ماده ناخنهایش را به مهاجم احتمالى نشان مى دهد. غریزه و عشقى که از نخستین لحظه اى که آن موجود ناتوان کوچک را در آغوشم گذاشته اند آتشفشان وار جوشید و هنوز مى جوشد.  فداکارى در مادر ناگزیر است. فداکارى بخشى از مادر بودن است والا من نه متعالى ام و نه از خود گذشته و فقط یک نفر در این دنیاست که روحم را بى چشمداشت مثل یک فرش کهنه زیر پاهاى کوچکش پهن مى کنم و از این همه عشق ویرانگر به او  مى لرزم.
این فداکارى بیشتر از آنکه آرامش بخش باشد ترسناک است. نمى دانم   چرا باید بخاطر انتخابى که در واقع جبرى بیش نیست ستوده شوم. 


اگر قبل از مادر شدن مى دانستم این عشق چقدر ترسناک و ویرانگر و خرد کننده است آیا جرات مى کردم به مادر شدن؟ جرات مى کردم احتمالا چون این عشق هم مثل همه تجربه هاى نداشته از دور آنقدرها ترسناک به نظر نمى رسید و من چطور مى خواستم بدون پسرک با آن موهاى خرمایى مجعد و چشمهاى قهوه اى گردش زندگى کنم؟


روزمان مبارک، روز ما شیشه هاى فولادى، ما که پشت لبخندها و دستهاى مهربانمان پنجه هاى یک گرگ را پنهان کرده ایم، ما که باید از ما ترسید و باز باید به ما پناه آورد، ما که گریزى نداریم از این عشق و چاره اى نداریم جز عاشق بودن، ما، مادرها، روزمان مبارک!</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/166</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9445642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9445642</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 18:37:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;quot;مرا به خاطرت نگه دار.&amp;quot;</title>
      <description>وقتى بود که خاطرات مهمتر بودند. حالا مدتهاست نیستند. ته نشین شده ام در حال، حال ساده. حال ما هم مثل بیشتر زنهاى چندمنظوره* این دوره زمانه بیشتر اوقات چنگى به دل نمى زند. همین بیدار شدن و دویدن، رسیدن و اداى آدمهاى مهم را درآوردن و باز دویدن و ترافیک و خانه. کوچه دفتر را کنده اند و شده جگر زلیخا، آش و لاش. از همان سر صبح جاى پارک نیست و تا رسیدن به دفتر از یک عالمه نیمچه تپه خاکى باید گذشت. صداى مته که خوب اعصابم را به هم ریخت فرار مى کنم خانه. همسایه کنارى ساخت و ساز دارد و از ٧ صبح تا ٧ شب. صداى ممتد عجیبى تولید مى کند بدتر از مته هاى دم دفتر. در خانه همه مثل گرگهاى زخمى دور خودمان مى چرخیم و بهم دندان نشان مى دهیم. حال ساده ام چنگى به دل نمى زند این روزها ...

*مادر/همسر/کارمند/مامور خرید و ...</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/165</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9435041/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9435041</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 02:23:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;#171; در شب اکنون چیزی می‌گذرد.&amp;#187;</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://marymary1983.blogfa.com/post-401.aspx"&gt;برای مریم و نانوشته&amp;zwnj;هایش&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وقتهایی که می&amp;zwnj;نویسم که زیادتر از همیشه می&amp;zwnj;نویسم یعنی حالم خوب نیست. یعنی دارم سر و کله می&amp;zwnj;زنم با خودم که بفهمم چه مرگم است. هی می&amp;zwnj;نویسم. هی فکر می&amp;zwnj;کنم این یکی نوشته را که بنویسم بهتر می&amp;zwnj;شوم. سبک می&amp;zwnj;شوم. بعد می&amp;zwnj;نویسم و نمی&amp;zwnj;شود و من باز می&amp;zwnj;روم سراغ نوشته بعدی. دیگر مثل قبل آدم حرف زدن نیستم. حالا سالهاست که نیستم. از وقتی که بچه&amp;zwnj;ها گذاشته&amp;zwnj;اند و رفته&amp;zwnj;اند و مرا سپرده&amp;zwnj;اند به این مجازستان سهم من شده نوشتن. شده همین گردش انگشتهایم روی صفحه&amp;zwnj;ها. شده زیر و رو کردن سرم که: &amp;laquo; چه مرگت شده باز بدبخت؟&amp;raquo; با همین بداخمی که گاهی با خودم حرف می&amp;zwnj;زنم. بعد فکر می&amp;zwnj;کنم شاید هم چیزیم نیست. همین روزهای ماه، همیشه خدا قاطی می&amp;zwnj;کنم و شاید هم تقصیر خودم نیست. می&amp;zwnj;شود تقصیر را انداخت گردن هورمونها که می&amp;zwnj;رسند به پایینترین سطح ممکن. مسخره نیست که شادی، نشاط و حتی عشق دست چند تا هورمون مسخره باشد که زیر و رویت کنند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;اگر قرصش را درست می&amp;zwnj;کردند حالا دلم می&amp;zwnj;خواست فکر کنم کنار دریا نشسته ام. با ایده. مثل آن وقتهایی که تازه دانشگاه قبول شده بودم و داشتم اولین سیگار عمرم را می&amp;zwnj;کشیدم. به خانه که رسیدیم ایده گفت: &amp;laquo; یک چیزی بخور. فردا دهنت تلخ نشود.&amp;raquo; سیب خوردیم انگار. الان دلم می&amp;zwnj;خواست ایده اینجا بود. می&amp;zwnj;شد سیگار بکشیم. می&amp;zwnj;شد که او هنوز آنقدر بزرگتر و عاقلتر از من باشد که همه جوابهای دنیا را بلد باشد. می&amp;zwnj;شد که من باور کنم که دنیا می&amp;zwnj;داند که مرا کجا دارد می&amp;zwnj;برد. اما دنیا بدتر از من گیج و گنگ است. فکر می&amp;zwnj;کنم الان باید بنشینم کنار دریا و سیگار بکشم و شعله قرمز نوک سیگارم را تماشا کنم و کمی سردم شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;باران را آرزو نمی&amp;zwnj;کنم... می&amp;zwnj;ترسم سقف آرزویم ترک بخورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/164</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9428880/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9428880</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 20:10:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مادر</title>
      <description>دراز کشیده بودم روى تخت از زور کسالت، از هیاهوى مهمانى، داشتم پیامکهاى قدیمى را مى خواندم تا تصمیم بگیرم کدامها را نگه دارم و کدامها را پاک کنم.
دخترک با آن موهاى لخت و خرمایى و صورت و چشمهاى گردش بین آن همه آدم از توى پذیرایى رد شد و یکراست آمد سراغ من. بغض کرده بود. چشمهاى درشتش پر از اشک بود.
لابد دخترک تنهاییم را بو کشیده بود که پیش من آمده بود والا مادربزرگ و خاله و. دخترخاله هایش همه آنجا بودند. لابد فکر کرده بود من که تنها و ساکت دراز کشیده ام صدایش را مى شنوم. شاید هم هیچ فکرى نکرده بود.دخترک فقط یک دختربچه هراسان سه ساله بود که مثل من از هیاهویى غریبه ترسیده بود.
دخترک فقط سه سالش بود و من حتما به چشمش بزرگ بودم و توانا و نمى دانست که من چقدر دلم مى خواهد مثل او فرار کنم پیش مادرم و سرم را در دامنش قایم کنم.
بردمش پیش مادرش. دخترک را با آن گونه هاى خوشرنگ صورتى و صورت مهتابى،پس دادم به مادرش.
خودم را آرام پس دادم به تنهایى تا یادم برود که چقدر دوست داشتم آن موجود تنهاى کوچک دختر من باشد.</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/163</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9427432/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9427432</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 15:02:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفت سنگ و اردیبهشت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;یک دوشنبه بهاری توی همین اردیبهشت بود که ما رفتیم زیر یک سقف.&amp;nbsp;با تاج بلند و لباس و کفشهای سفید. روزی که تقریبا از آن هیچ خاطره&amp;zwnj;ای ندارم و اگر نبودند عکسها شک می&amp;zwnj;کردم که اتفاق افتاده است. از آن روز سالها گذشته است. سالهایی که گاهی باورم نمی&amp;zwnj;شود که از سرمان گذشته&amp;zwnj;اند و ردشان را توی قلبمان گذاشته&amp;zwnj;اند. در این سالها خانه و شغل و ماشینمان را عوض کرده&amp;zwnj;ایم. بچه&amp;zwnj;دار شده&amp;zwnj;ایم و حالا بچه هفت سنگ بازی می&amp;zwnj;کند و توی ماشین بلند بلند برای من تعریف می&amp;zwnj;کند که هفت سنگ چه بازی قشنگی است و چه حیف که من بلد نیستمش. من هنوز دختر بچه&amp;zwnj;ای را یادم می&amp;zwnj;آید که بلد بود بدود و بلد بود هفت سنگ بازی کند و فکر می&amp;zwnj;کرد آینده را از روی کارتونهای سیندرلا و سفیدبرفی می&amp;zwnj;سازند و نمی&amp;zwnj;دانست که پوست باید انداخت و بزرگ باید شد و گاهی باید ایستاد و به کودکانی که هفت سنگ بازی می&amp;zwnj;کنند نگاه کرد&amp;nbsp; و باور کرد که یکی از آنها بچه خودش است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در این سالهایی که گذشت من یاد گرفتم که آدمیزاد بزرگ نمی&amp;zwnj;شود. همیشه ته روحش آن کودک باقی می&amp;zwnj;ماند&amp;nbsp;و عمر که می&amp;zwnj;گذرد کودک را در پوسته خودش پنهان می&amp;zwnj;کند تا یادش برود که روزی بلد بود هفت سنگ بازی کند. من غمگین نیستم. من فقط فکر می&amp;zwnj;کنم جمعه روز خوبی برای جشن گرفتن سالگرد شروع یک زندگی نیست. فکر می&amp;zwnj;کنم هنوز دوشنبه باید باشد. من باید دوباره آن تاج بلند را روی موهای فرفریم بگذارم و رو به دوربینها لبخند بزنم، شاید یادم بیاید که یک روز سالها پیش،عروس بوده&amp;zwnj;ام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/162</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9422238/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9422238</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 17:50:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازگشت زامبى</title>
      <description>کم خوابی کلافه‌ام کرده است. در دفتر دور خودم می‌چرخم. کسی عقربه‌های ساعت را به هم چسبانده است. از جایم بلند می‌شوم. نسکافه زیادی شیرین است. چای زیادی تلخ. پشت میزم گرم است. توی راهرو سردم می‌شود. محمود – مرغمان- به دیدنم پرهایش را باد می‌کند و صدای عجیبی از خودش در می‌آورد. انگار که بخواهد نوکم بزند. فکر می‌کنم همین را کم دارم. در این روز چسبناک خواب آلود که جلسه ناخوشایندی آخرش انتظارم را می‌کشد همین را کم دارم که یک مرغ دیوانه دنبالم کند. بعد فکر می‌کنم بد هم نیست. شاید زامبی شده باشد و بخواهد به پایم نوک بزند. آن وقت من توی حیاط می‌دوم و داد می‌زنم کمک و از هر سه طبقه ساختمان آدمها می‌ریزند بیرون و به دیدن زن وحشتزده ای که از دست یک مرغ فرار می‌کند ریسه می‌روند. بعد لابد یکی می‌آید از دست محمود نجاتم می‌دهد و من که دارم نفس نفس می‌زنم می‌بینم که حالم بهتر شده است. یک وقتی بود که دویدن حالم را بهتر می‌کرد، یادم هست. اما مرغ فقط بالهای سیاهش را تکان می‌دهد و نوکش را تا جایی که می‌تواند باد می‌کند و منتظر می‌ماند تا از کنارش عبور کنم. وسوسه شده ام برگردم بهش لگد بزنم اما باید برگردم پشت میزم.</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/161</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9406650/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9406650</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 18:31:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;#171; عشق را ای کاش زبان سخن بود.&amp;#187;*</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;صبح از در دفتر تو نرفته از همکارم می&amp;zwnj;پرسم: &amp;laquo; آن آهنگ را تو داشتی.&amp;raquo; خیره نگاهم می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo; صبح به خیر!&amp;raquo; می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo; همان که شعر شاملو را می&amp;zwnj;خواند، آن که می&amp;zwnj;گوید دوستت می&amp;zwnj;دارم خنیاگر غمگینیست ... شعر می&amp;zwnj;خواند همه اش ... چه بود ری&amp;zwnj;را**؟ ری&amp;zwnj;را&amp;raquo; خودم جواب خودم را می&amp;zwnj;دهم. کامپیوتر را روشن می&amp;zwnj;کنم و لابلای آلبومهای موسیقی می&amp;zwnj;گردم. هدفون را می&amp;zwnj;زنم و آلبوم را مرور می&amp;zwnj;کنم. ترک 8 است. پیدایش کردم. همکارم هنوز دارد نگاهم می&amp;zwnj;کند. نگاهش دارد پشت سرم را سوراخ می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo; دیشب تو خواب این آهنگ را شنیدم.&amp;raquo; و نمی&amp;zwnj;گویم که من اولین بار توی عمرم بود که در خوابم آهنگی را می&amp;zwnj;شنیدم. آنقدر آشکارا و واضح و صبحش هم یادم مانده بود که باید بروم و این آهنگ را گوش کنم و آنقدر گوش کنم تا بمیرم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;*&amp;laquo;عاشقانه&amp;raquo; - شاملو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;** آلبوم ری&amp;zwnj;را &amp;ndash; سهیل نفیسی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mrsshin.persianblog.ir/post/160</link>
      <author>خانم شین</author>
      <comments>http://mrsshin.persianblog.ir/comments/392115/9361735/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392115.post-9361735</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 16:28:14 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
