« زندگی یعنی یک سار پرید!»
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸ : توسط : خانم شین

کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده‌اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می‌ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می‌چرخد. گروه زنها، گوشه‌ای ایستاده‌اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می‌ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده‌اندبه مهره‌های روی بیس پلیت نگاه می‌کنند و نچ نچ می‌کنند.

بر می‌گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می‌ایستم و همراهشان نچ نچ می‌کنم. «مگر می‌شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهره‌ها را شل بسته‌اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده‌ام. روی تپه‌ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پنهان کرده و هوا حتی اینجا هم غبار آلود است. اما اگر این همه آدم را ندیده بگیرم و کمی، فقط به اندازه چند قدم ازشان فاصله بگیرم، سکوت مطلقی را که در فضا هست احساس می‌کنم. سکوتی بدون هوهوی همیشگی ماشینها.

 ناظر جدید کنارم می‌آید و از همسرش که معلم است حرف می‌زند و دختر بزرگش که پیش دبستانی می‌رود و آن یکی دخترش که فقط سه ماهش است. لبخند می‌زنم. تعجب می‌کنم. مرد، مرد کمرویی است در جلسه‌ها به سختی حرف می‌زند و فقط یکی دو جمله مربوط به کارش را می‌گوید و بس. فکر می‌کنم شاید بعد از این همه نچ نچ کردن چیزی باید به یادش بیندازد که برای چه وسط دشت برهوت کنار ستونهای سفید دراز و بی تناسب ایستاده و دارد نچ نچ می‌کند.

چند وقت پیش از پدرم در مورد همکارهایش پرسیدم. «فلانی نوه دارد؟» «نمی‌دانم.» «فلانی بچه‌هایش ایران هستند؟» «نمی‌دانم.» «دختر آقای فلانی ازدواج کرد؟» «نمی‌دانم.» هیچ چیز از زندگیشان نمی‌دانست، بعد از بیست سال همکار بودن.

من به تنهایی در مورد همه این آدمهای دور و برم بیشتر از هرکس دیگری در گروهمان می‌دانم. نه از اینکه کدام مدرک تخصصی را از کدام دانشگاه گرفته‌اند. مارک موبایلشان چی است و چه ماشینی سوار می‌شوند. من می‌دانم که کدامشان با این اهن و تلپ هنوز در خانه مادرش زندگی می‌کند. کدامشان بچه دبستانی دارد. کدامشان می‌خواهد خانه‌اش را عوض کند و کدامشان می‌خواهد بچه‌اش را در مدرسه ثبت نام کند. من می‌دانم که کجای شهر زندگی می‌کنند و می‌دانم مادر کدام یکیشان مریض است. تازه اینها آدمهایی هستند که من هفته‌ای یک بار بیشتر نمی‌بینمشان.

شغل من، شغل مردانه‌ای است. من به بخش تی‌تیش مامانی معماری و اتود زدن روی کاغذهای خوشرنگ، سالهاست که تعلق ندارم. من آدم تلفن زدن به پیمانکار و بحث کردن روی بازشوهای دیوار حائلم. آدم هماهنگی گروههای مختلف، آدم ایستادن کنار بیس پلیتهای کج و نچ نچ کردن. خیلی وقتها می‌بینم که کارم خشن است و اگر حواسم نباشد روحم را خراش می‌دهد اما در کنار همه این مردها ایستادن و کار کردن یادم داده که زنها به زندگی نزدیکترند تا مردها. مردها انگار باید حرفهای جدی شسته رفته و اتو کشیده بزنند که بقیه جدیشان بگیرند ولی زنها می‌دانند که زندگی ساده تر از این حرفهاست و تب 39 درجه کودکی در یک نیمه شب می‌تواند همه چیز را زیر و رو کند. می‌دانند که دندان در آوردن یک بچه از یک عالمه ستون سفید فلزی با بیس پلیتهای کج مهمتر است و برای همین است که شاید، ناظر جدید وسط آن همه آدم می‌آید و با من از دخترش حرف می‌زند که جعبه‌های خالی آدامس را دوست دارد.

وسط کارگاه با کفشهای خاکی و دستهای کثیفم فکر می‌کنم زندگی همین است دیگر. من آسانتر با آدمها کار می‌کنم وقتی بدانم آنها هم نگران مدرسه بچه‌شان هستند و مادر مریضشان منتظرشان است و با این همه ژستی که می‌گیرند هنوز از دست پخت مادرشان تعریف می‌کنند.


 
"من از تو راه برگشتى ندارم"
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦ : توسط : خانم شین
در و دیوار را پر کرده اند از شعار و جملات در توصیف مقام مادر و کلمه "فداکار" را آنقدر مى بینم که حالم بد مى شود. فکر مى کنم آیا من به عنوان یک مادر فداکار هستم؟ بله هستم. مى دانم اگر در موقعیتى قرار بگیرم که بخواهم بین خودم و فرزندم یکى را انتخاب کنم بدون تردید فرزندم را انتخاب خواهم کرد. نه چون انسان متعالى از خود گذشته اى هستم. به این دلیل ساده که غریزه ام به من مى گوید از موجودى که مسئولش هستم دفاع کنم، درست همانطور که گربه ماده ناخنهایش را به مهاجم احتمالى نشان مى دهد. غریزه و عشقى که از نخستین لحظه اى که آن موجود ناتوان کوچک را در آغوشم گذاشته اند آتشفشان وار جوشید و هنوز مى جوشد.  فداکارى در مادر ناگزیر است. فداکارى بخشى از مادر بودن است والا من نه متعالى ام و نه از خود گذشته و فقط یک نفر در این دنیاست که روحم را بى چشمداشت مثل یک فرش کهنه زیر پاهاى کوچکش پهن مى کنم و از این همه عشق ویرانگر به او  مى لرزم. این فداکارى بیشتر از آنکه آرامش بخش باشد ترسناک است. نمى دانم   چرا باید بخاطر انتخابى که در واقع جبرى بیش نیست ستوده شوم.  اگر قبل از مادر شدن مى دانستم این عشق چقدر ترسناک و ویرانگر و خرد کننده است آیا جرات مى کردم به مادر شدن؟ جرات مى کردم احتمالا چون این عشق هم مثل همه تجربه هاى نداشته از دور آنقدرها ترسناک به نظر نمى رسید و من چطور مى خواستم بدون پسرک با آن موهاى خرمایى مجعد و چشمهاى قهوه اى گردش زندگى کنم؟ روزمان مبارک، روز ما شیشه هاى فولادى، ما که پشت لبخندها و دستهاى مهربانمان پنجه هاى یک گرگ را پنهان کرده ایم، ما که باید از ما ترسید و باز باید به ما پناه آورد، ما که گریزى نداریم از این عشق و چاره اى نداریم جز عاشق بودن، ما، مادرها، روزمان مبارک!
 
« اتاق آبی»
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠ : توسط : خانم شین

بعضی پنجشنبه‌ها که رختهای شسته را پهن کرده‌ام توی آفتاب و از آشپزخانه‌ام بوی غذا می‌آید فکر می‌کنم خانه یعنی همین. لابد تقصیر مادرم است با آن خانه همیشه تمیز و مرتب، غذاهای همیشه آماده و داغ و رختهای تمیز و مرتب و اتو شده که من فکر می‌کنم خانه یعنی جایی که تمیز باشد و مرتب باشد و زنی در آن خانه باشد که لباس قشنگی پوشیده و عطر ملایمی به خودش زده و چای تازه دمش را همیشه آماده دارد.

خانه ما، پناهگاه است بیشتر. جایی که بعد از شلوغی روز تهران، سرمان را در آن فرو می‌بریم که برای فردا روز و دوباره جنگیدن زور داشته باشیم. جایی که رختهای شسته گاهی یک هفته روی بند می‌مانند تا کی من وقت کنم بروم سراغشان. جایی که لیوانهای صبحانه سر شام شسته می‌شوند، اگر شسته شوند.

 آیا به خاطر مادرم است که من همیشه خدا از زن خانه بودن فرار کرده‌ام؟ پس چرا هنوز فکر می‌کنم خانه‌ام خانه نیست و من چیزی کم دارم وقتی لباسهای مدرسه بچه‌ام را اتو نکرده تنش می‌کنم؟ چرا فکر می‌کنم اگر عصرم را گذاشته‌ام برای اینکه روح خسته‌ام را در دنیای مجازیش بچرخانم به خانه خیانت کرده‌ام.به شامی که آماده نیست. به مانتویی که اتو نشده و به چوب رختی که زیر وزن لباسها دارد کمر خم می‌کند.

کی قرار است با خودم صلح کنم؟ کی قرار است به این نتیجه برسم که خانه من، همینجوری که هست، خانه است و لازم نیست که من فرشته باشم که این خانه دور و بریهایم را، خانواده ام را در امان نگه دارد. کی قرار است باور کنم من همینم که هستم و اگر خسته‌ام حق دارم که بنشینم یک گوشه و کمی برای خودم گریه کنم.

حالا دیگر باید باور کنم که من همینم. اگر بی حوصله‌ام، اگر گاهی دلم خیلی می‌گیرد برای این است که من انسانم نه ماشین تولید نشاط و غذای خوب. دلم می‌خواهد امسال با خودم صلح کنم.


 
این زنان ونوسی
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥ : توسط : خانم شین

دوم دبیرستان بودیم. در یک زنگ تفریح طولانی زیر درختهای گوشه حیاط نشسته بودیم که الهام چشم و گوش میترا را باز کرد. من دیگر آن موقع سه سالی بود که تا حدودی اطلاعات داشتم اما میترا زیادی خام بود. یادم هست که همه‌مان به چشمهای گشاد شده میترا خندیدیم و از متانت الهام که موضوعی به این برهنگی را با این رکی فزاینده تعریف می کرد و در عین حال می توانست جدیتش را حفظ کند تعجب کردیم.

الهام هنوز همان الهام است. بعد این همه سال با همان نگاه جدی و چشمهای قهوه‌ای سیر می‌تواند درون مرا مثل یک کتاب بخواند و باز برای خودم تعریف کند. می‌تواند خیلی خیلی جدی باشد و دستش را درست همانطور که برای پسرش تکان می دهد و می‌گوید: « نه!» برای من هم تکان بدهد و خیلی محکمتر و جدیتر بگوید: « نه!» و من هم حساب ببرم.

فکر می‌کنم چقدر شناختن من پشت حرف زدن الهام هست. چقدر حرف زدن با دوستی که اینقدر خوب بشناستت آرامش بخش است. دوستی که لازم نباشد نقابت را برایش به چهره‌ات بزنی. که نخواهی خوب جلوه کنی. که نترسی از اینکه از چشمش بیفتی.

*

هفته پیش دوستهایم دستان مرا گرفته‌اند و از چاه خودم بیرون کشیده‌اند. دوستی که کامنتی نوشته مهربانانه که من هنوز احساس کنم که از آن سر دنیا دلش برای من می‌تپد. دوستی که سری زده تا ببیند احوال من چطور است. دوستی که وسط کار سرک می‌کشد تا نیم نگاهی به من بیندازد. دوستی که بعد این همه سال جمعه صبحش را با من تقسیم می‌کند تا خنده‌های زندانیمان را آزاد کنیم. دوستی که دو ساعت از وقتش را برای منی که فقط یک بار دیده می گذارد تا با چت کردن کمی حالم را بهتر کند. دوستی که در جواب به هر نوشته غمگینم به من زنگ می‌زند تا مطمئن باشد که حالم خوب است.

اگر نبودید، اگر نداشتمتان اصلا نمی‌دانم زندگیم چه می شد. اصلا نمی‌دانم چطور زندگی می‌کردم. اصلا نمی‌دانم اسمش می‌شد زندگی یا نه. چه خوب که هستید. دور، دیر، مجازی یا واقعی چه خوب که هستید...


 
« یه قاصد خبرم کرد که آفتاب لب بومه»
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱ : توسط : خانم شین

به هم ریخته‌ام از صبح. ایمیل دوستی را می‌خوانم. جواب می‌دهم و گریه می‌کنم. نه گریه نمی‌کنم رسما دارم زار می‌زنم. کسی دور و برم نیست. با دوست دیگری چت می‌کنم. باز می‌بینم که دارم اشک می‌ریزم. های های. پسرک می‌آید. نه به چشمهای اشکیم نگاه می‌کند نه به قیافه به هم ریخته و موهای ژولیده‌ام. بساط ناهارش را آماده می‌کنم. با دست و پا کتلتش را سرهم می‌کند. من اشکهایم را پاک می‌کنم. بعد دلش می‌خواهد گواش بازی کند. گواشها را می‌آورد و کاغذ و نمک و یک عالمه قاشق یک بار مصرف. حالا هوس کرده نمک بریزد توی رنگهای گواش و چه می‌دانم یک عالمه کار دیگر بکند. به حالت چهره‌اش نگاه می‌کنم. توجه کامل. اشتیاق. نگاهش می‌کنم. اشکها را به زور نگه می‌دارم. چند وقت است که اینقدر اشتیاق به چیزی نداشته‌ام؟ چند سال شاید؟ این همه عاشقانه نگاه نکرده‌ام به چیزی که احساسم را زیر و رو کند؟ بچه‌ها کی و کجا این احساسهای خوب را گم می‌کنند؟ من از کجا می‌توانم پیدایش کنم؟ چه کنم که پسرم گمش نکند؟ پرم از سوال و گریه کردن یادم رفته است.


 
شیدایی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸ : توسط : خانم شین

باران که شروع شد همه دویدیم بیرون. کنار در ایستادیم و زل زدیم به قطره‌های باران. دلم می‌خواست زیر باران برقصم. باران که رفت و  تگرگ شد ما هنوز ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. پسرها رفتند روی تراس به سیگار کشیدن و من رفتم بارانیم را پوشیدم. دلم می‌خواست راه بروم. دلم می‌خواست این روز بارانی را نفس بکشم. دستم به کار نمی‌رفت. دلم می‌خواست بزنم بیرون. نمی‌شد. وسط روز کاری بود و آسمان داشت خودش را می‌کشت.

رفتم زیر باران ایستادم. نفس کشیدم و فکر کردم باید یک قانونی باشد که در این شهر خاکی و دودی روزهای بارانی را تعطیل کند. برعکس اروپایی‌های آفتاب ندیده که به دیدن خورشید از خانه می‌پرند بیرون و لخت می‌شوند، باید روزهای بارانی تهران را،  به همه آدمهای شهر مرخصی و یکی یک چتر بدهند. چتر هم ندادند مهم نیست. همه باید ماشینها را پارک کنند و زیر باران راه بروند. در روزهای بارانی تهران چلپ چلپ کنان خیابانها را گز کنند و به همدیگر آب بپاشند. سیگار را باید بدهند دستفروشهای بارانی پوش بفروشند و گلفروشها آن روز گلهایشان را حراج کنند.

فکر کردم دارم وسط اتوبان همت راه می‌روم و قطره‌های باران آسمان دور و برم را خط خطی می‌کند. فکر کردم دستهایم را می‌برم بالا و دور خودم می‌چرخم. فکر کردم دور و برم پر است از آدمهایی مثل من که زیر باران دیوانه شده‌اند. فکر کردم می‌چرخم، مثل بچگیهایم .بعد می‌افتم روی زمین بارانی و می‌گذارم سرم خوب گیج برود، باران صورتم را خیس کند و تنم را بپوشاند. باران را لازم داشتم. باران را اینطور لازم داشتم. جرات نکردم. تنها دیوانه شهر بودم و آدمها پشت ماشینهایشان به ترافیک و باران و شهرم بد و بیراه می‌گفتند و به دیوانه‌هایی مثل من که رو به باران لبخند می‌زدند، چشم غره می‌رفتند. 


 
« تو می‌خندی، حواست نیست...»
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ : توسط : خانم شین

درون من دختر بیست و یک ساله‌ای جامانده. همان که هنوز دلش می‌خواهد مخاطب تمام آهنگهای عاشقانه دنیا باشد. دختری که سهمش بهار و عشق است و بس. دختری که جلوی آینه رو به آفتاب همان خانه روبروی میدان جا مانده و دنیایش پر از اتفاقهای نیفتاده و راههای نرفته و روزهای نیامده است... دختری که هنوز رد عمیق بخیه‌های سزارین روی تنش جانمانده ، هنوز رو به شب اشک نریخته و با سبکی و سنگینی سی و خورده‌ای سالگی نخندیده است. دختری که نمی‌داند بیست و یک ساله بودن چقدر دور است از امروزهای من. به دختر که دلش می‌خواهد، هنوز، مخاطب همه آهنگهای عاشقانه دنیا باشد، می‌گویم: « هیس...» یادش می‌اندازم که دیگر بیست و یک ساله نیست اما دستهایش را محکم روی گوشهایش فشار می‌دهد و به حرفهایم گوش نمی‌کند.


 
«دستهایت را دوست می‌دارم»
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ : توسط : خانم شین

انسانها به عنوان والد، با انسانها در نقشهای دیگرشان فرق دارند. در نقش والد حتی نوع نگاه کردن عوض می‌شود. والد بودن مهم است. والد بودن یعنی یک کودک هست که تو را صدا می‌کند: « مادر، پدر» و در چشم این کودک تو بزرگی، خیلی بزرگتر از آنچه در چشم بقیه انسانهای دنیا هستی. آدمهای شوخی را می‌شناسم که روی زانو خم می‌شوند و با کودکشان جدی حرف می‌زنند. به صورتشان نگاه می‌کنم و می‌بینم که حس اطمینان بخشیدن به کودک چقدر آرام و خوشایند در نگاهشان هست. آدمهایی غمگینی را می‌شناسم که کودکشان را قلقلک می‌دهند و صدای قهقهه شان در خانه می‌پیچد. من والدین زیادی را می‌شناسم. والدینی اخمو، شاد، غمگین، مهربان، بداخلاق و تندخو... اما همه این والدین در والد بودن با هم مشترکند. در نقطه اتکای یک موجود کوچک بودن.

بچه‌ها بزرگ می‌شوند. بچه‌ها که بزرگ شوند دیگر مثل امروزهای ما به ما تکیه نمی‌کنند. دیگر در نگاهشان این همه بزرگ نمی‌مانیم. اما من امروز را می‌نویسم. من به دوستانم نگاه می‌کنم و می‌بینم که چقدر پدر بودن یا مادر بودن به آنها می‌آید. می‌بینم که چقدر این عوض شدن نگاه، به صورتشان معنی می‌دهد. من این نگاهها را خیلی دوست دارم. به نظرم این نگاهها، این لحظه‌ها خیلی زیبا و خوشایند هستند. از آن لحظه‌هایی که دوست دارم بپیچم در آن هاله نورانی و برای روز مبادا در جعبه خاطراتم نگهشان دارم.


 
«خانه دوست کجاست؟»*
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ : توسط : خانم شین

پسرم را می‌فرستم حیاط تا با پسر همسایه جدید دوچرخه سواری کند. بهش یادآوری می‌کنم: « اسمش مبینه. برو صداش کن. باهاش دوست شو.» از بالای تماشایش می‌کنم که دور پنجره خانه همسایه می‌چرخد و پسرک را صدا نمی‌کند. نگاهش می‌کنم. به تردیدش. به چرخش سردرگمش. فکر می‌کنم در سر کوچکش چه فکرهایی دارد می‌چرخد. همانجا کنار پنجره که ایستاده‌ام می‌دانم که پسرم نمی‌تواند پسرک همسایه را صدا کند. نگاهش می‌کنم و اشک توی چشمهایم جمع می‌شود.

،

خیلی ازبخشهای خلق و خوی خودم را دوست ندارم اما دلم می‌خواست توانایی دوست شدن با انسانها را از من به ارث می‌بردی پسرکم! دلم می‌خواست می‌توانستی آنجا بایستی و با صدایی شاد داد بزنی: « مبین!» و به جای اینکه اینطور مردد بمانی صدای خنده‌ات در حیاط خانه می‌پیچید. می‌دانم که این بخشی از طبیعت توست. بخشی که تو شاید به سختی بتوانی تغییرش بدهی. می‌دانم این طبیعت من است که با انسانها راحت ارتباط برقرار می‌کنم. اما در آن لحظه که از بالای پنجره تماشایت می‌کردم دلم می‌خواست جرات نزدیک شدن به انسانها را از من به ارث برده بودی... نبرده ای... نزدیک شدن به انسانها، دوست پیدا کردن خوشایند است. هر چند که دوستها می‌روند و خیلی وقتها غم، جای خالیشان را پر می‌کند اما من باز هم از اینکه جرات می‌کنم به انسانها نزدیک شوم به خودم مغرورم. از اینکه هنوز می‌توانم امیدوار باشم. از اینکه هر دوست، شعله کوچکی در قلب من روشن می‌کند. شعله‌ای که در حبابی شیشه‌ای از تندباد روزگار حفظش می‌کنم و اگر طوفانی آمد و دوستم را برد، آهسته، امیدوار باز هم منتظر می‌مانم. فکر می‌کنم «میهمانی خداحافظی» برای من پایانی نداشته باشد. نمی‌توانم از دوست داشتن دوستانم صرفنظرکنم.

 

* سهراب سپهری


 
« بر او ببخشایید» *
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ : توسط : خانم شین

یک عمر پنهان شدن پشت سطرهای این وبلاگ هنوز به من یاد نداده که چقدر در برابر قضاوت آدمها آسیب پذیرم. باید یاد می‌گرفتم تا حالا... دیگر دارد برای خودش یک دهه می‌شود. قبل از آن هم سپر نوشتن همیشه بود. سپری بین من و دنیا که برای من زیادی بیرحم بود. اینجا دنیای خودم است. خودم تصمیم می‌گیرم که چطور باشد. اما دنیای بیرون، گاهی پنجه‌هایش را در تنم فرو می‌کند. من باز زخمی، باز هراسان پناه می‌برم به دنیای شیشه‌ای وبلاگم، به نوشتن. به قصه‌هایم که آدمهایش بدون اراده من حتی نفس هم نمی‌توانند بکشند. دنیای اینجا،دنیایی‌ست که در محاصره آدمهای بی‌چهره است و من این آدمهای بی‌چهره را دوست دارم. چهره نداشتن را دوست دارم. مجازی بودن را دوست دارم. اینجا امن است. حالا باید یک گوشه بنشینم تا بهبودی سراغم بیاید. چه خوب که هست این خانه و چه خوب که هستید.

 

* فروغ


 
گل نازم، دلم تنگه*
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ : توسط : خانم شین

توی اتاق قدیمیم خوابیده بودم. خوابم شبیه خوابهای قدیمیم بود. صدایی آمد و خوابم را پاره پاره کرد. صدای چه بود؟ دیگر صداهای این خانه را نمی‌شناسم. تا به خودم بیایم خواب فرار کرده بود.

جای خوب خوابم بود. می‌خواستم ادامه‌اش را ببینم. چشمهایم را سفت بستم تا تکه‌های خوابم را وصله پینه کنم. نمی‌شد. بیدار شده بودم. بیدارم. فردا، فردا، فردا را چه کنم؟  

،

افتاده‌ام توی لوپ. باز گیر داده‌ام به یک آهنگ. هی می‌آیم و می‌روم. آهنگ نوازشم می‌کند. آهنگ سرم را می‌گذارد روی شانه‌اش و می‌گوید: « شششش...» و من چشمهایم را می‌بندم. باز از نو گوش می‌کنم و منتظرم تا آهنگ قلبم را تکان بدهد. نکند باز دارم افسرده می‌شوم؟

،

بروم تا شب تمام نشده خواب ببینم.

 

پ.ن. برای سفارش کتاب میهمانی خداحافظی با شماره سام ( سامانه ارسال محصولات فرهنگی ) تماس بگیرید: 20-88557016 یا از طریق «کتابفروشی اگر» سفارش بدهید:

www.b-agar.ir

پ.ن. من می‌دانم که توزیع کتاب خیلی خوب نبوده ... اما ظاهرا ناشرها برای چاپ اول کتاب اول نویسنده‌های ناشناس زیاد خودشان را به زحمت نمی‌اندازند. بنابراین چاره‌ای به جز سفارش از طریق تلفن وجود ندارد.


 
از دل خاک بیرون بیا ...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳ : توسط : خانم شین

یک فولدر آهنگهای عاشقانه دارم برای روزهایی که لازمشان دارم. روزهایی که خیلی قرار است توی ترافیک بمانم. روزهایی که یک عالمه لبخند زورکی باید بزنم. روزهایی که شروع می‌شوند و انگار تمامی ندارند. این آهنگها عصای دستم شده‌اند. طنابی شده‌اند که مرا از چاه روزهای سخت بیرون می‌آورند. دست آویزی شده‌اند برای فشار دادن پایم روی کلاچ برای بار هزارم و فکر کردن به اینکه من خوبم و این روز هم بالاخره تمام می‌شود و باز شب می‌شود و باز من برای بچه‌ام کتاب می‌خوانم و باز ولو می‌شوم روی کاناپه صورتی و باز اگر وقت داشته باشم می‌نویسم. این فولدر را همه جا دارم. توی ماشین. روی کامپیوتر دفتر. مخصوصا روی کامپیوتر دفتر، وقتی که آنقدر سرم شلوغ است که وقت نمی‌کنم تلفن بزنم. اما دم عید شده است و دیگر زمزمه‌های « یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم ...» و « همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم...» راضیم نمی‌کند. گل پامچال می‌خواهم. یک عالمه گل پامچال می‌خواهم.


 
« همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد.»
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ : توسط : خانم شین

در میهمانی فکر می‌کنم هزار ساله‌ام. حال و حوصله ایستادن ندارم. دلم هم نمی‌خواهد برقصم. دلم می‌خواهد بنشینم. حرف بزنم با دوستی که خیلی وقت است ندیده‌امش. دلم می‌خواهد صدای موسیقی را کم کنم. دلم می‌خواهد لای پنجره ها را باز کنم. گرمم است و از صدا کلافه‌ام. صبح توی آینه زیر آفتاب به صورتم نگاه می‌کنم. به چینهای ظریف نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم تمام شد.  


 
قورباغه‌ام را قورت دادم!*
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱ : توسط : خانم شین

چرخیدم به طرف پنجره، بعد به ساعت نگاه کردم. پرده را پس نزده، توی دلم گفتم: « برف باریده.» برف باریده بود. همه جا شده بود سفید سفید. شنبه زیر برف گم شده بود. پسرک می‌گفت: « دلم می‌خواد روی برفها نقاشی بکشم.» مدرسه دیر شده بود. یک ساعت طول کشید تا برسیم مدرسه. ساعت شده بود 9. مدرسه تعطیل بود. کنار خانه مادرم زدم کنار. گفتم: « بپر پایین. » دویدیم روی برفهای تازه و سفید. روی برف نقاشی کشیدیم. کفشهایمان خیس شد. پسرک خیس و برفی را فرستادم خانه مادربزرگش. خیس و برفی آمدم دفتر. دیر شده بود ولی من روی برف نو راه رفته بودم. به پسرم گوله برف پرت کرده بودم و درخت انجیر دم خانه را حسابی تکان داده بودم و به پسرم زیر دانه‌های ریز برف نگاه کرده بودم.

به دفتر رسیدم و شال سفید و خیسم را پهن کردم روی صندلی. نشستم پشت میزم. مدتها امید بسته بودم به آدمهای مختلف که پروژه به سرانجامی برسد که نشد. هی فرار کرده بودم از بخشهای سختش و آخر ماند. گفتم : « که چی؟» زل زدم به قورباغه بی‌ریخت با آن جوشهای سبز و نگاه ابلهانه‌اش. گفت: « خوب؟» قورتش دادم. اولش گیج گیج بودم. بعد از یک عمر نقشه فاز یک و دو کشیدن، نمای پروژه با آن فرم ارگانیک و منحنی‌های بی سر و ته‌اش، سختترین نقشه‌ای بود که کشیدم. ولی کشیدمش. عصر که آمدم برگردم خانه، برفها رنگ خاکستری شهر را به خودشان گرفته بودند. قورباغه توی دلم بالا و پایین می‌پرید. گفتم: « خفه!» گفت: « چشم!» با قورباغه‌ای در دلم آمدم خانه!

 

* کتاب «قورباغه را قورت بده!» / برایان تریسی/ ترجمه اعظم فطرتی

 


 
« من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم.»*
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ : توسط : خانم شین

نوشته‌ام که « این یکی از جنبه‌های پسر داشتن است که دوست دارمش. این قرتی نبودن، بچه‌تر بودن.» ننوشته‌ام که دخترها بد هستند. ننوشته‌ام که دخترها را دوست ندارم. فقط نوشته‌ام که پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند. خودم اولین بار است که این موضوع را دارم تجربه می‌کنم. با برادرم بچه تر از آن بودم که بفهمم. حالا پسرم را مقایسه می‌کنم با دخترهای دوستانم و می‌بینم که بچه‌تر است. می‌بینم که دخترها چقدر حواسشان جمع همه چیز است. یادم می‌آید که چقدر خودم حواسم جمع بود. آیا اینکه حواس دخترها جمع است، بد است؟ آیا من ارزش گذاری کرده‌ام؟ نه. من فقط نوشته‌ام که پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند و من این بچه‌تر بودن پسرم را دوست دارم. برای خودم هم تجربه این خصوصیت جالب است. اینقدر دورتر و دیرتر با زندگی واقعی مواجه شدن برایم جالب است.

جالب است چون به نظرم فصل بچگی فصل جذابی است. خوب است که طولانیتر باشد. خوب است که آدمیزاد دیرتر پرتاب شود به دنیای واقعی. خوب است که دنیای واقعی دیرتر بپیچد به پر و پایش. والا دختر یا پسر بالاخره بزرگ می‌شوند و بالاخره می‌فهمند که آینه وجود دارد و آدمهای دیگر مهم هستند و دنیایی هم هست که به میل آنها راهش را عوض نمی کند. شاید در بخشی از دوران بچگی پسرها بیشتر بچگی کنند، همین.

چقدر راحت است به آدمهای دیگر برچسب زدن و چقدر سخت است درک کردن احساسات دیگران. که از یک جمله من برداشت کنند که من زن تحصیل کرده امروزی، خودم را دوست ندارم. دختر نداشته‌ام را دوست ندارم و دچار زن ستیزی مفرط ناپیدایی هستم.

راستش را بگویم. من هم این آدمهای قضاوت گر را دوست ندارم. آدمهایی که اجازه می‌دهند با جمله‌های ساده یک مادر، دنیایش را قضاوت کنند. روحش را قضاوت کنند و به همین راحتی برچسب زن ستیزی بهش بچسبانند. خسته‌ام. خیلی خسته‌ام  از نفهمیده شدن. مگر یک آدم چقدر ظرفیت دارد که نفهمندش؟

 

* فروغ


 
به بچه‌هامون چی بگیم؟
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ : توسط : خانم شین

جنبه خبرهای بد را ندارم. دوست دارم توی حباب شیشه‌ای خودم زندگی کنم. بدون اخبار. بدون روزنامه. بدون سایتهای خبری. در واقع من فقط با وبلاگها زندگی می‌کنم. وبلاگها اخبار را دنبال نمی‌کنند. نمی‌کردند. وبلاگها فقط بخشهایی از اخبار را دربردارند. وبلاگ نویسها همه توی حبابهای شیشه‌ای خودشان هستند و من این حبابها را دوست دارم. اما حالا اخبار سرایت کرده به حبابهای شیشه‌ای محبوبم. سرایت کرده به حرفهای جماعت بی خیال همکارانم. سرایت کرده به گپ دوستانه با زن سرایدار ساختمان. سرایت کرده به زندگی‌ام که سعی می کنم از نفوذ این همه خبر بد در امان نگهش دارم. هی درزهای پنجره‌ها را می گیرم. هی زمین را جارو برقی می‌کشم و هی رختهای چرک را می‌ریزم توی ماشین. فایده‌ای ندارد. زندگی‌ام پر از آشغال است. آشغال خبرهای بد و من از تمیز کردنش خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد بروم توی یک دشت. جویی* وار دو تا دستهایم را بگذارم روی گوشهایم و بلند بلند بخوانم: « لا لا لا لا» تا هیچی، هیچی، هیچ چیزی را که نمی‌خواهم نشنوم. نخوانم. سرم را باقی بگذارم زیر برف و فکر کنم که هنوز توی این مملکت می‌شود زندگی کرد. می‌شود بچه بزرگ کرد و می‌شود شاد بود.... لا لا لا لا لا لا ...  

 

*joey


 
« غم نان اگر بگذارد.»
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥ : توسط : خانم شین

گاهی یک عکس آدم را می‌تواند پرت کند خیلی خیلی دورها. جایی که می‌شود خیلی سفت و سخت عاشقی کرد و غم فردا نداشت. به سالهایی که زندگی می‌شد که همان جریان ساده باشد. هنوز از کنار دانشگاه که رد می‌شوم فکر می‌کنم به روزهایی که دانشجو بودم یا قبلتر از آن که همه آرزویم این بود که دانشجو باشم. الان رسیده‌ام ته خط آرزوها. آرزوهایم شده مثل آرزوهای مرحوم مادربزرگم. خودم را وسط راه گم کرده‌ام. کو من؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد دنیا را می‌شود عوض کرد؟ کو آن دختری که بلد بود زندگی کند؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد راه نرفته‌ای هست که او باید کشفش کند؟ آن دختر گم شده است. آن دختر جایی بین راه گم شده است. شاید مثل سیندرلا کفش بلورش را که پیدا کرده، تاج را از سرش برداشته و حالا دارد کف قصر پادشاهی را تی می‌کشد و هنوز منتظر است که شاهزاده عاشقانه بهش نگاه کند.


 
یه کارفرما داریم شاه نداره
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩ : توسط : خانم شین

سر جلسه کارفرما باز قصه گفتنش می‌گیرد و من حوصله‌اش را ندارم. این یکی موجود عجیب و غریبی است که من شکر خدا تا حالا زیاد از این نوعش را ندیده‌ام. البته می‌دانم که از این مدلها در انواع رنگ و اندازه در انواع شغلهای دولتی و غیردولتی و پستهای مدیریتی داریم. زیاد هم داریم. بماند. سر این جلسه کشف کردم که مشکل عمده‌اش چیست. هر چرتی که می‌گوید مدیر پروژه و بقیه آدمها دور و برش چنان به به و چه چهی می‌کنند که نگو. مثلا حتی اگر بگوید که تصمیم گرفته وسط اتاق مدیریت یک توالت فرنگی اکسپوز هم کار بگذارد مدیر پروژه می‌گوید: « عجب فکر خوبی رئیس! خیلی معرکه اس.» این آقای کارفرما هم هی باد می‌کند و هی فکرهای بدیع! می‌کند و تحویل من بدبخت می‌دهد که «حس خاص»ش را در پروژه( با کسر پ) پیاده کنم و بالای پله‌ها برایش سن درست کنم و پایین پله‌‌ها گالری ( با ضمه روی لام) و نور بتابانم روی آرم شرکتش و جلوی اتاق مدیریتش یک تراس درست کنم که 10 متر کنسول داشته باشد تا وسط کارخانه. من از ایده‌های کارفرما تعریف نمی‌کنم. مقاومت می‌کنم. دست و پا می‌زنم. سعی می‌کنم غلط بودن حرفش را بفهمانم. اما من، یک نفرم و آنها در پاچه خواریشان بی‌شمارند. کارفرما می‌گوید: «نه خیر همین که من می‌گویم» و من کنسول 10 متری را روی نقشه می‌کشم و از حرصم تمام بلوکهای رختخواب دو نفره را تبدیل می‌کنم به یک نفره که حداقل در ظاهر این کارخانه اینقدر لانه فسق و فجور به نظر نرسد. خدایا پول را به چه کسانی داده‌ای آخر؟


 
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : خانم شین

بعضی اسمها انگار قصه‌های بیشتری دارند. شده که با شنیدنشان گوشهایم تیز شده و دلم خواسته بروم قصه پشتشان را بدانم. منظورم این نیست که این اسمها قشنگتر یا خوشایندتر هستند. منظورم این است که چیزی در معنی این اسمهاست که توجه مرا جلب می کند. دلم می‌خواهد بدانم که والدینی که اسم بچه شان را گذاشته‌اند «فرود» چه فکری توی سرشان بوده. چه ماهیتی در فرود دیده‌اند که خواسته اند اسم بچه شان این باشد. یا مثلا « سپاس» یا « آسمان» یا «نیایش» یا ...

فکر می کنم اسم خودم هم از اسمهای قصه‌دار است. البته قصه هم دارد. قصه‌ای که از وقتی که مادر من دختر بچه‌ای بوده شروع می‌شود و شعری که در کودکیهایش شنیده است. همینجوریها هم نبوده که یک روز بیدار شود و فکر کند که اسم این بچه بشود شیدا و فکر نکند شاید به این همه سرگشتگی که این اسم با خودش می‌آورد.

 

 


 
هو هو چی چی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸ : توسط : خانم شین

قطار از بین دشتهای سرد یخ زده جلو می‌رود. من مثل بچه ها دماغم را چسبانده‌ام به شیشه‌های سرد و بیرون را نگاه می‌کنم. راه کش می‌آید و نرسیدن می‌شود آهنگ قطار: « هو هو چی چی ن می ر سیم ن می ر سیم» لج می‌کنم با قطار. می‌خواهم فرار کنم. روی برفهای دست نخورده دشتی که تا چشم کار می‌کند سفید است بدوم. بدوم تا با آهنگ نرسیدن لج کرده باشم. بدوم که برسم. اما بچه من اینجا خوابیده است. تو اینجایی و من بسته شده‌ام به شما دو نفر. قطار می‌داند. قطار می‌داند که من نمی‌توانم بدوم. قطار می‌داند که مجبورم گوش بدهم به آهنگ چرخهایش و صبر کنم تا بچه‌ام بیدار شود. قطار می‌داند که من جایی نمی‌روم. قطار به من می‌خندد.  دماغم را فشار می‌دهم به شیشه‌های یخ زده. دورتر توی دشت، چیزی شبیه یک روباه، دارد می‌دود.


 
« من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال» *
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤ : توسط : خانم شین

می‌خواستم از خودم فرار کنم. جایی نداشتم بروم. صبح که رسیدم شرکت  می‌خواستم برگردم.  می‌خواستم بروم جایی که نمی‌دانستم کجاست.  می‌خواستم کاری بکنم که نمی‌دانستم چه کاریست.  می‌خواستم حرفی بزنم که یادم نبود. این شد که سرم را انداختم پایین و رفتم شرکت. گذاشتم پروژه مثل یک موج ، بلندم کند و پرتم کند وسط روز. گذاشتم هی تلفنها زنگ بزنند و من هی خودم را ببینم که دارم با مهندس تاسیسات سر هود آشپزخانه، با مهندس عمران سر مقطع پلکان، با تری‌دی کار سر قوس سقف سر و کله  می‌زنم. گذاشتم هی صدایم کنند. هی فکر کنم به جواب نامه‌ها. به کارهای مانده. به قرار جلسه. پسرک اما در بند این حرفها نبود. از لحظه‌ای که رسید شرکت زیر گوشم خواند: « گشنمه! گشنمه! گشنمه!» زدیم بیرون. صداهای توی سرم تا آن موقع ساکت شده بودند دیگر. تا برسیم به سوپر پسرک شاید صد بار دیگر گفت: «گشنمه!» فکر کردم به صداهای توی سرم. فکر کردم چه مظلومند که حواسشان را با جلسه و اتوکد و پرینت گرفتن پرت  می‌کنم. پسرم اما ساکت نمی‌شد. خوراکیش را که خورد لم داد و شروع کرد به حرف زدن از مدرسه. صداهای توی سرم داشتند گوش  می‌کردند. دلم نمی‌خواست صداها ساکت شوند. دلم  می‌خواست صد بار، هزار بار حرفشان را تکرار کنند. شاید آن وقت من  می‌شنیدم. شاید  می‌فهمیدم که  می‌خواهم از که و به کجا فرار کنم.

 * حافظ


 
« و سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد.» *
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸ : توسط : خانم شین

برای خودم خیالبافی می‌کنم. می‌گویم فقط همین امسال را می‌روم سر کار. بعدش دست از سر این پروژه‌ها برمی دارم و می‌نشینم خانه. تا آن موقع بچه هم مدرسه‌ای شده و صبحهایم می‌شود مال خود خودم. می‌نشینم و می‌نویسم. تا حالا صد بار کشف کرده‌ام که نوشتن، خوشایندترین چیز زندگیم است اما جراتش را ندارم. معماری، رهایم نمی‌کند. مدام به پر و پایم می‌پیچد. متاسفانه آن را هم دوست دارم. هماهنگ کننده خوبی هستم. سرم درد می‌کند برای جلسه. برای بحث کردن. برای نقشه روی نقشه انداختن. معماری دست از سرم بر نمی‌دارد که فرار کنم به نوشتن. یک بار از نوشتن فرار کردم به معماری. دیدم ترکیب پول و نوشتن برایم خوشایند نیست. اینکه بخواهم از نوشتن پول در بیاورم، نوشتن را برایم کرده بود یک شغل. یک اجبار. اما نوشتن برای من یک ضرورت است. همیشه همینطور بوده. حالا شغل من چیز دیگریست. اما شغلم، بچه‌ام و شیوه زندگیم وقت نمی گذارد برای نوشتن. این بار از کجا فرار کنم به نوشتن؟ از خانه؟ از معماری؟ از شام شب؟ از خواب؟ از جلسه‌های هفتگی؟ ... مهم نیست از کجا. باید از جایی فرار کنم به نوشتن. دارم گم می‌شوم. دارم راست راستی توی یک فنجان چای غرق می‌شوم.

 

* فروغ فرخزاد

 

پ.ن. کتابم جز لیست پرفروشهای هفته در این سایت و این یکی سایت شده است.

 

 


 
لعنت خدا بر کسی که در این مکان آشغال بریزد
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧ : توسط : خانم شین

نشسته و با آن چشمهای ریزش مرا نگاه می‌کند و مدام هندوانه زیر بغلم می‌گذارد. بعد انگار که بس نباشد می‌گوید که چقدر فرهیخته‌ام. از حرفهایش عصبانی می‌شوم. از لغت فرهیخته بدم می‌آید. فکر می‌کنم فرهیخته چیزی است در حد یبوست. چیزی که به تو امکان نمی‌دهد یک سری احساسات عادی و توجیه‌پذیر را داشته باشی. لابد یک انسان فرهیخته جلوی تلویزیون شام نمی‌خورد یا روزهای بی‌حوصلگی تمام روز با لباس خواب نمی‌چرخد یا بدون نگاه کردن خودش توی آینه سرکار نمی‌رود. حرفهایش را دوست ندارم. برای اولین بار بعد از آن همه سکوت، هنوز عصبانیم و هیچ دردی ازم دوا نشده. می‌زنم بیرون. خیابانهای شهر را زیر پا می‌گذارم. بچه‌ام مدام حرف می‌زند. آدم فرهیخته لابد گوش می‌کند، اما من خسته و بی حوصله‌ام. دلم می‌خواهد برسم خانه. لباس خواب صورتی را بپوشم. بچه‌ام را بخوابانم و بنشینم پای کامپیوتر. دلم می‌خواهد لخ لخ کنان راه بروم. گاهی داد بزنم و خیلی وقتها زل بزنم به جایی و هیچ کاری نکنم. دلم می‌خواهد با دوستهایم بنشینم و حرفهای صد من یک قاز بزنم. بخندم. بخندم و بخندم. آنقدر بخندم که گریه ام بگیرد. اما دوست ندارم یک نفر با چشمهای ریزش نگاهم کند و فکر کند که چیزی بیشتر از یک زن خسته و کلافه‌ام. چاره ای نیست. باید تراپیستم را عوض کنم.


 
کاش کسی خواب مرا می دید
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸ : توسط : خانم شین

خواب دیده بودم که پیر شده ای و توی خوابم مضطرب بودم. خیلی سال بود که خواب تو را ندیده بودم. بعد این همه سال با موهای خاکستری آمده بودی به خوابم تا مرا بترسانی؟ دلم برای روزهای تو تنگ شد. فکر کردم بهت زنگ بزنم و بگویم خوابت را دیده ام. بعد این همه سال. بگویم که خوابت را دیده ام. بپرسم که خوبی؟ بپرسی که خوبم؟ و بگویم نه. خوب نیستم. خیلی وقت است که خوب نیستم. اما تو به کسی نگو. تو هم آرام بگویی باشد. باشد؟


 
برای تمام این سالهایی که نوشته‌ام
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱ : توسط : خانم شین

وبلاگستان فارسی ده ساله شده است. نه سال از این ده سال را همراهش بوده‌ام و هفت سال است که وبلاگ خانم شین را می‌نویسم. وبلاگ برای من کم کم شکل گرفت. کم کم این چیزی شد که امروز هست. روزهای اول فقط یک بهانه بود برای نوشتن. چیزی بود که جای خالی  شبکه  را برایم پر کند. بعدتر دیدم که یک عالمه آدم دور و برم جمع شدند. دیدم که برای خودم جایی پیدا کرده‌ام که حرفهایم را بزنم. یک عالمه آدم شناس وناشناس هم می‌آیند و می‌خوانند و می‌روند. گاهی از خودشان ردی بر جا می‌گذارند و خیلی وقتها بی صدا از کنارم رد می‌شوند. اما می‌دیدم که هستند. لذت خوانده شدن، لذت و آزادی نوشتن هر چیزی که دوست داشتم، لذت داشتن دریچه‌ای برای داد زدن همه اینها کم کم آمد سراغم. دیدم که دارم هی فکر می‌کنم به سوژه‌های نوشتن. هی از هر چیزی یک پست وبلاگ در من زنده می‌شود. دیدم وبلاگ دیگر جایی برای داد زدن نیست. شده جایی برای بودن. جایی برای شدن. حالا وبلاگ یک تکه از من است. خانم شین یک تکه از من است. وبلاگم را حسودانه دوست دارم. دلم برای تکه‌هایی از زندگیم که توی وبلاگم نیست می‌سوزد اما جرات نوشتن خیلی چیزها را ندارم. یک بار آمدم کوچ کنم یک جای دیگر و ناشناس بنویسم. نشد که نشد. دیدم که به همه این آدمهایی که سر می‌زنند و می‌خوانند و لایک می‌زنند و رد می‌شوند چقدر احتیاج دارم. دیدم بدون خوانده شدن، وبلاگ، وبلاگ نمی‌شود. شاید بشود اما از من یکی، دردی دوا نمی‌کند. به وبلاگ نوشتن هیچ وقت شک نکرده‌ام. شک نمی‌کنم که باید نوشت. که باید بنویسم. که باید از این دریچه رو به دنیا داد بزنم. مهم نیست که حرفی برای گفتن داشته باشم یا نه. مهم این است که جرات گفتن را گم نکنم. جرات نوشتن را جدی بگیرم و یادم نرود که من می‌نویسم، پس هستم!


 
میان ماه من تا ماه گردون
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩ : توسط : خانم شین

 

دور و برمان در این تکه از خاک ترکیه، پر است از زنان و مردان مسن بریتیش. آنچه در این آدمها توجه مرا جلب می‌کند صلح کامل آنها با بدنشان است. با هیکلهای چاق یا لاغر، ریقو یا آویزانشان کاملا در صلحند. هر چیزی که دلشان بخواهد، بدون توجه به اینکه بهشان می‌آید یا نه می‌پوشند. هر طوری که دلشان بخواهد بدنشان را نمایان می‌کنند و به تنها چیزی که توجه ندارند نگاه اطرافیان است. پیرزنها با بیکینی این طرف و آن طرف می‌روند. از بس صبح تا غروب توی آفتاب ولو می‌شوند همه شان از دم رنگ لبو شده‌اند. کاش ما هم یاد می‌گرفتیم خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم. زندگی توی این تکه کره خاکی که ما هستیم به اندازه کافی سخت هست، کاش یاد بگیریم که سختترش نکنیم. کاش اینقدر به خودمان سخت نگیریم. کاش مدام از خودمان ایراد نگیریم. زندگی با ما شوخی خنده‌داری کرده است. ما محکومیم به یک تکه از کره خاکی که زندگی در آن از خیلی جاهای دیگر دنیا سختتر است. من به آدمهای دور و برم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم آنها خیلی از هراسهایی را که ما تجربه کرده‌ایم   و هنوز و هر روز تجربه می‌کنیم هرگز تجربه نخواهند کرد. این بچه‌های فسقلی چشم آبی با موهایشان که از زور بوری به سفیدی می‌زند هرگز معنی گشت ارشاد، تفتیش عقاید و زندانی سیاسی را نخواهند فهمید. اما بچه چشم قهوه ای من که کنارشان راه می‌رود از همین حالا می‌داند که به پلیس همیشه هم نمی‌شود اعتماد کرد. می‌داند که بعضی از حرفها را باید پنهان کند. می‌داند که دروغ گفتن همیشه هم بد نیست. دلم می‌خواهد معصومیت یکی از این بچه‌ها را بدزدم. قاب کنم و به دیوار خانه‌ام بزنم و یادم بماند که زندگی باید پر از همین معصومیت باشد که بشود تحملش کرد... همین زندگی که فکر می‌کنیم می‌شناسیمش.

 


 
توهم
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧ : توسط : خانم شین

چمدان دهانش را مثل یک گرگ گرسنه باز کرده و منتظر است تا لباسها را قورت بدهد. من، دور و بر چمدان می‌پلکم. چمدان داد می‌زند: « گشنمه!» جارو برقی وسط خانه ولو شده و به من نگاه می‌کند. می‌داند که باید برگردم طرفش و بقیه خانه را هم جارو کنم. چمدان اما، خفه خون نمی‌گیرد. « پس من چی می‌شم؟» فکر می‌کنم باید ملافه‌ها را شست و پهن کرد توی آفتاب. فکر می‌کنم باید ابروهایم را بردارم. فکر می‌کنم کاش می‌شد همین حالا بدون این چمدان غرغرو، بدون دغدغه جارو برقی، بدون نگاه کردن توی آینه و دیدن ابروهایم بروم سفر. دلم جایی را می‌خواهد که از دست خودم فرار کنم. کاش می‌شد خودم را فرو کنم توی چمدان و درش را ببندم. هم چمدان ساکت می‌شد و هم من، شاید آزاد می‌شدم. ابروها توی صورتم سنگینی می‌کنند. جارو برقی انگار دارد زیر لب چیزی می‌گوید. داد و قال ملافه‌های کثیف را از حمام می‌شنوم. باید همین حالا فرار کنم. اما نه، نمی‌شود. چمدان درست دم در است.  مطمئنم تا ببیند دارم فرار می‌کنم دهان گنده‌اش را باز می‌کند و قورتم می‌دهد.


 
به یک آتشفشان خاموش « با عشق و نکبت»
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤ : توسط : خانم شین

در دامنه، دماوند داشت نگاهمان می‌کرد. ما در آستانه‌اش چه می کردیم؟ فکر کردم به این دماوند آرام و مطمئن. فکر کردم اگر یک باره دیوانه شود، شره کند و یادش بیاید که یک کوه آتشفشان است چه می‌شود؟ دماوند جوابم را نداد. سرش را فرو کرد توی ابرها. به بچه‌ام فکر کردم که از صبح ندیده بودمش. گفتم: « هوای ما را داشته باش دماوند جان!» انگار کسی آن بالا قاه قاه خندید. به دغدغه‌های انسان کوچکی که به یک انسان کوچکتر فکر می‌کرد و یادش نمی آمد که زندگی او چقدر کوتاه است و کوهها هستند که جاودانه‌اند. دماوند می‌دانست. تهرانمان، از دور، غرق بود در غباری نارنجی و سیاه. دود و غروب با هم. هوای دودی را فرو دادم و نفس راحتی کشیدم.


 
hiç kimse anne kadar sevemezki
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢ : توسط : خانم شین

امروز دلم می‌خواست با این آهنگ غمگین باشم. غم خالص آهنگ را گذاشتم تسخیرم کند. قصه تکراری مادر شدن، دانستن اینکه هیچ کس هرگز نمی‌تواند کودکت را به اندازه تو دوست داشته باشد. حیف که آدمیزاد، دیر، خیلی دیر می‌فهمد که مادر بودن یعنی چه... که چقدر یک مادر بچه‌اش را دوست دارد، چقدر تکه تکه شدن در این عشق هست، چقدر غمگین و باشکوه است مادر بودن، چه بار سنگینی است و همه اینها را وقتی می‌فهمی که مادر شده‌ای

چه کسی یگانه‌ام را غمگین کرد؟

چه کسی دلش را شکست؟

چه کسی توانست قیمتی‌ترینم را آزار بدهد؟

چه کسی اشکش را در آورد؟

چرا با دنیا قهر کرده است، عزیزترینم؟

 *

 گوش کن عزیز دلم!

به چشمانم نگاه کن

گوش کن فرزندم!

زندگی فقط یک قصه است

گرگها و گوسفندها با هم زندگی می‌کنند

گاهی روزها سخت و سنگین می‌گذرند

گاهی شب انگار نمی‌خواهد از راه برسد

گاهی فراموش خواهی کرد

گاهی اما نخواهی توانست

 *

 هیچ کس، به اندازه مادرت

برای یک قطره اشکت

غمگین نمی‌شود، هرگز نمی‌شود

کودک من!

 چه کسی قلبش را پاره می‌کند

و به دستهای کوچک تو

می‌سپارد

چه کسی به جز مادرت؟ کودک من!

هیچ کسی نمی‌تواند،

هرگز نمی‌تواند

به اندازه مادرت دوستت داشته باشد

یگانه‌ام که بوی بهشت می‌دهی

اگر بخواهی

فقط اگر تو بخواهی

جانم را فدای تو می‌کنم

مغرورانه

 *

 چه کسی یگانه‌ام را غمگین کرد؟

چه کسی آزارش داد؟

گوش کن

به صدا من گوش کن عزیزم

بگو چه شده

که تو غمگینی؟

 kimler üzmüş birtanemi

kimler inciltmiş

kimler kıymış kıymetlimi

kimler ağlatmış

neden küsmüş bu

dünyaya benim sevgilim

*

dinle beni gözbebeğim

bak gözlerime

dinle yavrucuğum

hayat bir masaldır

kurtlarla kuzular birlikte yaşar

bazan geçmez günler

bazan akşam olmaz

bazan unutursun

bazan mümkün olmaz

*

hiç kimse anne kadar

üzülmez ki bir damla gözyaşı dökerken

kim koparıpta verir sana kalbini

anne gibi bebeğim

hiç kimse anne kadar sevemezki

birtanem cennet kokulum benim

gurur duyarım canımı veririm sana

iste yeter bebeğim

*

kimler üzmüş birtanemi

kimler inciltmiş

 dinle beni gözbebeğim

ne oldu söyle

 

آهنگ را گوش کنید

 

 

 


 
" کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب"
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱ : توسط : خانم شین

دانشجو بودم که برای کارآموزی رفتم توی یک شرکت مشاور. به من گفتند که اینجا همه همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌کنند. به جزسرپرست آتلیه آقای مهندس فلانی و مدیر عامل شرکت دکتر فلانی، بقیه ملی و فی فی و لیدا و کامی بودند. برایم عجیب بود که آدمهای غریبه اسمم را صدا کنند. برایم عجیب بود که اسمم را کسی بگوید که نه دوستم است، نه خانواده‌ام. هر بار صدایم می‌کردند تعجب می‌کردم. اسم، آدم را می‌کشاند به یک دنیای کوچکتر. جایی که آدمهای کمتری اجازه ورود به آن را دارند. جایی که از وقتی چشم باز کرده‌ای آمیخته شده با صمیمیت. مادر. پدر. برادر. دوست. حالا من بچه دارم و بچه‌ام به من می‌گوید مامان. فقط یک نفر توی این دنیای بزرگ است که من برایش مامان هستم. فقط چند نفر هستند که من هنوز برایشان فقط شیدا هستم. مادرم. پدرم. همسرم. دوستانم. برای آدمهای توی شرکت خانم مهندس و برای آدمهای مدرسه سینا مامان سینا هستم. فقط یک چیزی سر جای خودش نیست. یکی مرا صدا می‌کند شیدا که نه دوستم است و نه خانواده‌ام. من گیج می‌شوم وقتی می‌گوید شیدا. فکر می‌کنم این آدم کی است و چرا دارد مرا به اسم صدا می‌کند. یادم می‌آید که اجازه گرفته و من اجازه داده‌ام. من اسمم را خیلی دوست دارم. برایم عجیب بود که کسی اجازه بگیرد اسمم را صدا کند. انگار که کسی اجازه بگیرد برای نگاه کردن به برگهای درخت یا گوش دادن به آواز پرنده. اسمم برای این بود که صدایم کنند، نه؟ اما انگار آن احساس آشنای کودکی را گم کرده‌ام. حس اینکه پیوند بخورم به یک اسم بدون آن همه لقب دور و نزدیک که سی و پنج سالگی برایم به ارمغان آورده است.   


 
نکند تو هم مرده باشی؟
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧ : توسط : خانم شین

می‌گوید فلانی سرطان خون گرفته و مرده، یک سال پیش. بدیش همین است دیگر! از دوستانت بی خبری، حالا به قهر یا هر چی . بعد  چند سال خبر می‌گیری و می‌بینی یکیشان مرده. از آن روز هی به تو فکر می‌کنم. چهارشنبه از جلوی خانه مادرت رد شدم. ترافیک بود. کوچه پس کوچه می‌رفتم تا تجریش. همه چیز مثل همیشه بود. اما این فکر ولم نمی‌کند. نکند تو هم مرده باشی؟ ... یک جای خالی بزرگ توی قلبم داد می‌زند. جایی که مال تو بود و حالا فکر می‌کردم که نیست. اما انگار همین که باشی کافی است. همین که بدانم هستی. یک جای این دنیای گنده و بدانم که یک روز دوباره می‌شود با تو دوست شد. اما دنیای عجیبی شده ... جوانها می‌افتند و می‌میرند. پیرمردها توی پارک برای پرنده‌هایی که نیستند دانه می‌ریزند و بچه‌های فسقلی همه مریضند. نکند تو هم؟ ... اگر یکی از همین روزها در خانه‌تان را بزنم مادرت به من چه می‌گوید؟ من به مادرت چه بگویم؟ اگر تو باشی چی؟ چرا قهر کرده‌ایم؟ پنج سال گذشته و من دیگر یادم نمی‌آید چرا ...


 
" جاده اسم منو فریاد می زنه"
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦ : توسط : خانم شین

بچه که بودم فکر می‌کردم باید برای گم شدن رفت توی جنگل. جایی که دیگر آسمان آبی را نشود از لای ابرها دید. جایی که پرنده‌های عجیب با بالهای سرخشان روی شاخه ها خیره نگاهم کنند و روباهی هراسان به پشت بوته ای بگریزد. من هیچ وقت توی جنگل گم نشدم. جنگل رویاهای من هنوز گاهی که می روم شمال اسیرم می‌کند. هنوز فکر می‌کنم که می‌شود ماشین را پارک کرد همین پایین و زد به کوه. شاید آن بالاها، پشت این همه سبزی ناپیدا، بالاخره بشود گم شد. آن گم شدن چیزی از جنس رویا با خودش داشت. افسانه‌ای بود قهرمانانه از دختر بچه‌ای که با شیرها می‌جنگید و روی درختهای جای خوابی برای خودش پیدا می‌کرد. اما امروز من توی اتوبان همت، درست وسط رانندگی گم شدم. فکر کردم از جایی آمده‌ام و به جایی دیگر می‌روم. نمی‌دانستم از کجا آمده‌ام. نمی‌خواستم برسم. می‌خواستم راه بروم. راه باشد و من هی رانندگی کنم و افق هی یک جای دورتری باشد. من رویای جنگلم را گم کرده‌ام اما آیا اتوبانی هست که از اینجایی که من هستم تا ناکجا برود و هیچ نایستد؟


 
حقوق بشر برای بعضی از انسانها
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢ : توسط : خانم شین

بعضی از حرفها را وقتی می‌شنوی کیف می‌کنی. خیلی قشنگ هستند. اما پای عمل که پیش بیاید تازه معلوم می‌شود که حرفها، چقدر حرف هستند و چقدر باد هوا. همین اعلامیه جهانی حقوق بشر که روی دیوار سفارتخانه‌های اروپایی به چند زبان زده‌اند برای اینکه امسال من جهان سومی متعجب شوند از اینکه کشورهایی هستند که به اینها اعتقاد دارند اما حتی برای حفظ ظاهر ، حتی برای گول زدن من جهان سومی هم کسی به خودش زحمت نمی‌دهد در همان حریم سفارتخانه رعایتشان کند.

اعلامیه حقوق بشر برای یک ایرانی مفهومش با یک اروپایی فرق دارد. اینجا هم همان قصه مزرعه حیوانات است. بعضی از حیوانها همیشه برابرتر هستند. گیرم که حرفهای دیگری بزنند. مفهوم برابری حقوق انسانها در یک سفارتخانه اروپایی یعنی چون تو ایرانی هستی باید از 6 صبح بیایی توی صف بایستی. به ابتداییترین روش زیر تیغ آفتاب توی حیاط بی سایبان منتظر بمانی و وقتی هم رفتی تو کارکنان رسمی سفارت من حق دارند که تو را برانداز کنند و هر دری وری که به دهانشان می‌رسد بارت کنند. درست روبروی همان اعلامیه که با فونت درشت روی دیوار نوشته شده و تمام انسانها را دارای حقوق برابر، آزادی و امنیت شخصی معرفی می‌کند.

مفهوم حقوق بشر در کشور من یعنی چون دولتمردان کشورهای اروپایی وآمریکایی با دولتمردان کشور من کنار نمی‌آیند، بچه‌های ایرانی باید هوایی که مالامال از آلاینده‌هایی 200 هزار برابر حق مجاز است تنفس کنند و کسی هم دلش به درد نیاید از اینکه در تهران و بیشتر شهرهای ایران آسمان آبی تبدیل به یک خاطره دور شده و هوا مدام بوی گند می دهد. مفهوم حقوق بشر یعنی در کشور من ایرانی جهان سومی، بیماران سرطانی حق دسترسی به داروهای خارجیشان را ندارند زیرا ایرانی هستند و ایران تحریم شده است.

من نمی‌خواهم در مورد فلسفه تحریمها یا سیاستهای ایران بحث کنم. نه دانشش را دارم و نه توانایی بحث سیاسی کردن. اما به عنوان یک شهروند عادی در یک کشور جهان سومی دلم می‌خواهد بقیه کشورهای دنیا، همانهایی که تند و تند دور هم جمع می‌شوند و با امضاهایشان کاری می‌کنند که زندگی ما دشوارتر شوند، ما را به عنوان انسان ببینند. ما سیاست مدار نیستیم. سیاست مداران ما اهمیتی به هوایی که ما تنفس می‌کنیم، نمی‌دهند. اینجا در ایران، « به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.» اما آنهایی که دعوی حقوق بشرشان همه دنیا را برداشته هم دارند ما را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانیمان محروم می کنند. هیچ کس فکر نمی‌کند که در یک کشور که از نظر آنها شایسته تحریم شدن است، به جز سیاست مداران، بچه‌ها، بیماران و خیلی ساده مردم عادی هم زندگی می‌کنند ... کسی به ما اهمیتی نمی‌دهد.

آیا آنهایی که اعلامیه حقوق بشر را می‌نوشتند حواسشان به کشورهایی که قرار است به هر دلیلی تحریم شوند نبوده؟ آیا آنها که در کشورهای گل و بلبل اروپایی و آمریکایی همه جای دنیا زندگی می‌کنند و مدام برای بچه‌های آفریقایی اشک تمساح می‌ریزند، برای یک لحظه هم فکر می‌کنند که این حرفها چقدر توخالی است و چقدر بین یک انسان اینجا و آنجا تفاوت وجود دارد؟

سعی می کنم انسان بمانم. انسان ماندن در یک کشور جهان سومی آسان نیست. انسان ماندن یعنی هنوز برای انسانهای دیگر متاثر شدن... اما انسانی که مدام به جای هوا، دود تنفس می‌کند چقدر می‌تواند انسان بماند؟ آیا آنهایی که روز به روز تحریمهای علیه ایران را سفت و سختتر می‌کنند اصلا به بچه‌های ایرانی که هر روز به جای اکسیژن، سرب و بنزن فرو می‌دهند فکر می‌کنند؟ آیا فکر می‌کنند به اینکه در کشور من جهان سومی سرطان 400 برابر شده است؟ ... نه! فکر نمی‌کنند. آنها در کشورهای خوشگلشان نشسته‌اند و می‌گویند دندشان نرم! می‌خواستند می‌رفتند در یک کشور دیگر به دنیا می‌آمدند که حقوق بشر در آنجا معنی دیگری داشت...


 
به من بگو چرا؟
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥ : توسط : خانم شین

 

اگر رویاهای ما به راستی رویاهای ما هستند چرا در مسیر زندگی گمشان می کنیم؟ چرا اینقدر راحت خودشان را لابلای کار و درس و روزمرگی مخفی می کنند؟ چرا رویاها اینقدر دوست دارند مخفی شوند؟ چرا رویاها هر چند وقت یکبار وادارمان می کنند که دنبالشان بگردیم؟ اگر رویاهای ما، مال ما هستند کجا می روند؟ آیا از خیال ما به خیال کس دیگری کوچ می کنند؟ کسی که جرات و شجاعتش را دارد که روزمرگی و دغدغه پول و مدرسه بچه را کنار بزند و زندگیشان کند؟ آیا رویاها آدمهای شجاع را بیشتر دوست دارند؟ آیا رویاها منتظرند تا ما پیدایشان کنیم؟ آیا رویاهای ما انسانها می تواند مشترک باشد؟ آیا یک رویا آنقدر توی ذهنها می چرخد تا کسی را پیدا کند که عملیش کند؟ آیا رویاها می دانند که نگه داشتن یک رویا از رسیدن به آن دشوارتر است؟ آیا رویاها می دانند که ما می ترسیم؟

 


 
عاشقانه‌ای برای قفسه لیوانهایم
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧ : توسط : خانم شین

قفسه لیوانهایم، مثل سی و پنج سالگیم است. پر از لیوانها و فنجانها و ماگهای رنگ و وارنگ، با شکلهای مختلف. توی قفسه لیوانهایم کم کم چهل تا لیوان دارم. اما اگر بخواهم هفت تا لیوان هم شکل جور کنم، نمی‌توانم. بعضی فنجانها را بیشتر دوست دارم. بعضی‌ها را تا وقتی که مجبور نباشم استفاده نمی‌کنم. ماگهای بزرگی دارم که به اندازه سه تا لیوان معمولی گنجایش دارند و فنجانهای فسقلی که حتی برای اسپرسو هم زیادی کوچک هستند. توی قفسه‌ام لیوانهای باریک و بلند، خپل و دسته‌دار دارم. ماگهای قرمز، سفید، سیاه، نارنجی، سبز و صورتی دارم.

دلم می‌خواهد سی و پنج سالگیم برایم شهامت به همراه داشته باشد. شهامت دور ریختن لیوانهای ترک خورده، شهامت لذت بردن از زندگی در لیوانهای ناجور، شهامت اهمیت ندادن به ظاهر لیوانها و بو کشیدن قهوه. شهامت دانستن این حقیقت که هر کدام از سی و خورده‌ای ساله‌ها  یکی از این قفسه‌ها، یک گوشه زندگیشان دارند. دلم می‌خواهد از امروز که سی و پنج ساله می‌شوم، شهامت روبرو شدن با قفسه لیوانهایم را داشته باشم!


 
سگی که فقط یک سگی بود.
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧ : توسط : خانم شین

 

یک دسته هفت هشت تایی سگ یک دفعه آمدند  وسط اتوبان. داشتم 120 تا می رفتم. بچه عقب ماشین خوابیده بود. تمام اتوبان شد سگ. آهسته می رفتند. به صف. انگار ناظمشان داد زده بود که مرتب باشند. عقب نمانند. جلو نزنند. پایم را فشار دادم روی ترمز. ماشین نایستاد. سگ سومی توی صف از صدای ترمزم ترسید و برگشت. سگ دومی جلو دوید. بین سگ دومی و سومی یک جا باز شد به اندازه ماشین. فرمان را چرخاندم و رد شدم. باورم نمی شد که نزده‌ام به سگ‌ها. فکر نکردم که اگر با آن سرعت می‌زدم ماشینم داغان می‌شد، چپ می‌کردیم و یا شاید بلایی سرمان می‌آمد. فکر نکردم به بچه‌ام که عقب ماشین خوابیده بود. فکر کردم که نمی‌خواستم جان یک حیوان را بگیرم. جان یک موجود را که می توانست راه برود. بدود. باشد. خواب بچه‌ام آشفته نشد. سگ زنده مانده بود. سگ، فقط یک سگ بود. یک سگ بی صاحب در بیابانهای اطراف زنجان. سگی که شاید امروز نه، فردا زیر یک ماشین دیگر می رفت. اما سگ زنده بود. زنده ماند. آنها که جان یک آدم را می گیرند چطور زندگی می کنند؟ چطور راه می روند ، نفس می کشند و توی آینه به خودشان نگاه می کنند؟


 
«شهر زیبا»
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱ : توسط : خانم شین

دنبال تلخی می گردد، همکارم. توی نوشته ها. فیلمها. من، نه.... من برنامه تئاترهای کمدی را نگاه می کنم. خسته ام. روحم خسته است. خودم می دانم. دلم می خواهد کتابها ساده باشند. زیاد سر به سر من نگذارند. راحت بفهمم که دردشان چیست. اصلا دردی نداشته باشند. دلم می خواهد فیلمها هپی اند باشند. همه خوشبخت و ناز بروند پی زندگیشان. چه کاری است دنبال تلخی گشتن؟ تلخی توی شهر ریخته. تلخی توی چشمهای کبود بچه های 3-4 ساله ای که شکنجه می شوند ریخته. تلخی توی خبرها، توی ترافیک، توی هر نگاهی که از پنجره به بیرون کنی، ریخته. دلم می خواهد بخندم. از ته دل. بدون دلواپسی. بدون اینکه فکر کنم تو خنده ام را دوست داری یا نه. دلم می خواهد بدوم. بدون اینکه فکر کنم مسخره به نظر می آیم یا نه. دلم می خواهد داد بزنم که از تلخی خسته شده ام و کسی باشد که بشنود. که شب زنگ بزند و بگوید امروز صدایت خسته بود فلانی. اما دیگر کسی نیست. کی زندگی آمد و اینجور زندانیم کرد؟ کی حواسم جمع شد به پاهای برهنه بچه هایی که سر چهارراه گدایی می کنند؟ کی بود که یاد گرفتم خبرها را بخوانم و برای آینده ترسناک پول پس انداز کنم؟ کی بود که یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و بدون اشک گریه کنم؟ تلخی این روزها دست از سرم برنمی دارد. کتابی می خواهم که بخندد برایم. فیلمی می خواهم که سر به سرم بگذارد. یک ساعت می خواهم که تویش به هیچ چیز به جز خوشی فکر نکنم. شاید صورت کبود آن بچه یادم برود. شاید پاهای برهنه آن بچه دیگر. شاید شکل آن نوزاد کلافه از گرما که در آغوش مادرش گدایی را یاد می گیرد ... یادم برود

 

 

 


 
به تو آرزو داده ام
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧ : توسط : خانم شین

 دلم می‌خواست می‌شد همه اسباب بازیهای دنیا را برایت بخرم. نمی‌شود. دلم می‌خواست تو را به بهترین مدرسه دنیا بفرستم. نمی‌شود. دلم می‌خواست دستت را دراز کنی و هر چه را می‌خواهی داشته باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست نفهمی غصه یعنی چه. نمی‌شود. دلم می‌خواست حوصله بی پایان داشتم. ندارم. دلم می‌خواست بهترین مادر دنیا باشم. نیستم. دلم می‌خواست شادترین بچه دنیا باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست خنده سهم تو از زندگی باشد. نمی‌شود.

زندگی چیز مسخره‌ای است پسر جان! همه چیز دست خودت نیست. بهتر بنویسم. خیلی چیزها دست خودت نیست. زندگی برای یک زن آسان نیست. اما زنها - در گوشی بگویم پسرم - یاد می‌گیرند که زندگی سخت است. از سختی زندگی نمی‌ترسند. از همان اولین خاطره درد می‌فهمند که زندگی قرار نیست همه‌اش بهشان بخندد. می‌فهمند که نمی‌شود سر زندگی داد بزنند. می‌فهمند که گاهی باید مسکن بخورند و دراز بکشند تا زندگی به راه خودش برود. برای همینهاست که دخترها زودتر بزرگ می‌شوند. زودتر می‌فهمند که زندگی یعنی چه.

پسرها را انگار زندگی تا وقتی که بزرگ بشوند زیاد کاری به کارشان ندارد. - دارد؟ - می‌گذارد خوب با خیالهای خوششان قد بکشند. خوب بزرگ شوند. خوب خودشان را جدی بگیرند و بعد دستشان را می‌گیرد و پرتشان می‌کند توی بلبشوی زندگی. پسرها دیر می‌فهمند که زندگی سخت است. شاید وقتی که برای پوست انداختن، برای مسکن خوردن و دراز کشیدن دیر شده باشد.

دلم می‌خواهد قوی باشی. دلم می‌خواهد روی پاهای خودت بایستی. دلم می‌خواهد به خودت تکیه کنی. شادی را نتوانستم توی جعبه‌ای قایم کنم و به تو بدهم به جایش به تو آرزو داده‌ام، آرزوی ساختن، داشتن، پریدن... حالا نه اما شاید وقتی که بزرگ شدی بفهمی که توی جعبه آرزو، شادی و امید را هم برایت پنهان کرده‌ام. 


 
«من می‌خوام برگردم به کودکی»
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳ : توسط : خانم شین

وقتی برای سینا دنبال مهدکودک می‌گشتم از هر مهدکودکی که می‌دیدم، بدم می‌آمد. هیچ کدامشان به نظرم محیط امن و شادی نمی‌آمد که برای بچه 3-4 ساله مناسب باشد. حالا دارم برای سینا دنبال مدرسه می‌گردم و مشکل جدیتری دارم. از هر مدرسه‌ای که می‌بینم خوشم می‌آید! از مدرسه‌های بزرگ با راهروهای طولانی و نمای آجری خوشم می‌آید. از مدرسه‌های فسقلی و فانتزی که به در و دیوارش عکسهای رنگی زده‌اند و حرفهای خوشمزه‌ای شبیه پژوهش تحویلم می‌دهند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که محیطی خشک و جدی و معلمهای با‌جذبه دارند خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که معلمهایش آدمهای بامزه و خوش خنده‌ای هستند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که حیاط فسقلی و جمع و جوری دارد خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که توی باغ است و حیاطش پر از درخت است هم خوشم می‌آید.

فکر می‌کنم علتش این است که من هنوز مدرسه را خیلی دوست دارم. هنوز که هنوز است به نظرم مدرسه رفتن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای دنیا می‌آید. جایی برای بودن. خندیدن. دوست شدن و یاد گرفتن. هنوز که هنوز است با صدای زنگ مدرسه قلب من تندتر می‌زند و حتی به سینا حسودیم می‌شود که قرار است برود مدرسه و توی دفترهای نو با مدادهای درازی که سرش پاک‌کن دارد مشق بنویسد و یاد بگیرد که بنویسد: « مامان » من مدرسه را دوست دارم. با آن مدرسه‌های خشک و خشن زمان جنگ، با آن همه داد و بیدادهایی که روانشناسی امروز از دم ردشان می‌کند، جایی را شادتر از مدرسه سراغ ندارم. جایی که راه روشن بود و دنیای نو، مثل ستاره برق می زد. به سینا حسودیم می‌شود.

 


 
خرگوشهای نازنین
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸ : توسط : خانم شین

زندگی نباید اینقدرها هم سخت باشد. خرگوشها ساده زندگی می کنند. زندگیشان خلاصه می شود در جویدن، پریدن روی هم و ولو شدن زیر آفتاب گرم. خرگوشها اضافه وزن ندارند. غصه آلرژی بچه هایشان را نمی خورند و اصلا برایشان مهم نیست که بچه شان به کدام مدرسه برود. خرگوشند بالاخره! من اما نمی توانم به اندازه یک خرگوش خوشبخت باشم. . دنیای ساده ای که دیروزهای بچگی ما توی آن می گذشت و خلاصه می شد توی برف بازی و نگاه کردن به اطلسی های توی حیاط و خاک کردن آدمکهای لگو توی باغچه حالا تبدیل شده به کلاسهای روبوتیک و آموزشهای عجیب و غریب و چیزهایی که حتی اسمش را هم نشنیده ام. دماغ بچه دوباره آویزان شده... مادرش حواسش نیست چون دارد دنبال مدرسه می گردد. مادر وقت ندارد دنبال مدرسه بگردد. مادر نمی داند که چرا دنبال مدرسه گشتن و پیدا کردنش اینقدر فرآیند پیچیده ای است و مادر حتی نمی داند که از مدرسه بچه اش چه می خواهد. مادر به خودش یادآوری می کند که مادر است و خرگوش نیست. که باید برایش روشن باشد که مدرسه چندان مهم نیست و مهم این است که بچه شاد باشد و بخندد و یادش نرود که کله آدمهایش را گنده بکشد و روباتهای نقاشیش دستهای درازی داشته باشند. مادر دلش می خواهد خودش برود مدرسه و به این چیزهای پیچیده فکر نکند. گاهی که حالش بدتر می شود دلش می خواهد خرگوش باشد. بخزد گوشه استخر آبی کثیف و دلش خوش باشد به پوست خیارهایی که آدمها از آن بالا برایش پرتاب می کنند. مادر خسته است، طفلکی!


 
" مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل!" *
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸ : توسط : خانم شین

سبزی پاک کردن را دوست دارم. اصلا نمی‌دانم چرا دوستش دارم. شاید یادم می‌اندازد که زندگی ساده‌تر از این حرفهاست یا اینکه من می‌توانم همینقدر ساده باشم که بنشینم جلوی تلویزیون. فیلمی را که صدبار دیده‌ام بگذارم توی ویدیو و با پاک کردن سبزیها برای صد و یکمین بار ببینمش. وقتی سبزی پاک می‌کنم می‌توانم فکر نکنم. می‌توانم همان زن ساده کاملی باشم که شاید اگر بودم زندگیم بهتر می‌شد. می‌توانم با دستهایم زندگی را احساس کنم. ساقه‌های سبز را. بوی سبزی را که می‌پیچد توی فضای خانه. برگهای ظریف سبز را. بعد چشم بدوزم به صحنه‌های هزار بار دیده: « آنجا که هاگرید در خانه را می‌شکند تا به هری بگوید که جادوگر است.» ، « وقتی که اسکارلت دارد توی مزرعه کار می‌کند و با خواهرهایش دعوا می‌کند.» یا « راس و ریچل را که برای بار هزارم با هم آشتی کرده‌اند.» فیلمهای زیادی نیست که بشود باهاشان سبزی پاک کرد یا اینکه بشود صد بار دیدشان. از صبحی که سبزی فروش بسته روزنامه پیچ را می‌دهد دستم تا وقتی که ساقه‌های بدون برگ را می‌ریزم جلوی خرگوشهای حیاط دفتر و تماشایشان می‌کنم که موقع جویدن ساقه های سبزی چطور پوزه های کوچکشان تکان می‌خورند همه چیز رویایی و غیر واقعی می‌شود. زندگی پیچیده می‌شود در هاله‌ای از سادگی، خوشی و تکرار... بعدتر وقتی کیسه خالی ساقه‌های سبزی را پرت می‌کنم توی سطل آشغال و می‌روم سوار ماشینم می‌شوم جادو دود می‌شود و می‌رود هوا. روز می‌شود همان که بود، من هم.

 

* فروغ


 
چشمهایش
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸ : توسط : خانم شین

چشمها برای صورتش بزرگند. خیلی بزرگ. درشت و سیاه. توی چشمهایش پر از حرف است. سینا هم همینطور بود. توی چشمهایش یک دنیا حرف داشت. یک عالمه عشق داشت وقتی که نگاهم می‌کرد. حالا دیگر آنطوری نگاهم نمی‌کند. خیلی وقت است. اما دیروز یک نقاشی کشید و مامان توی نقاشی می‌خندید و خیلی بزرگ بود. از خانه هم بزرگتر. مامان همه صفحه را پر کرده بود.

روی دیوار اتاق کارفرما یک تابلو از گلهای رز سفید رنگ است. گلها سفیدند، بدون یک لک یا پژمردگی و حتی یک دانه خار کوچک هم ندارند. این همه زیبایی بدون نقصان آنقدر غیر واقعی است که هیچ عاقلی باورش نمی‌کند. مثل جمله‌هایی انتزاعی که تویش می‌نویسند: «کارفرمای منصف...»،« پیمانکارخوب...»یا حتی « مادرکامل...» به نظر من انسان کامل، انسان مرده است. اصولا کسی گیر زیادی نمی‌دهد به مرده‌ها. عیبهایشان خود به خود کمرنگ می‌شود. دلتنگی آدمها برای مرده او را در هاله‌ای از خوبی و کمال و انصاف می‌پیچد. هاله‌ای که آدمهای زنده دور خودشان ندارند. چون هر روز خدا را فرصت دارند که داد بزنند. از دست بچه‌شان حرص بخورند. نامه‌های صد من یک قاز پیمانکار را جواب بدهند و البته زندگی کنند. زندگی با همه مسخرگی‌اش فرصتهای کوچکی دارد که می‌شود آنها را نگه داشت. تابلو کرد و زد به دیوار. مثل خاطره چشمهای سیاه و درشت یک نوزاد. مثل نقاشی یک کودک 5 ساله. مثل گل سفید، خیلی سفید و بی‌خار ... بقیه‌اش راباید بی خیال شد. به لعنت خدا نمی ارزد!!


 
سی و خورده ای سال دیدن
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦ : توسط : خانم شین

سریال را دور را دور دنبال می کنم. همیشه کلی اتفاق توی این سریال افتاده : قتل به تعداد کافی. خیانت حداقل یک قسمت در میان. آدم ربایی و گروگان گیری ماهی یک بار. بارداریهای ناخواسته و تصادفی برای هر شخصیت زن حداقل یک بار. یک عالمه زن موذی / مرد ببو. همسر معصوم مورد خیانت واقع شده در هر خانه یکی. صحنه های عاشقانه زیر نور ماه و دوستت دارم تکه پاره کردن در وسط اوضاع قاراشمیش برای هر قسمت حداقل 4 بار طوری که بعضی وقتها دلت می خواهد بزنی توی سر یارو که همین الان دادشت زد با تفنگ پدر زنت رو کشت اونوقت تو داری با معشوقه ات دل و قلوه رد و بدل می کنی؟! البته من این سریال را نمی بینم. چی خیال کردید؟ فکر کردید من سریال به این مزخرفی را تماشا می کنم بعد می آیم اینجا در موردش می نویسم؟ نه خیر...من فقط یکی از هنرپیشه های زن این قصه را دوستش داشتم. قبلترها یک سریالی بازی می کرد کشدار، عاشقانه و خیلی معرکه. از آنهایی که عاشق و معشوق هی دور می افتادند از هم و هی مخشان تاب برمی داشت و هم را یادشان می رفت و بعد دوباره باید همه چی یادشان می آمد و تا اوضاع درست می شد یکیشان سرطانی چیزی می گرفت. البته آن یکی سریال هم زرد بود ولی من آن موقع بیست و پنج ساله بودم. رمانتیک به اندازه کافی. آن سریال هم، سریال خوبی بود. جدای از اتفاقهای غیرواقعی عجیب و غریبی که توش اتفاق می افتاد خود سریال خوب بود. فضاهای سریال خوب بود. خود همین دختره که دوستش دارم همان موقع بیست و پنج ساله بود. بهش می آمد آن نقش ملوی عاشقانه ای که بازی می کرد.

حالا زن سی و پنج ساله است. مادر شده. طلاق گرفته. نه چاق شده. نه زشت. اما چیزی توی چشمهایش تغییر کرده. دیگر باور نمی کنی این عشق رمانتیک غیرواقعی اش را. درست در نمی آید. البته سریال هم خوب نیست. اصلا خوب نیست. ولی سی و خورده ای سالگی را باید عاشقانه ای در خور سی و خورده ای سالگی بازی کرد. از آنهایی که همه چیز یک فضای خفیف واقعی داشته باشد. نباید اداهای بیست و خورده ای سالگی را در آورد. باید زندگی واقعی به سی و خورده ای ساله ها یک کمی فهمانده باشد که هیچ چیز جدی نیست و هیچ چیز آنقدرها رمانتیک هم نیست. یک زن سی و خورده ای ساله حتی اگر بازیگر خوبی هم باشد چشمهایش توی یک عاشقانه سطحی لو می دهدش. چشمها به این راحتیها دروغ نمی گویند. بیخود نیست که هر روز عینک آفتابیهای گنده تری می خریم.


 
دلخوشیها کم نیست
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ : توسط : خانم شین

سررسیدها را دوست دارم، مخصوصا وقتی توی اسفند دستم بگیرمشان. صفحه‌های سفید را ورق می‌زنم ... فکر می‌کنم این همه امکان... این همه روز که می ‌تواند پر از خوشحالی باشد. پر از مهمانی. پر از دوستی... به روی خودم نمی‌آورم که روی بیشتر این صفحه‌ها قرار است جمله تلفن به مهندس تاسیسات، یادآوری ارسال نامه ، چک کردن مساحت ساختمان اداری و وقت دکتر ساعت 6 نقش ببندد.