گودی کمر دارم پس هستم
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠ : توسط : خانم شین

کمرم شاکی است. می‌گوید باز که نشستی پای این کامپیوتر که من قوز کنم و درد بگیرم و تا صبح امانت را ببرم. می‌گویم من از نسل نشستن و هیچ کاری نکردنم. نسلی که فقط با تکان دادن انگشتهایش روی صفحه کیبورد به همه فانتزیهایش جان می‌دهد و همانجا هم خاکشان می‌کند. می‌گوید اوهوم. به درک. هر خری که هستی باش. گفتم که شاکی است. می‌گوید بلند شو. دو قدم راه برو. خشک شدم. درد دارم لعنتی. می‌گویم کار دارم. می‌خواهم بنویسم. می‌گوید از صبح تا بعد از ظهر سر کار می‌گویی تحمل کن که الان دارم کار جدی و مهمی انجام می‌دهم. حالا ولی نشسته‌ای و داری مزخرف می‌نویسی. می‌گویم خفه شو. بذار فکر کنم چی می‌خواستم بنویسم. یک چیزی بود در مورد عشق. مطمئنم که می‌خواستم یک چیزی در مورد عشق بنویسم اما این لعنتی حواسم را پرت کرد!


 
چه کسی اژدهای مرا خورد؟
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳ : توسط : خانم شین

  پانزده سال از آخرین باری که این همه سیگار یک جا کشیده‌ام می‎گذرد. با موهایم که بوی سیگار می‎‌دهد و گلوی خشکم بیدار می‌شوم. در یک جور هنگ اور دودی غلت می‌زنم و به ساعت نگاه می‌کنم : 8 صبح. از جایم بلند می‌شوم. آخرین روز تعطیلات است.

از اتاق فرمان دستور آمده که در مورد «سی و خورده‌ای سالگی» و «اینکه امسال سال من است» و اینها ننویسم. تا دستور نیامده که از تعطیلات هم بکشم بیرون یک پست بنویسم و بروم رد کارم. منتها الان نوشتنم نمی‌آید. این پست جهت شرط بندی دیروز نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!


 
« در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ : توسط : خانم شین

 

پیرو این پست و این یکی و چند تای دیگر!

اسم من شیداست. وقتی به دنیا آمدم تا حدود یک ماهگی اسم نداشتم. بهرحال مادرم منتظر نامه‌ای بوده که قرار بوده از ترکیه برسد و فهرست اسامی که خواهرهایش فرستاده‌اند را همراهش داشته باشد. آن وقتها هم که مثل الان نبود که کلیک نکرده ایمیلها می‌رسد و تا بخواهی از فرستادنشان پشیمان بشوی، جوابشان را هم گرفته‌ای. نامه‌ها فس‌فس‌کنان یکی دو ماهی توی راه بودند تا برسند و دیر شده بود. بابا بالاخره از بی اسمی دخترش کلافه می‌شود و همینطور خودجوش اسم مرا می‌گذارد «رویا» مادرم اسم رویا را دوست نداشته برای اینکه تلفظش در فارسی، ترکی و عربی با هم فرق می‌کرده. عربهای دور و برمان ( قوم پدری) رویا را با فتحه روی «ر» تلفظ می‌کردند و ترکها آن را با کشیده کردن صدای «و» تلفظ می‌کنند یک چیزی تو مایه‌های « روووویا» ایرانیها هم که تکلیفشان معلوم است. فکر می‌کنم ده روزی اسمم رویا بوده. مادرم گزینه‌ای توی ذهنش داشته تمام ترکی مثل « فولیا» که خدا رحمم کرده که رویم نگذاشته‌اند. دوست صمیمی مادرم هم گیر داده بوده که اسم بچه بشود «جمیله» که خیلی شیک و امروزی است!

مادر تمام مدت مقاومت می‌کند که پدر شناسنامه را نگیرد و بالاخره نامه کذایی می‌رسد. توی فهرست اسمها دو اسم را مادرم دوست داشته اولی شیدا و دومی شبنم. شبنم را چون ترکها «ش» اولش را با کسره تلفظ می‌کند ، از دور خارج می‌کند و اسمی را انتخاب می‌کند که ترکها و فارسها و عربها یک جور تلفظش کنند! بعد از این نتیجه گیری اسم من می‌شود شیدا. مادرم می‌گوید شیدا اسم یکی از همکلاسیهایش در دبستان هم بوده. دخترکی بامزه و تپلی که مادرم اسمش را دوست داشته. بعد هم شعری می‌خواند که باز از دوران مدرسه یادش مانده :

Şeyda bülbül ne gezersin bu diyarda

مادرم می‌گفت: « معنی اسم تو یعنی عاشق.» و من که آن موقع هنوز نمی‌دانستم عشق یعنی چه می‌گفتم: « خوب.» برادرم که باسواد شد توی فرهنگ معین اسمم را پیدا کرد و  برایم تا مدتها دست گرفت که معنی اسمت « دیوانه» است. من نتوانستم ازش انتقام بگیرم برای اینکه اسم «شهرام» در فرهنگ معین نبود که نبود.

وقتی داشتم برای پسرم دنبال اسم می‌گشتم بالاخره در یکی از فرهنگهای اسم معنی شهرام را خواندم و فوری پاتکی را که بیست و پنج شش سال عقب افتاده بود زدم که « معنی اسم تو هم یعنی فرمانبردار شاه:یعنی همون کلفت!»

اسمم را خیلی دوست دارم. از اینکه خوش آهنگ است و اولش با حرف «ش» شروع می‌شود خوشم می‌آید . از اینکه معنیش عاشق، واله یا همان دیوانه هم هست خوشم می‌آید. از اینکه توی خیلی از شعرهای حافظ و سعدی هست و آنقدرها هم زیاد نیست خوشم می‌آید. فکر می‌کنم اسمها روی آدمها اثر می‌گذارند. فکر می‌کنم شاید به خاطر اسمم است که من اینطور هستم.

 

 


 
با سپاس بیکران از خودم و همسایه‌های محترم
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠ : توسط : خانم شین

می گوید چرا کتابت را تقدیم نکردی به من، چرا از من تشکر نکردی اول کتابت؟ و من از این همه صداقتش خنده‌ام می‌گیرد. بابا همین است. نقطه ضعف و نقطه قوتش صداقتش است. صداقتی که همینطور یک باره رو می‌کند. نه اخم و تخمی، نه قیافه گرفتنی. حرفش را می‌زند. اول رساله فوق لیسانسم نوشته‌ام: «سپاس بیکران از پدرم عزیزم که در طراحی این مرکز چراغ راهم بود.» شاید باید یک نسخه از آن را هم کپی کنم بگذارم خانه پدر و مادرم تا بابا هی یادش بیاید که دخترش که این همه پز مهندس بودنش را می‌دهد، اول تزش نوشته که از پدرش ممنون است.

اول کتابم چیزی ننوشته‌ام. نه اینکه یادم رفته باشد. نمی‌خواستم کتابم را تقدیم کنم به کسی. تقدیم نامه‌های کلیشه‌ای را دوست ندارم. دلیلی هم نمی دیدم کتابی را که اینقدر شخصی است تقدیم کنم به کس دیگری. باید اول کتاب می‌نوشتم « به شیدا که جرات کرد بنویسد.» یا « به شیدا» به همین سادگی و چقدر مسخره‌تر می‌شد که نویسنده‌ای کتابش را به خودش تقدیم کرده باشد! تزم را که می‌نوشتم داشتم نتیجه می‌گرفتم. داشتم آخرین نقطه را بر پایان راه طولانی درس خواندنم می‌گذاشتم. زحمتم را کشیده بودند. هنوز هم به نظرم تز چیزی است که باید تقدیم کرد به پدر و مادر. اما کتابم، نه. راستش کسی زیاد به نویسنده بودن من افتخار نمی‌کند. من مهندس خیلی بیشتر باعث افتخار است تا من نویسنده. این است که کتابم را تقدیم نکردم به پدر و مادرم. همسرم. بچه‌ام یا رئیسم.

قرار بود اول کتابم بنویسم « به دوستانم.» که اینقدر بودن و رفتنشان مهم بود که کتاب شدند. دو جمله دیگر هم بود که می‌خواستم به این دو کلمه اضافه کنم که دلشان را بسوزانم. حالا هم فکر می‌کنم باید این کار را می‌کردم. باید می‌نوشتم « آنها که مانده اند.» و چند بار اینتر را می‌زدم و بعدش می‌نوشتم « و آنها که رفته‌اند.» شیدایی که می‌نویسد خیلی بدجنس است ظاهرا. برای همین به پدرش می‌خندد و می‌گوید که تزش را تقدیم کرده بهش و بسش است. یادم باشد یکی را پیدا کنم این رساله را برایم کپی کند.


 
قول می‌دهم پست بعدیم در مورد کتابم نباشد
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤ : توسط : خانم شین

امروز با ناشر تماس گرفتم. کتاب هنوز توی تهران توزیع نشده. البته برای تهیه اش دو تا راه هست.  یکی از طریق شماره تلفن88453188   و راه دوم از طریق کتابفروشی اگر که آدرسش خیابان ۱۶ آذر. کوچه عبدی‌نژاد. شماره ۶ است و شماره تلفنش   ۸۸۹۸۵۰۴۹   و سفارش ایمیلی و تلفنی قبول می کنند. در مورد شهرستانها در این شهرها و کتابفروشی ها کتاب توزیع شده:

مشهد – کتابفروشی امام

کرمانشاه – کتابفروشی سیروان

اهواز – کتابفروشی محام و  کتابفروشی رشد

اصفهان – کتابفروشی باستان و فرهنگسرا

شیراز – کتابفروشی دانش

رشت – کتابفروشی بدر

تبریز – کتابفروشی دهخدا

در مورد بقیه شهرستانها و دوستان خارج از کشور بازهم می توانند از طریق کتابفروشی اگر اقدام کنند یا برای من ایمیل بزنند.


 
او دلش می‌خواست زیر کولر خانه‌اش ماستش را بخورد لابد!
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦ : توسط : خانم شین

زیر آفتاب داغ نیمروز که توی سر سگ بزنی از زیر سایه بیرون نمی رود، ساعت شنای خانمهاست. رفته‌ایم لب دریا، من و پسرک. زنک گشت ارشادی حاضر در منطقه گیر می‌دهد به بچه. می‌گوید چند ساله است؟ مکث می‌کنم. مانده‌ام که بگویم چهار یا پنج که گیر بهم ندهد. بعد فکر می‌کنم گور بابای زنک! از حالا جلوی بچه‌ام دروغ بگویم که چه؟ می‌گویم: «پنج!» زنک مکثم را به پای دروغ گفتنم گذاشته و می‌گوید: «این پنج ساله نیست! اگر خانمها اعتراض کردن باید بره بیرون!» گفتم: «تو نگران نباش! اگه خانمها اعتراض کردن من خودم جوابشونو می دم.» می رود. با مقنعه سیاه و مانتوی قهوه‌ای تیره و با آن صورت بی‌ریختش زیر چترش می‌نشیند. بیخود نیست که خل شده. توی این هوای داغ گله به گله زنهای خوشگل و خوش هیکل جلوی رویش با بیکینی رژه می روند آن وقت او مثل یک زاغ سیاه مجبور است بپایدشان...


 
شادیهای کوچک- یک
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧ : توسط : خانم شین

صبح دلم می خواست سر تا پا سفید بپوشم. پیراهن بلند سفید پوشیدم با مانتوی سفید. روسری سفید نداشتم. روسری آبی بست مرا به زمین. نگذاشت پرواز کنم. نگذاشت سبک باشم. اما این همه سفیدی خوب بود. خسته شده بودم از رنگ. خسته شده بودم از خودم توی آینه. بروم یک شال سفید بخرم. برای فردا. شاید باد ببردم... شاید.


 
دارا و ندار
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥ : توسط : خانم شین

توی کیفم چای بابونه دارم. چای بابونه را به خاطر آن یک کلمه « آرامش» که روی جعبه اش نوشته بود خریدم. حالی دارم که اگر یک بسته غذای گربه هم ببینم که رویش نوشته آرامش می خرم. چای بابونه توی کیفم زندگی می کند چون تنها جایی که می توانم بنشینم و بخورمش شرکت است. توی شرکت هم یادم می رود این کار را بکنم. توی کیفم یک سررسید دارم. سررسید مال بانک سیناست و آخرین باری که توی مطب دکتر منتظر بودیم سینا روی چند صفحه اش را نقاشی کرده است. توی کیفم جوراب نایلونی مشکی دارم که اگر یک وقتی جایی نشد با پای بی جوراب رفت، در نمانم. توی کیفم ژل ضدعفونی، دستمال کاغذی و دستمال مرطوب دارم. توی کیفم دو تا گوشی موبایل دارم. اولی گوشی صورتی جدیدم است و دومی گوشی سیاه قبلی که هنوز شماره تلفنهایم تویش جا مانده است. توی کیفم عینک آفتابی و طبی دارم. توی کیفم دو تا نوار بهداشتی و یک بسته قرص مسکن دارم. یک کیف پول بنفش هم دارم که تویش گاهی پول و بیشتر وقتها کارت و عکسهای سینا و نقاشیش است. اسم چند کتاب برای خریدن از نمایشگاهی که وقت نکردم بروم هنوز توی کیفم است. توی کیفم کارت ثبت نام یکی از مدرسه ها و دو تا خودکار هم دارم. توی کیفم آدامس، کلید و گل سر دارم. خیلی چیزهای دیگر هم توی کیفم هست که یادم نمی آید. اما یک رژ لب توی کیفم ندارم! دیروز همه کیفم را زیر و رو کردم و فقط یک خط لب فسقلی پیدا کردم و باهاش لبم را خط خطی کردم.


 
« آنجا که پیاده‌رو تمام می‌شود.»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢ : توسط : خانم شین

جاده کوهستانی بود. پهن و سر بالایی. بی سر و ته. انگار توی خلا. زیبا بود. منظره روبریمان بی نظیر بود. زیبا و نفس گیر. کوه خاکستری و یک دریاچه آبی، آبی. ماشین خیلی تند می‌رفت. آنقدر تند که می‌ترسیدم. بعد قبل از اینکه بفهمم، قبل از اینکه فرصت کنم پایم را فشار بدهم روی ترمز  جاده تمام شد و ما  پرت شدیم توی دره. توی آن خالی بزرگ و دریاچه آبی و کوه. برای چند لحظه قلبم خالی شد. اما بعد دیدم که سقوط نمی‌کنم. دارم بالا می‌روم. پرنده‌ای مرا گرفته بود و داشت بالا می‌برد. پرنده دیگری امیر و سینا را گرفته بود. بعد هر سه تایی رسیدیم به کوه. پرنده‌ها ما را گذاشتند زمین. آنجا یک ساختمانی سنگی بود. چیزی مثل تخت جمشید. گفتند اینجا مدرسه است. اینجا بچه ها آزادند هر کاری دلشان خواست بکنند. با این سنگها بازی کنند. خانه بسازند. از کوه بروند بالا. مدرسه خیلی خوب بود. منظره بی نظیر بود. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. هر روز باید پرت می‌شدند از کوه. پرنده می‌گرفتدشان و می‌رفتند تا مدرسه... حالا بیدار شده‌ام و پشیمانم که ثبت نامش نکردیم.


 
تضمینی بدون درد و عوارض جانبی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳ : توسط : خانم شین

مورچه‌ها توی توالت اتاق خواب من چه کار داشتند؟ شمردم. هشت تا مورچه بودند. یک بار توی زندگیم فال مورچه گرفتم. تازه کنکور داده بودم. آن وقتها تک و توک توی توالت خانه مورچه پیدا می‌شد. برای خودم نیت کردم که اگر مورچه پیدا کنم معماری قبول می‌شوم. شلنگ آب را باز کردم و گرفتم پشت توالت فرنگی. به یک دقیقه نرسیده یک مورچه سیاه ریز که پشتک وارو می‌زد پیدایش شد. آب را بستم و مورچه را خوب تماشا کردم. مورچه شاکی بود و تا دور و برش خشک شد برگشت به همان جایی که ازش آمده بود. مورچه لابد الان برای خودش کسی شده. هر چند تا جایی که می‌دانم مورچه‌ها معمولا کسی نمی‌شوند. زیاد هم دغدغه کسی شدن ندارند.


 
عجی مجی لا ترجی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱ : توسط : خانم شین

بچه که بودم هفت سین نداشتیم. مادرم اعتقادی به عید ایرانیها نداشت. از هیچ چیز هفت سین خوشش نمی‌آمد. رفت و آمد آن چنانی هم با کسی نداشتیم که هفت سین داشته باشد. فک و فامیل که آن موقع تهران بودند هم هفت سین نمی‌چیدند. موقع سال تحویل دور سفره هفت سین نمی‌نشستیم و عیدی نمی‌گرفتیم. مفهوم عیدی برای من یک اسکناس ده تومنی نو بود که هر سال پدربزرگم از لای قرآن بهمان می‌داد، در ازای یک بوس روی گونه‌های پیر و زبرش. دلم نمی‌خواست ببوسمش اما مجبور بودم. بابا بهم چشم غره می‌رفت و نمی‌توانستم از تنها عیدی‌ام صرفنظر کنم. ده تومنی حتی آن موقع هم پولی نبود. سالهای سال عیدی ما همان ده تومنی ماند و هیچ تورمی شاملش نشد. یادم نیست که چند ساله بودم که عید را کشف کردم و هفت سین و ماهی قرمز را. آنقر بزرگ شده بودم که خودم می‌رفتم تجریش و بساط هفت سین را می‌خریدم. از هفت سین خوشم می‌آمد. از اینکه فکر کنم و هفت تا سین پیدا کنم که آن وقتها فکر می‌کردم هر چیزی می‌تواند باشد. یادم هست یک سالی با برادرم سیگار و ساعت سر هفت سین گذاشتیم.

حالا سالهای سال است که هفت سین دارم. داریم. بابا بر علیه مامان قیام کرده و هر سال هفت سین می‌چیند. حالا توی هر مغازه‌ای که پا بگذاری و هر خانه‌ای که بروی هفت سین هست. حالا یاد گرفته‌ام که هفت سین هر چیزی نمی‌تواند باشد و فقط همان هفت خوراکی معروف که با سین شروع می‌شوند: سبزه، سیر، سرکه، سیب، سماق، سمنو  و سنجد. حالا می‌دانم که ماهی قرمز جز سنت عید ما نیست و مال چینی‌هاست و با یک کلکی به ما قالبش کرده‌اند. حالا خیلی چیزها می‌دانم. مثلا اینکه نشستن دور هفت سین جادو نمی‌کند و لحظه تحویل سال درست یک لحظه است مثل بقیه لحظه‌ها... از این افکار بی مزه آدم بزرگها پیدا کرده ام که دیگر هیچ رویایی را باور ندارند و هیچ گشایشی را ...با این همه عید را و هفت سین را و آرزوهای خوب را دوست دارم... تخم مرغهای رنگی را که پسرکم رنگ کرده و خانه تمیز را. سال و دهه نو مبارک!

 

 


 
مازوخیسم مزمن من در آخرین پست سال 89
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ : توسط : خانم شین

قهر کرده‌ام. ولو شده‌ام روی تخت و دارم «تحلیل رفتار متقابل» می‌خوانم. کتابی که اصلا مناسب آدمی که قهر کرده نیست. آدمی که قهر کرده می‌تواند «بر باد رفته» بخواند یا فوق فوقش بخواهد قرتی بازی در بیاورد «بامداد خمار» دستش بگیرد. «بامداد خمار» را که ندارم. «بر باد رفته‌«ام توی آن یکی اتاق است و چون قهر کرده‌ام نمی‌توانم از اتاقم بروم بیرون. دو تا کتاب اینجا داشتم. اولی دائره‌المعارف مصوری است که سینا از کتابفروشی برداشته و خیلی دوستش دارد و هر شب تا چند صفحه‌ای ازش را نخوانم اجازه نمی‌دهد بخوابم و دومیش «تحلیل رفتار متقابل» است که به عنوان مشق عید برای خودم گذاشته بودم کنار که بخوانم. کتاب لعنتی دارد رسما خفتم می دهد. لعنتی! خودم می دانم که الان رسما در حالت کودکم هستم. قهر کرده‌ام. بیخودی دارم گریه می‌کنم و مثل احمقها کتابی را گرفته‌ام دستم که حالم را بدتر کند!


 
موضوع انشا: سال 89 خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ : توسط : خانم شین

کمی نوشتم. خیلی توی ترافیک ماندم. رفتم سر کار. پسرم غر زد و رفت مهدکودک. بعد عادت کرد. بعد دوباره غر زد و بعد نرفت مهدکودک. سفر رفتیم و دور ماندم از بچه‌ام. بچه‌ام بزرگ شده. عاقل شده. دیگر کلمه‌ها را غلط نمی گوید. بحث می‌کند. گیر می‌دهد و من هنوز کوچولو مانده‌ام و دلم می‌خواهد بغلش کنم و قایمش کنم توی بغلم. هنوز وقتی صورتش را می‌آورد نزدیک من، بو می‌کشم. خودم همانم که بودم جز اینکه 34 سالم شد. فرندز دیدم دوباره. بالاخره «آتش بدون دود» را توی این همه ترافیکی که دچارش بودم تا آخر آخرش شنیدم. حتی رویم می‌شود که بگویم حالا دارم هری پاتر گوش می‌کنم، با روایت جیمز دین و رسیده‌ام به «زندانی آزکابان». دوستهای تازه پیدا کردم و جرات نکردم زیاد بهشان نزدیک شوم. دوستهای قدیمی را دوباره دیدم. مهمانیهای خوب رفتم. خیلی خندیدم بعضی وقتها. خیلی غر زدم. همین جور بیخود و بیجهت دچار بحرانهای اواسط سی سالگی شدم. نمی‌دانم ردش کرده‌ام یا نه. اسباب کشی کردم. خوابهای مسخره دیدم خیلی زیاد و خیلی شبها بیدار ماندم. البته هنوز که هنوز است یکی خوشیهای زندگیم این است که صورت نشسته با فنجان نسکافه بنشینم گودر کنم و کسی کاری به کارم نداشته باشد. الان که می‌نویسم دلم یک گلدان بزرگ گل پامچال می‌خواهد که یادم بیاید بهار دارد می‌رسد و سال 89 با این همه وقت دکتر و آزمایش و ترافیک دارد می‌رود که برود. من یکی که دلم برایش تنگ نمی‌شود.