Alanya kulesi
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦ : توسط : خانم شین
اتوبوسی که قرار بود ما را تا بالای راه پر پیچ و خم قلعه ببرد خراب شد و وسط راه پیاده‌مان کرد. راننده گفت: « چیزی تا قلعه نمانده.»،دروغ محض. راه به نیمه هم نرسیده بود. راهی پیچ در پیچ در کمرکش کوه در مسیری سنگفرش شده. منظره اما معرکه، دریای آبی انگار که زیرپایمان بود. نوک دماغه خلیج بودیم و داخل قلعه‌ای باستانی با سنگهای بزرگ. قلعه 800 سال پیش ساخته شده بود. نیم ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به ورودی قسمت داخلی قلعه. درست نزدیک کنگره‌هایی که از پنجره اتاق هتل دیده بودمشان.  رسیدیم به نقطه‌ای که دریای آبی، 250 متر پایینتر زیرپایمان بود. تاریخ قلعه می‌گفت که از این نقطه دشمنان را پرت می‌کرده‌اند در دریا. منظره خیال انگیز بود. اگر از تاریخ وحشتناک آن نقطه صرفنظر می‌کردیم درست مثل این بود که بالای دریا ایستاده باشیم. حتی پرنده‌ها پایینتر از نقطه‌ای که ما ایستاده بودیم پرواز می‌کردند. کشتی‌های توی آب نقطه‌های کوچکی بودند. نور روی آب سوسو می‌زد. دریا شده بود مثل آسمان شب.خیال محض. رفتم و روی کنگره‌های
قلعه نشستم و به منظره پایین نگاه کردم. درست همانجایی که سالهای سال سربازها ایستاده‌اند و نگاه کرده‌اند به اینکه دشمنی آیا تاریکی شب را می‌شکافد که به قلعه‌شان حمله کند یا نه. آیا سربازها این منظره را ستوده‌اند یا انتظار مدام دشمن فرسوده‌شان کرده است؟ هیچ دشمنی به این نقطه نرسیده است و این قلعه هرگز فتح نشده. تاریخ سرش را بالا گرفته و با کنگره‌های سنگی به امروز نظر می‌کند. از بالاترین نقطه شهری افسانه‌ای با دریایی آبی، آبی تر از هر آبی دیگر...

 
« ای ایران ای مرز پرگهر »
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢ : توسط : خانم شین

 

دیروز توی یکی از مرکز خریدها هفت سین دیدم. کم مانده بود بنشینم روی زمین و زار بزنم. بعد از چند سال امسال اولین سالی بود که بدون هفت سین و آینه و ماهی و قرآن تحویل شد. حالا چند ساعت بعد از سال تحویل حتی نمی‌توانستم به هفت سین نگاه کنم. دور و بر هفت سین به انگلیسی و ترکی در مورد بهار و هفت سین و سمبلها نوشته بودند. من فقط نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست سال دوباره تحویل شود و من آنجا نشسته باشم و زل بزنم به ماهی که قرمز نبود. به لاله ها که جایشان توی هفت سین نبود و سیب و سرکه و سنجد. آقای الف می‌گوید که من دیوانه ام. احساساتی ام که تا پایم را از ایران بیرون نگذاشته ام زود به قول معروف هوم سیک می‌شوم. آن هم در این شهر آفتابی با آسمان آبی پررنگش.

در ایران هر ده کوره ای هم که باشی یک جوری حواست هست که عید است و تعطیلی. همه مردم نشاط تعطیلات را دارند. حال همه خوب است. روزهای اول سال مثل یک کاغذ سفید است که – به اشتباه- فکر می‌کنی که هر چیزی دلت بخواهد می‌توانی رویش بنویسی. عید هم تمام می‌شود و روزهای سال صف می‌کشند تا شنبه را به پنجشنبه برسانند و باز از نو. اما عید چیز دیگریست. سلسله ای از روزهایی که از ناکجا می‌افتد اول بهار و انگار می‌خواهد بگوید که زندگی آنقدرها جدی نیست و سخت نباید گرفت و سبک باید بود. دلم برای تهرانم تنگ شده است.


 
سفرنامه می‌نویسم یا دارم به روی خودم نمی‌آورم بی‌گودری را
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠ : توسط : خانم شین

مسجد شاه / ادامه همان روز و هنوز باران می‌بارد.

دیگر سردم شده است و مسجد شاه سرد است. خیلی سرد. تمام صحن بزرگ مسجد را داربست گذاشته اند. لابد برای نماز جمعه یا مراسم عید. حیف. همه جا منظره گنبد و مناره ها را خط خطی می‌بینم.

باز با دالان ها می‌چرخم و می‌رسم به صحن. اینجا را زیر آفتاب دوستتر داشتم. اما حالا باد است که می‌وزد و باران را به صورتم می‌پاشد.

وسط گنبد می‌ایستم و از اینکه اینجا و در این لحظه نمی‌شود که تنها باشم، عذاب می‌کشم. انگار اگر فقط یک دقیقه می‌شد که بایستم، بدون کسی که دست بزند برای گنبد که دست زدنش را هفت بار تکرار کند یا پا بکوبد یا صدا کند « گلناز؟»  آرامش اینجا هم سراغم می‌آمد. اما نه. اینجا پر از جمعیت است. به مردی که گلناز را یک بار صدا کرده و صدایش هفت بار گلناز را برایش تکرار کرده می‌گویم: « شاید هفت گلناز بیایند. همین حالا.» چشمهای مرد غمگین است. گلناز اینجا نیست و حتی یکی از آن هفت باری که اسمش توی گنبد پیچیده را نشنیده. صدای مرد را من شنیده ام و پسرم که چتر قرمزی به دست دارد و پاهای کوچکش را به تقلید از دیگران روی سنگهای کف مسجد می‌کوبد. از مسجد می‌زنم بیرون بدون اینکه سکوت و آرامش و روحانیت سراغم آمده باشد. سردم است. سردم است. سردم است. این مسجد را برای مردها ساخته اند. با آن سقفهای بلند و شبستانهای بزرگ و آن یکی که قبلتر دیدمش زنانه است. زنهای حرم را از راهروی زیر زمینی از عالی قاپو می‌رسانند به مسجد شیخ لطف الله. من می‌توانستم همان جا ساعتها بمانم و خسته نشوم اما از این مسجد بزرگ با ستونهای بلند و گنبدش می‌خواهم فرار کنم. از جایی که از هفت گلناز حتی یکیشان هم نمیاید که به صدای مرد، صدای غمگین مرد بگوید: « بله؟»

مهمانسرای دانشگاه اصفهان / شب

زبان معماری ما زبان ابهام و حریم است. هیچ بنای مهمی نیست که بدون چرخش، بدون گذران از سلسله مراتب بتوان واردش شد. آیا برای همین است که ما آدمهای پیچیده تری هستیم؟ کلیساها درهای بزرگشان را باز می کنند و  مخاطب را بی واسطه به درونشان راه می دهند اما مسجدها می گذارند بچرخی. تطهیر شوی. از نور برسی به فضایی نیمه روشن، بعد نیمه تاریک و بعد باز نور. همه کلیساها را رو به مشرق می سازند و مسجدها می چرخند به سمت یک نقطه، سیاه ساده مرموز، کعبه.

دیگر صدای باران نمی آید و ابرها دارند از آسمان اصفهان کوچ می کنند. در سکوت شب، صدای تیک تاک ساعت برای خودش سلطنت می کند و من خواب به چشمم نمی آید. دارم خاطره کاشی های مسجد شیخ لطف الله را مزه مزه می کنم و فکر می کنم تا به حال مسجدی به این سادگی و به این شکوه و زیبایی ندیده بودم.

منظورم از سادگی حجم مسجد است. یک دالان را طی می کنی و می رسی به فضایی که یک مربع کامل است اما هر گوشه چنان پر از جزئیات است که نفس را در سینه حبس می کنم. آیا هیچ بنای سنتی ما هست که کاشیکاریهایش از این یکی زیباتر باشد؟ فقط در یک مربع. تا برسد به گنبد و ببینی که آن بالا واقعا هم طاووسی هست که پرهای دمش را از طلا ساخته اند. باید بخوابم. فردا هوا آفتابی است و می شود شهر را بدون چک چک باران تجربه کرد.

اصفهان / 25 آبان ماه 90


 
در میدان نقش جهان هنوز باران می بارید
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩ : توسط : خانم شین

میدان نقش جهان / روز / بازار قیصریه

باران سر ایستادن ندارد. زیر باران و پشت ترافیک نمه نمه می‌رویم تا میدان نقش جهان. میدان نقش جهان خط آسمان صاف و بی نقصش را به رخ می‌کشد. فکر می‌کنم به این همه تعادل، این همه هندسه و این همه غنا که فرهنگ سنتی ایرانی ما داشته است و بعد فکر می‌کنم چرا باید کامپوزیتهای آلومینیمی را به این شهر، یا به این کشور راه بدهند، وقتی که آجر هست. آجر هست و تا دست بکشی رویش برایت شروع می‌کند به قصه گفتن. چشمم از تقارن سیر نمی‌شود.

باران، باران بی امان فراریمان می‌دهد به بازار. مغازه ها پر از آبی بی پایان میناکاریها، پر از برق خوشایند منبت کاریهاست.بعدتر صدای ممتد « دنگ...دنگ...دنگ» می‌کشاندم به بازار مسگرها. این جا دارند با چکش روی ظروف مسی می‌کوبد. یکیشان مرد کوریست. چنان بی امان می‌زند انگار که بخواهد انتقام همه غصه های دنیا را از مس بگیرد.می‌ایستم به تماشا. در سرم نه اما روبرویم بازار مسگرهاست و اینجا دارند « دنگ...دنگ...دنگ» غصه ها را می‌کوبند.

در مغازه عطاری بنفشه کوهی را بو می‌کشم و فکر می‌کنم مگر آدمیزاد دیگر چه می‌خواهد از زندگی؟ پسرم دارد حبابهای رنگی درست می‌کند.

عالی قاپو / روز و فرار از باران

درست در هشتی ورودی برای دو کنج روبروی هم حرف می‌زنیم. پسرم داد می‌زند: « سلام. » و دیوارهای سنگی صدایش را در خودشان می‌پیچند و از کنج روبرو به گوش من می‌رسانند. می‌پرسد چرا و من نمی‌دانم چرا. فقط از اینکه سرم را چسبانده ام به این دیوارهای کهنه حس خوشایندی دارم. در کنج دیوار می‌گویم: « ییقی!» پسرک دارد ریسه می‌رود.

چه پله‌های زیبایی دارد عالی قاپو. این همه ساختمان سنتی دیده ام و پله های به این زیبایی ندیده‌ام. کاشی کاریهای آبی و زرد روی پله هاست تا برسی روی ایوان و از آن بالا میدان را نگاه کنی. از این بالا خانه های دور میدان پیدا هستند. شلوغی شهر بزرگ و دودکشها دیده می‌شوند و در آسمان تا چشم کار می‌کند ابر است که انگار آمده تمام بارانهایش را بر سر این شهر ببارد و برود.

روی ایوان دست می‌کشم روی ستونهای چوبی. ستونها را موریانه خورده است. تویشان را خالی می‌کنند و تیرآهن کار می‌گذارند. بعد پوسته چوبی را رویش سوار می‌کنند. عالی قاپو با آن ستونهای بلند و ایوانش به مدد این کلک عصر جدید است که سر پا ایستاده است. شاه عباس از همین جایی که ما ایستاده ایم به میدان نگاه می‌کرده است. من اما منظره میدان را از پایین بیشتر دوست دارم. همان خط آسمان صافی که به تو این خیال دست می‌دهد که بیرون این میدان چیزی نیست و این میدان تنها حصار موجود در این شهر است. مرز دنیا.

تالار موسیقی طبقه ششم است و پله های مدور و بلندش مرا می‌کشاند به روز گنبد سلطانیه و کژال. روزی که از منار گنبد سلطانیه رفتم بالا. گرد، باریک و نفس گیر تا از آن بالا به دشتی نگاه کنم که تا چشم کار می‌کرد خاکی رنگ بود و فقط گنبدهای آبی ، دورترها سکوت تک رنگش را می‌شکست. دشتی که در خیال من دختری با دامنی بلند در آن می‌دوید و آنقدر می‌دوید تا دامن آبیش مثل یک لکه آبی گنگ و گم می‌شد. دختری که نامش کژال بود.

تزئینات دیوارها و سقف تالار موسیقی پر از فضای منفی است. این یکی هم برای من جدید است. آن هم با این حجم و ابعاد. انگار کسی گلدانها و کوزه های بی شماری را از دل این دیوارها و سقفها دزدیده و جای خالیش را تا ابد باقی گذاشته. حتما اگر بزنم زیر آواز صدایم می‌پیچد. جراتش را ندارم.

 مسجد شیخ لطف الله / همان روز

اولین بارم است که وارد مسجد شیخ لطف الله می‌شوم. دالان زیبایی بی نظیری دارد. همه جا جزئیات در اوج زیبایی ، هماهنگی و باز هم تقارن، تقارن بی پایان. دالان می‌چرخاندم و می‌رساندم به شبستان ساده و مربع شکل با آن گنبد بلند.

کسی می‌گوید که نقش وسط گنبد طاووسی است و آن همه نقش و نگار دمش است و با اولین شعاع آفتاب پرهای طاووس بنا می‌کند به درخشیدن.

مسجد بی نظیر است. بی نظیر به خاطر سادگی حجم. بی نظیر به خاطر آن همه هنر خالص و بی نظیر چون نمی‌خواهی از آن بیرون بیایی.

مسجدهای سنتی ما کسی را به این  راحتی به حریمشان راه نمی‌دهند. از در که وارد می‌شوی از لابلای پنجره های مشبک شبستان را می‌بینی اما بعد باید با دالان پیش بروی تا درست از روبروی محراب وارد مسجد شوی.

انگار همه دغدغه هایم را بیرون این دالان جا گذاشته ام. اینجا فقط سکوت است و نقش های آبی و زرد. آبی و فیروزه ای. آبی و باز هم آبی. نفس عمیق می‌کشم. آن بیرون باران دارد غوغا می‌کند و اینجا توی مسجد شیخ لطف الله هیچ نیست جز آرامش خوشایندی که از این بنا به آدمها سرایت می‌کند.

اصفهان / 25 آبان  ( ادامه دارد...)


 
«شبهای زاینده رود»
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸ : توسط : خانم شین

سی و سه پل / شب

در سی و سه پل باران گرفت. مردم جدی نگرفته بودند. تندتر که شد تازه مردم به صرافت پیدا کردن یک سر پناه افتادند. قهوه خانه پایین پل غلغله بود. مرد درشتی دم در ایستاده بود و آدمهایی را که به زور می‌خواستند وارد شوند هل می‌داد.

قدم زدیم زیر باران. کنار زاینده رود پسری گیتار می‌زد. آن طرفتر مردی آواز می‌خواند. همه زنده، همه شاد. انگار نه انگار که باران می‌بارد. به زاینده رود و آب خاکی رنگش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم وقتهایی که رود آب ندارد این شهر چطور می‌شود؟ این مردم چقدر فرق می‌کنند؟ آیا باز هم کسی کنار رود خشک آواز می‌خواند؟ کسی اینجا قدم می‌زند؟ به مردم زنده دل و خوشایند این شهر حسودیم می‌شود.

تهران دود زده مان کجا و اینجا کجا؟ آدمهای ترافیک زده شهر من کجا و آدمها ی سرخوش این شهر کجا؟ کاش تهران رود داشت. دریا داشت.

شب عروسیمان اقوام خستگی ناپذیر اصفهانی تا 2 نیمه شب هنوز مثل سرشب سرحال بودند. آوازه خوان. سرخوش. من داشتم با آن لباس سفید بلند و سنگین بیهوش می‌شدم. اما کسی حواسش به من نبود. عروسی ما بهانه بود برای سرخوشی، برای خنده، برای دور هم جمع شدن.

وقتهایی که زاینده رود آب ندارد این مردم چه می‌شوند؟ مثل تهرانی ها کج خلق و عصبی می‌شوند، یا هنوز می‌توانند بخندد؟

نمی توانم اصفهان را بدون زاینده رودش تجسم کنم.

میدان نقش جهان / همان شب

شب میدان نقش جهان را ندیده بودم. زیباست اما نورپردازی سه بنای تاریخی کمرنگ و نامشخص است. چیزی از شکوهشان به تاریکی شب نمی‌تابد. مانده اند در خلسه تاریک و ابهام اطرافشان. با دست نشان می‌دهم : این عالی قاپو، این یکی مسجد شاه و آن هم مسجد شیخ لطف الله. تک و توکی از مغازه ها که باز است بیشتر توجه اطرافیانم را جلب می‌کند. پسرم دستم را می‌کشد که یکی از این تابلوهای مس کاری را بخریم. « می‌خریم. می‌خریم. بعدا.»

میدان سرد و خاموش و باران زده است. از سرزندگی زاینده رودیان اینجا اثری نیست. اینجا توریستها پرسه می‌زنند و شب برایشان بهانه ای بیش نیست.

پل خواجو / ادامه همان شب

پل خواجو سبکتر و سرخوشتر از سی و سه پل است. انگار که بگوید ببین چه بی دغدغه تر و چه راحتتر از تو ایستاده ام و عین خیالم هم نیست. سبکی توی پل خواجو دامنم را می‌گیرد. دلم می‌خواهد بدوم. من هم بزنم زیر آواز و از روی لبه پل به رودخانه زیرپا نگاه کنم. سرخوشم. هوای بعد از باران، عالی است.

اصفهان / 24 آبان 90