میدان نقش جهان / روز / بازار قیصریه
باران سر ایستادن ندارد. زیر باران و پشت ترافیک نمه نمه میرویم تا میدان نقش جهان. میدان نقش جهان خط آسمان صاف و بی نقصش را به رخ میکشد. فکر میکنم به این همه تعادل، این همه هندسه و این همه غنا که فرهنگ سنتی ایرانی ما داشته است و بعد فکر میکنم چرا باید کامپوزیتهای آلومینیمی را به این شهر، یا به این کشور راه بدهند، وقتی که آجر هست. آجر هست و تا دست بکشی رویش برایت شروع میکند به قصه گفتن. چشمم از تقارن سیر نمیشود.
باران، باران بی امان فراریمان میدهد به بازار. مغازه ها پر از آبی بی پایان میناکاریها، پر از برق خوشایند منبت کاریهاست.بعدتر صدای ممتد « دنگ...دنگ...دنگ» میکشاندم به بازار مسگرها. این جا دارند با چکش روی ظروف مسی میکوبد. یکیشان مرد کوریست. چنان بی امان میزند انگار که بخواهد انتقام همه غصه های دنیا را از مس بگیرد.میایستم به تماشا. در سرم نه اما روبرویم بازار مسگرهاست و اینجا دارند « دنگ...دنگ...دنگ» غصه ها را میکوبند.
در مغازه عطاری بنفشه کوهی را بو میکشم و فکر میکنم مگر آدمیزاد دیگر چه میخواهد از زندگی؟ پسرم دارد حبابهای رنگی درست میکند.
عالی قاپو / روز و فرار از باران
درست در هشتی ورودی برای دو کنج روبروی هم حرف میزنیم. پسرم داد میزند: « سلام. » و دیوارهای سنگی صدایش را در خودشان میپیچند و از کنج روبرو به گوش من میرسانند. میپرسد چرا و من نمیدانم چرا. فقط از اینکه سرم را چسبانده ام به این دیوارهای کهنه حس خوشایندی دارم. در کنج دیوار میگویم: « ییقی!» پسرک دارد ریسه میرود.
چه پلههای زیبایی دارد عالی قاپو. این همه ساختمان سنتی دیده ام و پله های به این زیبایی ندیدهام. کاشی کاریهای آبی و زرد روی پله هاست تا برسی روی ایوان و از آن بالا میدان را نگاه کنی. از این بالا خانه های دور میدان پیدا هستند. شلوغی شهر بزرگ و دودکشها دیده میشوند و در آسمان تا چشم کار میکند ابر است که انگار آمده تمام بارانهایش را بر سر این شهر ببارد و برود.
روی ایوان دست میکشم روی ستونهای چوبی. ستونها را موریانه خورده است. تویشان را خالی میکنند و تیرآهن کار میگذارند. بعد پوسته چوبی را رویش سوار میکنند. عالی قاپو با آن ستونهای بلند و ایوانش به مدد این کلک عصر جدید است که سر پا ایستاده است. شاه عباس از همین جایی که ما ایستاده ایم به میدان نگاه میکرده است. من اما منظره میدان را از پایین بیشتر دوست دارم. همان خط آسمان صافی که به تو این خیال دست میدهد که بیرون این میدان چیزی نیست و این میدان تنها حصار موجود در این شهر است. مرز دنیا.
تالار موسیقی طبقه ششم است و پله های مدور و بلندش مرا میکشاند به روز گنبد سلطانیه و کژال. روزی که از منار گنبد سلطانیه رفتم بالا. گرد، باریک و نفس گیر تا از آن بالا به دشتی نگاه کنم که تا چشم کار میکرد خاکی رنگ بود و فقط گنبدهای آبی ، دورترها سکوت تک رنگش را میشکست. دشتی که در خیال من دختری با دامنی بلند در آن میدوید و آنقدر میدوید تا دامن آبیش مثل یک لکه آبی گنگ و گم میشد. دختری که نامش کژال بود.
تزئینات دیوارها و سقف تالار موسیقی پر از فضای منفی است. این یکی هم برای من جدید است. آن هم با این حجم و ابعاد. انگار کسی گلدانها و کوزه های بی شماری را از دل این دیوارها و سقفها دزدیده و جای خالیش را تا ابد باقی گذاشته. حتما اگر بزنم زیر آواز صدایم میپیچد. جراتش را ندارم.
مسجد شیخ لطف الله / همان روز
اولین بارم است که وارد مسجد شیخ لطف الله میشوم. دالان زیبایی بی نظیری دارد. همه جا جزئیات در اوج زیبایی ، هماهنگی و باز هم تقارن، تقارن بی پایان. دالان میچرخاندم و میرساندم به شبستان ساده و مربع شکل با آن گنبد بلند.
کسی میگوید که نقش وسط گنبد طاووسی است و آن همه نقش و نگار دمش است و با اولین شعاع آفتاب پرهای طاووس بنا میکند به درخشیدن.
مسجد بی نظیر است. بی نظیر به خاطر سادگی حجم. بی نظیر به خاطر آن همه هنر خالص و بی نظیر چون نمیخواهی از آن بیرون بیایی.
مسجدهای سنتی ما کسی را به این راحتی به حریمشان راه نمیدهند. از در که وارد میشوی از لابلای پنجره های مشبک شبستان را میبینی اما بعد باید با دالان پیش بروی تا درست از روبروی محراب وارد مسجد شوی.
انگار همه دغدغه هایم را بیرون این دالان جا گذاشته ام. اینجا فقط سکوت است و نقش های آبی و زرد. آبی و فیروزه ای. آبی و باز هم آبی. نفس عمیق میکشم. آن بیرون باران دارد غوغا میکند و اینجا توی مسجد شیخ لطف الله هیچ نیست جز آرامش خوشایندی که از این بنا به آدمها سرایت میکند.
اصفهان / 25 آبان ( ادامه دارد...)