آش پشت پا هم بلد نیستم بپزم که زودتر برگردی!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩ : توسط : خانم شین

دو روز است ساکتم. فقط با انگشتهایم حرف زده‌ام. هی نوشته‌ام و هی فکر کرده‌ام که حرف زده‌ام اما حرف نزده‌ام. با پسرک در تنهایی کوچک خودمان زندگی کرده‌ایم. توهم من است یا خانه بدون تو زیادی بزرگ و زیادی ساکت به نظر می‌رسد؟ سکوت اینجوری خانه را دوست ندارم. پسرت می‌پلکد و بیشتر از همیشه حرف می‌زند و من فکر می‌کنم دلش برایت تنگ می‌شود حتما. من خوشحالم که فردا شنبه است. فکر می‌کنم روزهای شلوغ هفته به داد انگشتهای پر سر و صدای من برسند و نجاتم بدهند از این سکوتی که در آن فقط تلق و تولوق کی‌بورد هست و رنگ قرمز و زرد آدمکهای مسخره مسنجر. چشمت روشن! از مجازستانم خسته شده‌ام. دلم آدم واقعی می‌خواهد!


 
« زندگی یعنی یک سار پرید!»
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸ : توسط : خانم شین

کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده‌اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می‌ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می‌چرخد. گروه زنها، گوشه‌ای ایستاده‌اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می‌ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده‌اندبه مهره‌های روی بیس پلیت نگاه می‌کنند و نچ نچ می‌کنند.

بر می‌گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می‌ایستم و همراهشان نچ نچ می‌کنم. «مگر می‌شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهره‌ها را شل بسته‌اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده‌ام. روی تپه‌ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پنهان کرده و هوا حتی اینجا هم غبار آلود است. اما اگر این همه آدم را ندیده بگیرم و کمی، فقط به اندازه چند قدم ازشان فاصله بگیرم، سکوت مطلقی را که در فضا هست احساس می‌کنم. سکوتی بدون هوهوی همیشگی ماشینها.

 ناظر جدید کنارم می‌آید و از همسرش که معلم است حرف می‌زند و دختر بزرگش که پیش دبستانی می‌رود و آن یکی دخترش که فقط سه ماهش است. لبخند می‌زنم. تعجب می‌کنم. مرد، مرد کمرویی است در جلسه‌ها به سختی حرف می‌زند و فقط یکی دو جمله مربوط به کارش را می‌گوید و بس. فکر می‌کنم شاید بعد از این همه نچ نچ کردن چیزی باید به یادش بیندازد که برای چه وسط دشت برهوت کنار ستونهای سفید دراز و بی تناسب ایستاده و دارد نچ نچ می‌کند.

چند وقت پیش از پدرم در مورد همکارهایش پرسیدم. «فلانی نوه دارد؟» «نمی‌دانم.» «فلانی بچه‌هایش ایران هستند؟» «نمی‌دانم.» «دختر آقای فلانی ازدواج کرد؟» «نمی‌دانم.» هیچ چیز از زندگیشان نمی‌دانست، بعد از بیست سال همکار بودن.

من به تنهایی در مورد همه این آدمهای دور و برم بیشتر از هرکس دیگری در گروهمان می‌دانم. نه از اینکه کدام مدرک تخصصی را از کدام دانشگاه گرفته‌اند. مارک موبایلشان چی است و چه ماشینی سوار می‌شوند. من می‌دانم که کدامشان با این اهن و تلپ هنوز در خانه مادرش زندگی می‌کند. کدامشان بچه دبستانی دارد. کدامشان می‌خواهد خانه‌اش را عوض کند و کدامشان می‌خواهد بچه‌اش را در مدرسه ثبت نام کند. من می‌دانم که کجای شهر زندگی می‌کنند و می‌دانم مادر کدام یکیشان مریض است. تازه اینها آدمهایی هستند که من هفته‌ای یک بار بیشتر نمی‌بینمشان.

شغل من، شغل مردانه‌ای است. من به بخش تی‌تیش مامانی معماری و اتود زدن روی کاغذهای خوشرنگ، سالهاست که تعلق ندارم. من آدم تلفن زدن به پیمانکار و بحث کردن روی بازشوهای دیوار حائلم. آدم هماهنگی گروههای مختلف، آدم ایستادن کنار بیس پلیتهای کج و نچ نچ کردن. خیلی وقتها می‌بینم که کارم خشن است و اگر حواسم نباشد روحم را خراش می‌دهد اما در کنار همه این مردها ایستادن و کار کردن یادم داده که زنها به زندگی نزدیکترند تا مردها. مردها انگار باید حرفهای جدی شسته رفته و اتو کشیده بزنند که بقیه جدیشان بگیرند ولی زنها می‌دانند که زندگی ساده تر از این حرفهاست و تب 39 درجه کودکی در یک نیمه شب می‌تواند همه چیز را زیر و رو کند. می‌دانند که دندان در آوردن یک بچه از یک عالمه ستون سفید فلزی با بیس پلیتهای کج مهمتر است و برای همین است که شاید، ناظر جدید وسط آن همه آدم می‌آید و با من از دخترش حرف می‌زند که جعبه‌های خالی آدامس را دوست دارد.

وسط کارگاه با کفشهای خاکی و دستهای کثیفم فکر می‌کنم زندگی همین است دیگر. من آسانتر با آدمها کار می‌کنم وقتی بدانم آنها هم نگران مدرسه بچه‌شان هستند و مادر مریضشان منتظرشان است و با این همه ژستی که می‌گیرند هنوز از دست پخت مادرشان تعریف می‌کنند.


 
"مرا به خاطرت نگه دار."
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥ : توسط : خانم شین
وقتى بود که خاطرات مهمتر بودند. حالا مدتهاست نیستند. ته نشین شده ام در حال، حال ساده. حال ما هم مثل بیشتر زنهاى چندمنظوره* این دوره زمانه بیشتر اوقات چنگى به دل نمى زند. همین بیدار شدن و دویدن، رسیدن و اداى آدمهاى مهم را درآوردن و باز دویدن و ترافیک و خانه. کوچه دفتر را کنده اند و شده جگر زلیخا، آش و لاش. از همان سر صبح جاى پارک نیست و تا رسیدن به دفتر از یک عالمه نیمچه تپه خاکى باید گذشت. صداى مته که خوب اعصابم را به هم ریخت فرار مى کنم خانه. همسایه کنارى ساخت و ساز دارد و از ٧ صبح تا ٧ شب. صداى ممتد عجیبى تولید مى کند بدتر از مته هاى دم دفتر. در خانه همه مثل گرگهاى زخمى دور خودمان مى چرخیم و بهم دندان نشان مى دهیم. حال ساده ام چنگى به دل نمى زند این روزها ... *مادر/همسر/کارمند/مامور خرید و ...
 
هفت سنگ و اردیبهشت
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢ : توسط : خانم شین

یک دوشنبه بهاری توی همین اردیبهشت بود که ما رفتیم زیر یک سقف. با تاج بلند و لباس و کفشهای سفید. روزی که تقریبا از آن هیچ خاطره‌ای ندارم و اگر نبودند عکسها شک می‌کردم که اتفاق افتاده است. از آن روز سالها گذشته است. سالهایی که گاهی باورم نمی‌شود که از سرمان گذشته‌اند و ردشان را توی قلبمان گذاشته‌اند. در این سالها خانه و شغل و ماشینمان را عوض کرده‌ایم. بچه‌دار شده‌ایم و حالا بچه هفت سنگ بازی می‌کند و توی ماشین بلند بلند برای من تعریف می‌کند که هفت سنگ چه بازی قشنگی است و چه حیف که من بلد نیستمش. من هنوز دختر بچه‌ای را یادم می‌آید که بلد بود بدود و بلد بود هفت سنگ بازی کند و فکر می‌کرد آینده را از روی کارتونهای سیندرلا و سفیدبرفی می‌سازند و نمی‌دانست که پوست باید انداخت و بزرگ باید شد و گاهی باید ایستاد و به کودکانی که هفت سنگ بازی می‌کنند نگاه کرد  و باور کرد که یکی از آنها بچه خودش است.

در این سالهایی که گذشت من یاد گرفتم که آدمیزاد بزرگ نمی‌شود. همیشه ته روحش آن کودک باقی می‌ماند و عمر که می‌گذرد کودک را در پوسته خودش پنهان می‌کند تا یادش برود که روزی بلد بود هفت سنگ بازی کند. من غمگین نیستم. من فقط فکر می‌کنم جمعه روز خوبی برای جشن گرفتن سالگرد شروع یک زندگی نیست. فکر می‌کنم هنوز دوشنبه باید باشد. من باید دوباره آن تاج بلند را روی موهای فرفریم بگذارم و رو به دوربینها لبخند بزنم، شاید یادم بیاید که یک روز سالها پیش،عروس بوده‌ام.


 
بازگشت زامبى
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩ : توسط : خانم شین
کم خوابی کلافه‌ام کرده است. در دفتر دور خودم می‌چرخم. کسی عقربه‌های ساعت را به هم چسبانده است. از جایم بلند می‌شوم. نسکافه زیادی شیرین است. چای زیادی تلخ. پشت میزم گرم است. توی راهرو سردم می‌شود. محمود – مرغمان- به دیدنم پرهایش را باد می‌کند و صدای عجیبی از خودش در می‌آورد. انگار که بخواهد نوکم بزند. فکر می‌کنم همین را کم دارم. در این روز چسبناک خواب آلود که جلسه ناخوشایندی آخرش انتظارم را می‌کشد همین را کم دارم که یک مرغ دیوانه دنبالم کند. بعد فکر می‌کنم بد هم نیست. شاید زامبی شده باشد و بخواهد به پایم نوک بزند. آن وقت من توی حیاط می‌دوم و داد می‌زنم کمک و از هر سه طبقه ساختمان آدمها می‌ریزند بیرون و به دیدن زن وحشتزده ای که از دست یک مرغ فرار می‌کند ریسه می‌روند. بعد لابد یکی می‌آید از دست محمود نجاتم می‌دهد و من که دارم نفس نفس می‌زنم می‌بینم که حالم بهتر شده است. یک وقتی بود که دویدن حالم را بهتر می‌کرد، یادم هست. اما مرغ فقط بالهای سیاهش را تکان می‌دهد و نوکش را تا جایی که می‌تواند باد می‌کند و منتظر می‌ماند تا از کنارش عبور کنم. وسوسه شده ام برگردم بهش لگد بزنم اما باید برگردم پشت میزم.
 
این زنان ونوسی
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥ : توسط : خانم شین

دوم دبیرستان بودیم. در یک زنگ تفریح طولانی زیر درختهای گوشه حیاط نشسته بودیم که الهام چشم و گوش میترا را باز کرد. من دیگر آن موقع سه سالی بود که تا حدودی اطلاعات داشتم اما میترا زیادی خام بود. یادم هست که همه‌مان به چشمهای گشاد شده میترا خندیدیم و از متانت الهام که موضوعی به این برهنگی را با این رکی فزاینده تعریف می کرد و در عین حال می توانست جدیتش را حفظ کند تعجب کردیم.

الهام هنوز همان الهام است. بعد این همه سال با همان نگاه جدی و چشمهای قهوه‌ای سیر می‌تواند درون مرا مثل یک کتاب بخواند و باز برای خودم تعریف کند. می‌تواند خیلی خیلی جدی باشد و دستش را درست همانطور که برای پسرش تکان می دهد و می‌گوید: « نه!» برای من هم تکان بدهد و خیلی محکمتر و جدیتر بگوید: « نه!» و من هم حساب ببرم.

فکر می‌کنم چقدر شناختن من پشت حرف زدن الهام هست. چقدر حرف زدن با دوستی که اینقدر خوب بشناستت آرامش بخش است. دوستی که لازم نباشد نقابت را برایش به چهره‌ات بزنی. که نخواهی خوب جلوه کنی. که نترسی از اینکه از چشمش بیفتی.

*

هفته پیش دوستهایم دستان مرا گرفته‌اند و از چاه خودم بیرون کشیده‌اند. دوستی که کامنتی نوشته مهربانانه که من هنوز احساس کنم که از آن سر دنیا دلش برای من می‌تپد. دوستی که سری زده تا ببیند احوال من چطور است. دوستی که وسط کار سرک می‌کشد تا نیم نگاهی به من بیندازد. دوستی که بعد این همه سال جمعه صبحش را با من تقسیم می‌کند تا خنده‌های زندانیمان را آزاد کنیم. دوستی که دو ساعت از وقتش را برای منی که فقط یک بار دیده می گذارد تا با چت کردن کمی حالم را بهتر کند. دوستی که در جواب به هر نوشته غمگینم به من زنگ می‌زند تا مطمئن باشد که حالم خوب است.

اگر نبودید، اگر نداشتمتان اصلا نمی‌دانم زندگیم چه می شد. اصلا نمی‌دانم چطور زندگی می‌کردم. اصلا نمی‌دانم اسمش می‌شد زندگی یا نه. چه خوب که هستید. دور، دیر، مجازی یا واقعی چه خوب که هستید...


 
شیدایی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸ : توسط : خانم شین

باران که شروع شد همه دویدیم بیرون. کنار در ایستادیم و زل زدیم به قطره‌های باران. دلم می‌خواست زیر باران برقصم. باران که رفت و  تگرگ شد ما هنوز ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. پسرها رفتند روی تراس به سیگار کشیدن و من رفتم بارانیم را پوشیدم. دلم می‌خواست راه بروم. دلم می‌خواست این روز بارانی را نفس بکشم. دستم به کار نمی‌رفت. دلم می‌خواست بزنم بیرون. نمی‌شد. وسط روز کاری بود و آسمان داشت خودش را می‌کشت.

رفتم زیر باران ایستادم. نفس کشیدم و فکر کردم باید یک قانونی باشد که در این شهر خاکی و دودی روزهای بارانی را تعطیل کند. برعکس اروپایی‌های آفتاب ندیده که به دیدن خورشید از خانه می‌پرند بیرون و لخت می‌شوند، باید روزهای بارانی تهران را،  به همه آدمهای شهر مرخصی و یکی یک چتر بدهند. چتر هم ندادند مهم نیست. همه باید ماشینها را پارک کنند و زیر باران راه بروند. در روزهای بارانی تهران چلپ چلپ کنان خیابانها را گز کنند و به همدیگر آب بپاشند. سیگار را باید بدهند دستفروشهای بارانی پوش بفروشند و گلفروشها آن روز گلهایشان را حراج کنند.

فکر کردم دارم وسط اتوبان همت راه می‌روم و قطره‌های باران آسمان دور و برم را خط خطی می‌کند. فکر کردم دستهایم را می‌برم بالا و دور خودم می‌چرخم. فکر کردم دور و برم پر است از آدمهایی مثل من که زیر باران دیوانه شده‌اند. فکر کردم می‌چرخم، مثل بچگیهایم .بعد می‌افتم روی زمین بارانی و می‌گذارم سرم خوب گیج برود، باران صورتم را خیس کند و تنم را بپوشاند. باران را لازم داشتم. باران را اینطور لازم داشتم. جرات نکردم. تنها دیوانه شهر بودم و آدمها پشت ماشینهایشان به ترافیک و باران و شهرم بد و بیراه می‌گفتند و به دیوانه‌هایی مثل من که رو به باران لبخند می‌زدند، چشم غره می‌رفتند. 


 
از تعطیلات برگشته‌ام، تعطیلات از من برنمی‌گردد
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱ : توسط : خانم شین

بچه‌ها خانه را گذاشته‌اند روی سرشان: 7 تا بچه. دو تایشان چهار دست و پا می‌روند. پنج تای دیگر می‌دوند. دیروز از راه رسیده‌ام و امروز خانه روی هواست و من چقدر دوست دارم که دورم شلوغ باشد و صدا به صدا نرسد. به خودم می‌گویم در سال تازه که هنوز به نظر نو و دست نخورده می‌رسد بیشتر بخندیم. بیشتر دور هم باشیم. به خودم قول می‌دهم که اینقدر سخت نچسبم به لحظه‌های غمزده. به ترافیک. به غرغر. با خودم دست می‌دهم و باز می‌دانم که زیر قولم می‌زنم. 3 روز مانده از تعطیلات که هر روزش را از روز اول با خسیسی شمرده‌ام و هی به نظرم کم آمده. تعطیلات فاصله انداخته بود بین من و آنچه باید با آن مواجه شوم. 14 فروردین که برسد دیگر نمی توانم فرار کنم.

 14 فروردین روز بدی نیست. 14 فروردین هفت سال پیش من یک لوبیای کوچولو را روی صفحه سونوگرافی دیدم که قلبش تند و تند می‌زد و بچه من بود و من نمی‌دانستم که هست. آن نقطه کوچک تپنده روی آن صفحه سیاه برایم آنقدر عزیز و خواستنی بود که زدم زیر گریه. برای اولین بار توی عمرم از شادی داشتن چیزی زدم زیر گریه. آن نقطه کوچک با آن قلب ریز حالا حرفهای قلمبه سلمبه می‌زند. پیک نوروزی حل می‌کند و برای من شرط می‌گذارد که چنین و چنان.

هزار و یک کار هست برای این سه روز و من دلم می‌خواهد فقط لم بدهم روی کاناپه و به رفتن این سه روز نگاه کنم و فکر کنم که آیا آنقدر که لازم است برای شروع سال جدید نیرو دارم؟ پسر دوستم با چشمهای گردش نگاهم می‌کند و به گردنبدم چنگ می‌زند. فکر می‌کنم بچه‌ها چقدر آسان روح ما را تصاحب می‌کنند و زندگی چقدر به نظر ساده‌تر می‌رسد وقتی هفت تا بچه خانه را می‌گذارند روی سرشان و صدا به صدا نمی‌رسد.


 
آرزوهای اژدهایی، نهنگی یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید برای سال 91
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱ : توسط : خانم شین

گفتن اینکه سال 91 سال من است مساوی است با گفتن اینکه من امسال 36 ساله خواهم شد. به نظر ترسناک می‌رسد نه؟ اما قرار نیست روز اول سال نو فکرهای ترسناک کنم. قرار است فکر  کنم به روزهای خوب. به خنده. به شادی. به دوستهای خنده‌ها و دوستهای گریه‌هایم. به آنهایی که دور هستند و جای خالیشان در قلبم هنوز ذق ذق می‌کند و آنهایی که هستند و خدا را شکر که هستند و می‌شود هنوز با آنها خندید. به دوستهای تازه که قلبم را روشن می‌کنند. به روزهایی که قرار است بیاید و بهار باشد و من یادم بماند که هر روز خدا مال من است، اگر باور کنم، اگر بخواهم.

از این راه دوربرای همه شما آرزوی شادی و سلامتی دارم. در آینه نگاه کنید. به خودتان لبخند بزنید و بگویید که امسال قرار است با همه سالهای دیگر فرق داشته باشد. برای اینکه امسال سال من است و مگر می‌شود سال من، سال بدی باشد؟


 
وقتی زندگی سخت می شود
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ : توسط : خانم شین

 

سفر طبق برنامه آغاز نشد. بعضی چیزهای ساده به آن سادگی که به نظر می‌آیند نیستند. باز کردن در ماشین، مثلا... یک لحظه بی حواسی دم عید و باز کردن در ماشین و موتوری کناری ولو شد روی زمین. من در یک لحظه از یک آدم عادی تبدیل شدم به یک متهم که آزادی بی قید و شرطش – که تا لحظه‌ای پیش دست خودش بود – منوط به اجازه یک قاضی شد. تا چشم به هم زدم دیدم ایستاده‌ام کنار دزدهای خرده پای قالپاق دزد و کلاهبرداران حرفه‌ای تا آدم بی‌تربیتی که اسم خودش را گذاشته قاضی بتواند هرطور که دلش خواست به من توهین کند. قید ماشین را زدیم. در نتیجه سفری که اینقدر به دقت مرحله به مرحله‌اش برنامه ریزی شده بود تبدیل به برنامه‌ای بی معنی شد.

برف بی‌موقع، کوهستانهای برفی، گردنه‌ها، جاده‌ها و خلاصه بگویم هفتم خوان رستم را رد کردیم تا برسیم به امروز که آفتاب می‌تابد و هوا کمی گرم است و اولین روز است که برفی روی زمین نمی‌بینیم. بگذریم. تلخم هنوز. باورم نمی‌شود که به یک انسان دیگر صدمه زده‌ام. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که منشا صدمه به یک انسان دیگر باشم. که کسی به خاطر من – به خاطر بی‌حواسی یا بی‌حوصلگی من – درد بکشد. غمگینم و بی حوصله‌ام هنوز. دارم سعی می‌کنم این بار را از روی دوشم بردارم. نمی‌توانم. دست من نیست. فاصله گرفته‌ام از خودم از ماشین قر شده و موتور سواری که با اینکه حتی در بیمارستان بستری نشده، می‌ترسم شاید صدمه ماندگاری به او وارد کرده باشم و هنوز رها نشده‌ام.

دلم نمی‌خواست سال جدید را اینطور شروع کنم. این همه نیمه تمام بمانم در چیزهایی که دست خودم نیست. اما انگار چاره‌ای نیست. فردا سال نو می‌شود. می‌خواستم بنویسم دلم می‌خواهد در سال جدید فکرم و ماشینم را تمیز نگه دارم. فکرم را،تمیز نگه داشتن مهمتر است از ماشینم و یادم باشد که چقدر آسان و ناخواسته ممکن است منشا صدمه باشم و حواسم را بیشتر جمع کنم.


 
اژدهایی در کمین
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ : توسط : خانم شین

خانه تکانی را گذاشته‌ام برای بعد از عید. امسال هفت سین نداریم. برای اینکه در قتل عام ماهیهای قرمز هم مشارکت نکنیم ماهی نخریده‌ایم. سبزه‌ای که پسرم در مدرسه کاشته، سبز نشده، بنابراین از سبزه هم خبری نیست. به خاطر همه این چیزهایی که نداریم، که قرار هم نیست داشته باشیم ناراحت نیستم. خوشحالم که امسال سال اژدهاست. سال من است. امسال قرار است پر باشد از شادی. از نشاط. از رنگ. قرار است من مدام بخندم. قرار است از شر این خستگی که مثل سرفه‌های پسرم مزمن شده خلاص شوم و قرار است دوباره با خودم آشتی کنم. حالا از کنار بزرگراهها که رد می شوم شیشه‌های ماشین را می‌دهم پایین و بوی گلهای تازه را که دارند همه جای شهر می‌کارند احساس می‌کنم. به شهرم نگاه می‌کنم که آسمانش گاهی آبی می‌شود و گاهی ابرها آن را می‌پوشانند و فکر می‌کنم دارد تمام می‌شود. فکر می‌کنم اسفند دارد تمام می‌شود و بعدش بهار است و می‌شود مانتوهای روشن پوشید و شال سفید سر کرد و مثل پر سبک شد. فکر می‌کنم بهار می‌شود و دوباره می‌شود توی تراس خانه گلهای تازه کاشت. کاش هر روز سال اژدها همین باشد. همین که آنقدر انرژی داشته باشم که فکر کنم دنیا را می‌توانم به دستم رام کنم.

 

پ.ن. از کامنت دوست عزیزی که در مورد توزیع کتاب بود متشکرم. برای سفارش کتاب میهمانی خداحافظی به سامانه ارسال محصولات فرهنگی زنگ بزنید. کتاب را بدون هزینه ارسال برایتان می فرستند. شماره سفارش :‌20-88557016 اگر برای این روزهای آخر سال خنده هم لازم داشتید کتاب پ ن پ را هم سفارش بدهید.


 
من هم بلدم داد بزنم
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ : توسط : خانم شین

داشت کنار گوش من هوار می زد. انگار که شلوغی شب عید، ترافیک، پروژه تمام نشدنی بی سر و ته برای دیوانه کردنم کافی نباشد. صدایش را برده بود بالا و با آن دستهای بزرگ که نصف اتاق را گرفته بود با تمام نیرویش هوار می زد. هوارهایش نصفش حرف زدن معمولی بود و نصف دیگر تکرار حرفهایی که درست ده دقیقه قبلش زده بود. عین همین حرفها را در جلسه چهارشنبه پیش هم گفته بود و سه شنبه قبل از آن. یک ساعت تحمل کردم و آخر یک ساعت ترکیدم. صدایم را بردم بالا. چشمهای آدمهای دور و برم گرد شد. مرد با دستهای بزرگ و صدای کلفتش ساکت شد و از اتاق رفت بیرون. خستگی هوار شد روی تنم. خستگی سه شنبه، سه شنبه طولانی تمام نشدنی، خستگی یک هفته، خستگی چمدانهایی که نبسته ام ، خستگی راهی که نرفته ام هنوز، خستگی یک سال...

 


 
من شیدا پانزده سال دارم!
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ : توسط : خانم شین

توی این خانه سن و سالم دود می‌شود و می‌رود هوا. با سی و پنج سالگیم در را باز می‌کنم و می‌آیم تو و سه ثانیه بعد می‌بینم که پانزده سالم بیشتر نیست. مادرم می‌گوید: « با موی خیس نخوابی‌ها!» پدرم می‌پرسد: « آب هویج می‌خوری؟» و سینا اینجا اصلا کاری به کار من ندارد. ساختمان کناری مدرسه سینا را گود برداری کرده‌اند و فعلا تا اطلاع ثانوی نمی‌خواهیم بچه را بفرستیم مدرسه. نفرستادن بچه به مدرسه صدبرابر فرستادنش دردسر دارد. هر شب باید فکر کنیم که فردا این بچه را چه کارش کنیم. آخر شال و کلاه کردم و آمدم اینجا. گفتم می‌مانم تا تکلیف مدرسه روشن شود. از اینجا تا محل کار من ده دقیقه بیشتر راه نیست و نه از ترافیک خبری هست نه از واگویه‌های زنی که صبحش را با راه شروع می‌کند. اینجا منم، دختری که پانزده سالش بیشتر نیست و با بچه شش ساله‌اش آمده شب در اتاق قدیمیش با موی خیس بخوابد و مادرش از پشت در داد بزند: « سشوار بیارم؟»


 
برای خودم گل پامچال هم خریدم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ : توسط : خانم شین

 

مادرم می‌گفت توی راه پله‌ها سوت نزن. اگر دلت می‌خواهد آواز بخوانی بخوان. فرقش چه بود؟ سوت زدن لابد شایسته یک دختر نوجوان نبود. آواز خواندن اشکالی نداشت؟ حالا اگر بهش یادآوری کنم لابد جواب می‌دهد: « من گفتم؟ نه نگفتم.» ولی گفته است. برای اینکه هنوز بعد از بیست و دو سال وقتی از پله‌های آن خانه پایین می‌آیم و دلم می‌خواهد سوت بزنم یادم می‌آید که نباید سوت بزنم. بعدش یادم می‌آید که دیگر بزرگ شده‌ام. دیگر برای هیچ کس توی این دنیا مهم نیست که من توی راه پله خانه پدریم سوت بزنم یا نزنم. سوت می‌زنم و سوت زنان می‌روم پایین و فکر می‌کنم اگر دختر داشتم هیچ وقت بهش نمی‌گفتم که سوت نزند.

 توی شهروند زیر لب دارم آواز می‌خوانم که مردی از کنارم رد می‌شود. چشم غره می‌رود. تقصیر من نیست که دارند آهنگ « گل سنگم» را پخش می‌کنند، گیرم که صدای افسانه‌ای هایده همراهش نباشد. من اخم می‌کنم به مرد. سفت و سخت. اگر نمی‌تواند آواز مرا تحمل کند گورش را گم کند برود از یک ردیف دیگر خرید کند. وحشی شده‌ام، خودم می‌دانم و خوشحالم.


 
اسفندی که نیست
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥ : توسط : خانم شین

اسفند که می‌شود روزها شتاب می‌گیرند. همه چیز با دور تند شروع می‌کند به چرخیدن. فاصله بین صبح و شب کمتر و کمتر می‌شود. اسفند یک ماه گمشده است. آنقدر تحت تاثیر فروردین است که انگار خودش نیست. همه فکرها همه حرفها همه نقشه‌ها می‌ماند برای بعد از عید. اسفند وقت تصمیمهای بزرگ نیست. اسفند وقت خواب دیدن نیست. اسفند وقت توی ترافیک ماندن و چمدان بستن است. اسفند وقت آن است که فکر کنی به سالی که رفت، یک آه بلند بکشی و یک سررسید تازه را شروع کنی. اسفند وجود ندارد. ماهی است که قبل از فروردین می‌آید و با فروردین می‌رود. اسفند بوی بهار می‌دهد. بوی تمیزی. بوی کشوهای مرتب. بوی زنانی که می‌دوند و خانه‌هایی که برق می‌زنند. اسفند و بچه های خوشحال و پیکهای نوروزی. چیزی به تعطیلات نمانده. خودم را دلداری می‌دهم. چیزی به تعطیلات نمانده. دیگر می‌شود روزها را شمرد. دیگر می‌شود گفت : 1،2،3 ... 25 و تمام!


 
از دل خاک بیرون بیا ...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳ : توسط : خانم شین

یک فولدر آهنگهای عاشقانه دارم برای روزهایی که لازمشان دارم. روزهایی که خیلی قرار است توی ترافیک بمانم. روزهایی که یک عالمه لبخند زورکی باید بزنم. روزهایی که شروع می‌شوند و انگار تمامی ندارند. این آهنگها عصای دستم شده‌اند. طنابی شده‌اند که مرا از چاه روزهای سخت بیرون می‌آورند. دست آویزی شده‌اند برای فشار دادن پایم روی کلاچ برای بار هزارم و فکر کردن به اینکه من خوبم و این روز هم بالاخره تمام می‌شود و باز شب می‌شود و باز من برای بچه‌ام کتاب می‌خوانم و باز ولو می‌شوم روی کاناپه صورتی و باز اگر وقت داشته باشم می‌نویسم. این فولدر را همه جا دارم. توی ماشین. روی کامپیوتر دفتر. مخصوصا روی کامپیوتر دفتر، وقتی که آنقدر سرم شلوغ است که وقت نمی‌کنم تلفن بزنم. اما دم عید شده است و دیگر زمزمه‌های « یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم ...» و « همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم...» راضیم نمی‌کند. گل پامچال می‌خواهم. یک عالمه گل پامچال می‌خواهم.


 
« فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم»
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ : توسط : خانم شین

 می‌گویم : «من هم این همه رو اعصاب بودم؟» و ریسه  می‌رویم. جوابش مهم نیست. مهم این است که  می‌توانیم بخندیم. خنده‌ها سبک هستند اما جنسشان با خنده‌های قدیمی ‌فرق می‌کند. خنده‌های زنهایی است که آن روی سکه را دیده‌اند. خنده زنانی که بچه‌های تب‌دار را پاشویه کرده‌اند. که قسطها را آخر هر ماه جمع زده‌اند. که فهمیده‌اند از آن دختری که با تور سفید و تاج قدمهای خرامان بر‌می‌دارد تا مادری که نیمه شب به خاطر سرفه‌های شبانه بچه‌اش گریه می‌کند چه راه کوتاه/درازی هست. فکر کردم چقدر سبکم. چقدر اینجور خندیدن خوب است. بچه‌ها داشتند خانه را می‌ترکانند. صلح اما برقرار به نظر می‌رسید. فکر کردم چهارشنبه‌های اینطوری چقدر خوب است.

سه شنبه طولانی یادم می‌رود. میز جلسه دراز یادم می‌رود. آدمهای بی ربط و باربط یادم می‌رود. اصلا یادم می‌رود که بچه‌ام آلرژی دارد. که هنوز نصف نسخه‌های کتابم فروش نرفته‌است و ابروهایم را برنداشته‌ام. یادم می‌رود که 2 کیلو وزن اضافه کرده‌ام و یادم  می‌رود که خانه‌ام به هم ریخته است. فکر می‌کنم چهارشنبه‌ها را دوست دارم و گور بابای دنیا! گور بابای ترافیک! از این سر شهر تا آن سر شهر 2 ساعت رفتنمان طول می‌کشد من اما به جای ساعتهای زیادی که قرار است در هفته آینده پشت ترافیک بمانم انرژی جمع کرده‌ام. به جای همه روزهای هفته آینده که قرار است به کارفرما لبخند زورکی بزنم. که قرار است کم بیاورم در بین دویدنها و دویدنها و دویدنها. چهارشنبه‌ طلایی‌ام را می پیچم لای زرورق و قایمش می‌کنم یک گوشه، کنار شکلاتها، عکسها و بقیه چیزهایی که برای گذراندن بقیه روزهای هفته لازمم می‌شود.


 
اسپایدرمن در کمیته فنی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ : توسط : خانم شین

خسته‌ام. ظرفها مثل هر شب توی ظرفشویی تلمبار شده‌اند و من فکر می‌کنم فردا. فردا صبح آشپزخانه را مرتب می‌کنم. داستانها را می‌خوانم که برای مجله آماده کنم. ویرایش. حذف کردن. نه از این یکی اصلا خوشم نیامد. می‌نشینم به نوشتن. عقربه‌های ساعت وقت سرخاراندن ندارند. داستان که تمام شد و ایمیل شد می‌روم سر صورتجلسه‌های انجمن اولیا و مربیان. باید در جلسه مدرسه در مورد خلاصه 7 جلسه انجمن حرف بزنم و من نمی‌توانم بیشتر از سه چهار تا جمله جور کنم. موضوع این است که بیشتر بحثها در مورد بچه‌های دبستان بوده و اولیای پیش دبستان نه زنگی زده‌اند نه هیچی. مهمترین دستاوردم هم هماهنگی در برگزار کردن کلاس لگو برای بچه‌ها بوده و بس. بهرحال یک صفحه پشت و رو خلاصه می‌کنم از صورتجلسه‌ها و فکر می‌کنم من برای چی عضو انجمن شدم؟ لابد برای اینکه دوست دارم از همه چی سر در بیاورم. باز فکر می‌کنم مدیر مدرسه چی فکر می‌کند وقتی مدرسه‌ سینا را عوض کنم با این همه علاقه‌ای که به مدرسه دارم. باز فکر می‌کنم مدرسه‌اش را عوض کنم، نکنم؟ خلاصه جلسه‌ها را که نوشتم ساعت شده  1 بامداد، دوش می‌گیرم.

هفت صبح ساعت که زنگ می‌زند اصلا نمی‌دانم خوابیده‌ام یا نه. ظرفهای شام را می‌چینم توی ماشین ظرفشویی. قابلمه‌ها را می‌شویم. امیر صبحانه آماده می‌کند. سینا صورت نشسته می‌پلکد. می‌روم جلوی آینه و مترسکی را که توی آینه می‌بینم آرایش می‌کنم. خط چشم آبی برای این روز مخصوص و یک شال قرمز که کسی نفهمد چقدر خسته و خوابالودم.

در سالن مدرسه نشسته‌ام. مادرهای دور و برم غر می‌زنند. غر می‌زنند و باز غر می‌زنند. فکر می‌کنم بیچاره مدیر مدرسه، بیچاره معلمها. بعضی‌هایشان مضطربند. که ساعت کلاس کامپیوتر بچه‌ها کم است. که چرا سفالشان یک هفته در میان است. چرا برای کلاس لگو از ما پول گرفتند. چرا در دیزی باز است و چرا دم خر دراز است. فکر می‌کنم سال دیگر عضو انجمن اولیا مربیان نمی‌شوم. چه این مدرسه باشیم چه نه. مدیر دعوتم می‌کند که صحبت کنم.

بلند می‌شوم. تشکر می‌کنم.  آخر کلیشه. می‌گویم که دستاوردهای خیلی مهمی داشته‌ایم. که نداشته‌ایم. می‌گویم که انجمن خیلی کارها کرده. که نکرده. می‌گویم که خوشحالم که ایستاده‌ام اینجا. که نیستم. یک مشت دروغ. پنج دقیقه تمام می‌شود. می‌نشینم. مدیر مدرسه حرف می‌زند. می‌گوید از آشفتگی مملکت حرف نزنیم جلوی بچه ها. از دلار و سکه و گرانی. همه سر تکان می‌دهند. نچ نچ می‌کنند و حتما یاد بدبختیهایشان می‌افتند.

بچه‌ها را صدا می‌کنند روی سن. مربی موسیقی با ارگ همراهیشان می‌کند. بچه‌ام ردیف دوم ایستاده. دارم از غرور می‌ترکم. اشک ایستاده روی لبه پلکم. مردد که بریزد یا نه. اگر گریه کنم ریمل با آرایش سرسری صبح می‌ریزد پایین و من بعد از اینجا کلی کار دارم. بچه‌ام ایستاده روی سن روبرویم و دارد سرود می‌خواند. فسقلیهای مسخره دوست داشتنی!

بعد از مدرسه راه می‌افتم طرف شرکتی که پوشش بام پروژه را تامین می‌کند. اطلاعات فنی. عدد و رقم. شرکت دیگر می‌آید که مصالح مسخره‌ای را تبلیغ می‌کند که بعد از 3 جلسه هنوز نفهمیده‌ام به چه دردی می‌خورد و اصلا به درد می‌خورد یا نه. جلسه مشترک با شرکت کذایی داریم که صورت جلسه را بدهیم به کارفرما که مطمئن باشد مصالحی را که قرار نبوده سفارش بدهد سفارش ندهد! لجم می‌گیرد از مدیر کمیته فنی که می‌داند نمی‌خواهد این آشغالها را سفارش بدهد ولی وقت مرا می‌گیرد که تاییدش کنم یا عدم تایید. به لجش تصمیم گرفتم تمام مصالح مسخره‌ای که کارفرما ویار می‌کند تایید کنم. به من چه! در این پروژه شده‌ام گربه نره! مدام  ضد حال می‌زنم. حرص می‌خورم که طرح خراب شد. که فلان چیز به پروژه نمی‌آید. کارفرما می‌خواهد سقف پروژه‌اش را با اسکناس پانصد یورویی بپوشاند. به من چه! نوش جانش!

از جلسه می‌زنم بیرون وقت ناهار گذشته. ناهارم را سرسری گرم می‌کنم در آبدارخانه فسقلی و تند تند می‌خورم. دختر جدیدی که آمده بی دقت است. حرف گوش نمی‌کند. سرتق است. چه کنم در این وانفسای بی‌پرسنلی؟ کوتاه آمده‌ام تا ببینم چه می‌شود.

عکسهای پروژه را بار می‌زنم روی لپتاپ. لپتاپم احمق شده. مدام خودش را آپدیت می‌کند. دیرم شده وسط آپدیت کردنش سیستم را خاموش می‌کنم. راه می‌افتیم طرف جلسه کمیته فنی. دوز هفتگی من از کسالت.

جلسه یک ساعت دیرتر از وقتی که باید، شروع می‌شود. باز یک عالمه آدم ردیف شده‌اند دور میز. یکی پلکسی نامرئی تبلیغ می‌کند از کیف گنده‌اش یک عالمه چیز میز در می‌آورد. شعبده بازی در هیات مهندس. فقط اگر یک خرگوش هم از توی کیفش دربیاورد بزممان تکمیل می‌شود. یکی دیگر یک جور فلزی دارد که می‌شود باهاش هرشکلی حتی شکل جوراب را درست کرد. درست عین خود خود جوراب. لپتاپم بالا نمی‌آید. بالا نمی‌آید. بالا نمی‌آید. عصبانی‌ام. زنگ می‌زنم دفتر که عکسهای پروژه را ایمیل کند.

منشی کارفرما می‌گوید چاق شدی؟ می‌گویم نه و فکر می‌کنم شاید. عکسها را کپی می‌کنم روی لپتاپ مهندس برق. کارفرما دارد نطق می‌کند، روح جلسه! حرفهایش هر جلسه دارد بامزه‌تر می شود و من سختتر می‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم وقتی به جای شیشه اسپایدر می‌گوید شیشه اسپایدرمن دارم می‌ترکم. جلسه پیش به جای معماری می‌گفت آرکیتکتی. جلسه قبلترش لغت فرنیش را اختراع کرده بود که در نوع خودش واقعا خلاقانه بود.

ساعت می‌شود 6، 7 دارد می‌شود 8 که دختر  کناریم می‌بیند که این پا و آن پا می‌کنم. می‌گویم بچه ام. می‌گوید برو. از لابلای آدمها رد می‌شوم. تند خداحافظی می‌کنم. دلم شور لپتاپم را هم می‌زند. عکسهای یک سال اخیرمان فقط روی لپتاپ است و نه هیچ جای دیگری. ترافیک و بعد خانه پدر و مادرم. بابا می‌گوید رنگت پریده. نباید شال قرمز را از سرم برمی‌داشتم. سرسری می‌گویم خسته‌ام. که روز خسته کننده و خیلی خیلی طولانیی داشته‌ام. که از صبح هی نقش عوض کرده‌ام، هی رفته‌ام توی پوستهای مختلفم. شده‌ام خانم صاد مادر سینا. خانم الف نماینده انجمن. خانم مهندس نماینده کارفرما. خانم مهندس سرپرست طراحی فاز دو. بعد مادر سینا و آخر شب زن خسته‌ای که نعشش را می‌کشاند تا روی تخت. دراز می‌کشم. دیگر نمی‌توانم بلند شوم. می‌گویم سینا چراغها را خاموش کن. شب به خیر! و خوابیده‌ام. صبح لپتاپ هنوز بالا نمی‌آید و بعد می‌بینم که همه زندگیم پریده است از روی لپتاب. پایان خوش روز خوش...

 

 


 
" خانه ام برفی است."
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ : توسط : خانم شین

عروس مثل خیال وسط تالار قدم می‌زند. نحیف است. اصلا قشنگ نیست اما از بس همه می‌گویند خوشگل است دچار وهم شده‌ام. خوشگل هم که نباشد، با لباس سفید و تاج و تور به پریها می‌ماند. گردنش بلند است و نیمرخش، اگر چشمهایت را نیم بسته کنی بد نیست. حالا دارد قدم می‌زند. خرامان. سفیدی لباسش چشم را می‌زند. من لباس زرشکی پوشیده‌ام. بلند. چتریها جلوی چشمم را گرفته. نرفته‌ام آرایشگاه. زن عمو می‌گوید خسته‌ای؟ فکر می‌کنم به چشمهایم که از پشت مداد چشم و سایه و ریمل، خستگیشان را نشان می‌دهند. خسته‌ام. حوصله عروسی را ندارم. دلم می‌خواهد خانه باشم. لم بدهم روی کاناپه صورتی و فیلم ببینم. اما به جای آن نشسته‌ام روی این صندلی ناراحت و وقتی دور و بریها حرف می‌زنند لبخند می‌زنم. چرا از این دخترک خوشم نمی‌آید؟ خودم نمی‌دانم. لبخند زورکی. شب زمستان زود تمام می‌شود و چشمهای خسته مرا تا خانه می‌رسانند.

امروز پاتختی است. من تکیه داده‌ام به شوفاژ و به برفهای پشت شیشه نگاه می‌کنم. چشمهای خسته‌ام را آورده‌ام خانه. خوشحالم که نرفته‌ام پاتختی. برفها خانه‌مان را احاطه کرده‌اند. روز زمستان پلکهایم را سنگین می‌کند و من به برف فکر می‌کنم. به شوفاژ و به نوشتن. باید قصه تازه‌ای بنویسم.

 

 


 
" بارون نمیاد اینجا ولی خیابونا خیسن."
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ : توسط : خانم شین

امروز کار کردنم نمی‌آمد. همه‌اش از پشت میزم بلند می‌شدم و زل می‌زدم به اتوبان همت. دلم می‌خواست دانه‌های برف را توی دستم بگیرم. دلم می‌خواست بخندم. برقصم. دلم نمی‌خواست کارکنم. روزهای برفی را دوست دارم. چیزی در هواست که انگار نشاط به من می‌دهد. انگار یادم می‌اندازد که زندگی آنقدرها هم سخت نیست. روزهای برفی مرا برمی‌گرداند به زمستانهای بچگیم. وقتهایی که برف، برف بود و زمستان، زمستان. وقتهایی که بخاری معنی داشت و دستکش ضرورت بود. حالا سال تا سال دستکش دستم نمی‌کنم. تا زانو توی برف فرو نمی‌روم و آن همه سفیدی را حتی توی خواب هم نمی‌بینم. بچه من چه می‌داند از زمستان؟ اینکه یک بار یا حداکثر دو بار برف می‌آید و جانور مسخره‌ای درست می‌کنیم و اسمش را می‌گذاریم آدم برفی آن هم مشروط بر اینکه آخر هفته باشد و خانه باشیم و آفتاب برفها را زود از روی شهر جمع نکرده باشد. بچه که بودم برف برف بود. تمام زمستان، دنیا سفید بود و مدرسه پر می‌شد از چاله‌های بزرگ یخ و آنقدر برف بازی می‌کردیم که از برف بازی سیر می‌شدیم.

امروز دلم می‌خواست بروم وسط حیاط و دهانم را باز کنم و دانه‌های چاق و سفید برف را قورت بدهم. گور بابای سرب و آلودگی هوا! امروز سرخوش بودم برای اینکه برف می‌بارید. من از بالای بالا به اتوبان همت نگاه می‌کردم. به ماشینها که توی ترافیک برفی آرام حرکت می‌کردند و دستم را روی بخاری گازی نگه داشته بودم. زندگی امروز به طرز مسخره‌ای کامل و خوشایند بود.


 
قورباغه‌ام را قورت دادم!*
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱ : توسط : خانم شین

چرخیدم به طرف پنجره، بعد به ساعت نگاه کردم. پرده را پس نزده، توی دلم گفتم: « برف باریده.» برف باریده بود. همه جا شده بود سفید سفید. شنبه زیر برف گم شده بود. پسرک می‌گفت: « دلم می‌خواد روی برفها نقاشی بکشم.» مدرسه دیر شده بود. یک ساعت طول کشید تا برسیم مدرسه. ساعت شده بود 9. مدرسه تعطیل بود. کنار خانه مادرم زدم کنار. گفتم: « بپر پایین. » دویدیم روی برفهای تازه و سفید. روی برف نقاشی کشیدیم. کفشهایمان خیس شد. پسرک خیس و برفی را فرستادم خانه مادربزرگش. خیس و برفی آمدم دفتر. دیر شده بود ولی من روی برف نو راه رفته بودم. به پسرم گوله برف پرت کرده بودم و درخت انجیر دم خانه را حسابی تکان داده بودم و به پسرم زیر دانه‌های ریز برف نگاه کرده بودم.

به دفتر رسیدم و شال سفید و خیسم را پهن کردم روی صندلی. نشستم پشت میزم. مدتها امید بسته بودم به آدمهای مختلف که پروژه به سرانجامی برسد که نشد. هی فرار کرده بودم از بخشهای سختش و آخر ماند. گفتم : « که چی؟» زل زدم به قورباغه بی‌ریخت با آن جوشهای سبز و نگاه ابلهانه‌اش. گفت: « خوب؟» قورتش دادم. اولش گیج گیج بودم. بعد از یک عمر نقشه فاز یک و دو کشیدن، نمای پروژه با آن فرم ارگانیک و منحنی‌های بی سر و ته‌اش، سختترین نقشه‌ای بود که کشیدم. ولی کشیدمش. عصر که آمدم برگردم خانه، برفها رنگ خاکستری شهر را به خودشان گرفته بودند. قورباغه توی دلم بالا و پایین می‌پرید. گفتم: « خفه!» گفت: « چشم!» با قورباغه‌ای در دلم آمدم خانه!

 

* کتاب «قورباغه را قورت بده!» / برایان تریسی/ ترجمه اعظم فطرتی

 


 
به شرط اینکه در گوشهایتان پنبه فرو کنید.
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ : توسط : خانم شین

 

بچه‌ها را بردیم تئاتر «هزار جوراب پا». تئاتر خوشایندی بود. با این که طراحی صحنه نداشت و رنگها خلاصه می‌شد در لباس بازیگران. بچه‌ها خیلی این تئاتر را دوست داشتند و آنقدر بالا و پایین پریدند و هیجان نشان دادند که ما مادران و پدران غیور حاضر در صحنه سردرد گرفتیم. بچه ها حسابی درگیر موضوع شده بودند و در هر فرصتی می پریدند پایین و بالای سن و جیغ جیغ می‌کردند. به خاطر همین تداخل بچه‌ها در موضوع، تئاتری که باید 50 دقیقه طول می کشید نزدیک 90 دقیقه طول کشید و ما سرسام گرفتیم و بچه ها از هیجان دچار جنون شدند. تئاتر مدرن و خوشایند هزار جوراب پا بچه‌ها را به روی سن کشاند. بچه‌ها را در بازی خودش شرکت داد و بچه‌ها را به هیجان آورد. از تئاتر که بیرون آمدیم اولین سوال پسرم این بود: « بازم منو میاری تئاتر؟» اگر فرصتش را دارید امروز آخرین روزش است. ساعت 6. فرهنگسرای ابن سینا.



 
خردادی در آینه هفته
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ : توسط : خانم شین

 

 

جلسه ساعت پنجم کنسل شد. خوش و خرم. زنگ زدم به مدیر پروژه احوال پرسی. رویم نشد تشکر کنم برای مریض شدن در این روز و ساعت خاص که جلسه آخر هفته را کنسل کرده. آمدم خانه. ماشین لباسشویی را روشن کردم نشستم به گودر. قبلش مدرسه بودم برای جلسه اولیا و مربیان. مدرسه بازی را دوست دارم ولی آخرش هی دچار این توهم می شوم که این همه جلسه می گذاریم آخرش هم که هیچی. جز اینکه ما رابط والدین هستیم که انگار در بخش پیش دبستانی کسی مشکلی ندارد که به من رجوع کند. این است که من سر فرصت برای خودم جلسه را رصد می کنم و مشکلات دبستانی ها را می شنوم، آینده نگر و فضول وار. بعد رفتم سراغ معلم پسرم و گپ زدیم. فکر نمی کنم هیچ کدام از والدین، به اندازه من کلا با این مجموعه حال کنند. عاشق مدرسه ام هنوز، بعد این همه سال. اگر نمی توانم بروم مدرسه می توانم در نقش مادر یک بچه مدرسه ای خیلی خیلی مجددا با دوران مدرسه حال کنم. این بود گزارش امروز من از خودم، شیدا و بقیه دوستان!



 
«قصه‌های شهر دیوانه»
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ : توسط : خانم شین

خیابان کامرانیه، سر تاجیکی، از تاجیکی می‌خواهم بپیچم توی کامرانیه سمت چپم را نگاه می‌کنم. 6 تا ماشین ایستاده‌اند. به هم نزده‌اند. اما مگان نقره‌ای که از همه ماشینها جلوتر است کج ایستاده است. راننده ها پیاده شده‌اند و دارند همدیگر را می‌زنند. 8 صبح، یک روز معمولی هفته. فکر می‌کنم مگر سر صبحی چقدر اعصابشان می‌تواند خراب باشد؟ اصلا گیرم که اعصابشان خراب، دلیل می شود که همدیگر را بزنند؟ آن هم با این کینه و اینقدر با عصبانیت انگار که با هم پدر کشتگی دارند. بچه حواسش نیست. دارد طرف دیگری را نگاه می‌کند. با سرعت می‌پیچم توی کامرانیه و از صحنه دور می‌شوم.

5 دقیقه بعد:

خیابان فرمانیه، 8 و 5 دقیقه صبح، ایستادم و راه دادم به پژو 405 خاکی رنگ، به اندازه‌ای که فکر می‌کردم برای پیچیدنش توی کوچه کافی است، مکث کردم و راه افتادم. بلافاصله با یک تکان ناگهانی ایستادم. کوبیده بودم بهش. راننده پژو جا خورد. پیاده شد. پیاده شدم. سپر دو ماشین خورده بود بهم. یک خط کمرنگ روی سپر پژو بود. به ماشین خودم نگاه نکردم. گفتم: « ببخشید.» مرد ماشینش را دور زد و گفت: « خوب می‌زنی به ماشینا ها!» فکر کردم در همین دور کوتاه دیده که دور تا دور ماشین غر شده است که نصف بیشترش تقصیر من نیست. تقصیر این شهر دیوانه است که من هر روز خدا، دو سه ساعتی تویش پلاس هستم. رانندگی کنان. از این سر شهر به آن سرش، خانه، مدرسه پسرک، کار، جلسه، شش هفت ساعت هم ماشین پارک است و راننده‌های دیگر پلاس هستند و می‌زنند به ماشینهای ایستاده! به جای همه حرفهای نگفته‌ام لبخند زدم. مرد جوری نگاهم کرد انگار می‌خواست بگوید: « لا اله الا الله » نگفت. سوار ماشینش شد و رفت.


 
تا «سینوزیت» هست زندگی باید کرد.
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ : توسط : خانم شین

گلویم می‌سوزد. خیلی وقت بود که مریض نشده بودم. خوبی بیماری این است که از این زمانی که دارد می‌دود جدایم می‌کند. حالا باید نگران این سرفه‌ها باشم. نگران سر وقت خوردن دارو. نگران اینکه آیا به اندازه کافی خوابیده‌ام یا نه، گور بابای پروژه و نمای عجیب و غریب و آن ستونهای مسخره‌اش. بیماری جدایم کرده از زن هراسان مشغول. پسرک تب کرده بود و برده بودمش دکتر. زد به سرم که بروم سراغ دکتر گوش و حلق بینی خودم. گفت سردرد نمی‌گیری این روزها؟ گفتم زیاد. سردردهای عجیبی می‌گیرم که به عمرم نگرفته‌ام. سرم یکهو می‌شود یک سندان. درد خمم می‌کند به یک طرف. گفت داری سینوزیت می‌گیری بدبخت! آزیترومایسین نوشت و چند تا داروی طاق و جفت دیگر. فکر می‌کنم وقتی در 35 سالگی می‌شود سینوزیت گرفت، در حالی که این همه سال فکر می‌کردم جسته‌ام از این مرض خانوادگی ، لابد می‌شود یک عالمه کارهای جدید دیگر هم انجام داد؟ نه؟ خوشبینی خالص شبانه زنی که دارد سینوزیت می‌گیرد و خوابش هم نمی‌برد.


 
قصه های امروز و فاز دوی معماری
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ : توسط : خانم شین

آگهی استخدام برای فاز دو کار معماری داده ایم. امروز نشسته‌ام به جواب دادن به تلفنها. خانمی همسن مادر من زنگ می‌زند و از 27 سال سابقه کارش می‌گوید. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی بعد از 27 سال کار کردن هنوز دارد روزنامه را ورق می‌زند و به آگهی یک شرکت فسقلی مهندسی زنگ می‌زند. نمی‌پرسم. مادری زنگ می‌زند و خواهش می‌کند که دخترش را مجانی بپذیریم که فقط در دفتر ما کارآموزی کند. می‌گویم جا نداریم، مودبانه. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی خود دختر زنگ نمی‌زند و هنوز بعد این همه سال مادرش به جای او تلفن می‌کند. نمی‌پرسم. مردی زنگ می‌زند و می‌پرسد که کار محوطه سازی هم داریم یا نه؟ دلم می‌خواهد بپرسم که آقای باغبان برای چی زنگ زده به آگهی یک دفتر مهندسی که نوشته مهندس معمار مسلط به فاز دو لازم دارند؟ نمی‌پرسم. مردی عصبانی سر می‌رسد. رزومه دو صفحه ایش را می‌دهد دستم و می‌گوید فکر نمی‌کنم این شرکت به درد من بخوره. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی اینقدر آشفته است. چرا موهایش را شانه نکرده و چرا اینقدر عجله دارد. نمی‌پرسم. مرد دیگری آخر وقت که دیگر دارم از خستگی از حال می‌روم سر می‌رسد. نمونه کار همراهش نیست. می‌گوید «خیالتون راحت باشه.»خیالم راحت نیست. خسته‌ام. از این همه قصه‌ای که توی سرم می‌پیچد و وقت نوشتنش را ندارم. باید رزومه‌ها را پرت کنم کنار و از آدمها سوالهای خودم را بپرسم.


 
ساعت به وقت شیداویچ یا « ساعتها رو به عقب برگردون!»
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳ : توسط : خانم شین

ساعت توی اتاق خواب یک ربع ساعت جلوتر از زمان واقعی است. بعد از اینکه ساعت زنگ زد معمولا وقت دارم پنج دقیقه‌ای توی رختخواب بپلکم تا صدای ساعت زنگ‌دار سینا بلند شود. این یکی فقط ده دقیقه جلوتر است. بنابراین وقت بیدار شدن است. ساعت توی آشپزخانه که ساعت اصلی خانه محسوب می‎‌شود هم ده دقیقه از زمان واقعی جلوتر است بنابراین ما با عجله‌ای متناسب با ده دقیقه جلوتر بودن صبحانه می‎‌خوریم و آماده می‎‌شویم. ساعت روی شومینه یک سالی هست که سر ساعت 5 خوابش برده و از آنجایی که نمی‌دانیم چه ساعتی را باید نشان بدهد باتریش را عوض نمی‌کنیم. همه هیاهوی آماده شدن که می‎‌گذرد و به ماشین که می‎‌رسیم ساعت ماشین ساعت واقعی را نشان می‎‌دهد که فقط یک دقیقه با ساعت مچی من فاصله دارد! سینا را که می‎‌رسانم مدرسه معمولا ساعت 30/8 است و بین ده دقیقه تا یک ربع ساعت طول می‎‌کشد تا به دفتر برسم، اما از آنجایی که ساعت دیواری دفتر و کارت زنی ما ده دقیقه عقب هستند من انگار در زمان جلو می‎‌روم و به جای 45/8 همان 30/8 کارت می‎‌زنم. مشکل اینجاست که وقت خروج هم باید با همین ساعت کارت بزنم، بنابراین بای دیفالت باید حواسم جمع باشد که حتی اگر به ساعت دفتر دیرم نشده باشد، به ساعت توی ماشین الان دیر شده است!

مرجع و مبدا زمانهای زندگی من، ساعت ماشین است. روزهایی که در خانه می‎‌مانم در زمان بی زمانی شناورم که با هیچ زمان دیگری هماهنگی ندارد و جلو جلو دویدنش فقط همه چیز را مسخره نشان می‌دهد. تازه با این همه ساعتهایی که اینقدر از زمان واقعی جلوترند ما هیچ وقت به هیچ جا زود نمی‌رسیم!


 
فرار از زندان
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱ : توسط : خانم شین

 

جلسه‌های شب اعصابم را خراب می‌کند. این همه مرد، کسی حواسش به ساعت نیست. انگار هیچ‌کس توی خانه منتظرشان نیست. من اما دلم می‌خواهد به ساعت خواب بچه‌ام برسم. این روزها پسرم را کم می‌بینم. دلم برایش تنگ می‌شود. جلسه حتی به میانه نرسیده. به ساعت نگاه می‌کنم. پسرم الان دارد شام می‌خورد لابد. با خودم فکر می‌کنم: « می‌روم. به من چه که این همه آدم تاخیر کردند و جلسه یک ساعت و نیم دیرتر شروع شد؟» با تصمیمم انگار یک چراغ توی قلبم روشن می‌شود. به خانه فکر می‌کنم. حرف گوینده که قطع می‌شود از جایم بلند می‌شوم و عذر خواهی می‌کنم. تا به حال وسط هیچ جلسه‌ای بلند نشده‌ام. هیچ جلسه‌ای. اما این اولین، به شوقم می‌آورد. در که بسته می‌شود انگار همه چیز رنگی می‌شود. انگار می‌شود زندگی. نیم ساعت بعد خانه‌ام و دارم برای بچه قبل از خواب کتاب می‌خوانم و صدای شیر در می‌آورم. بچه‌ام غر می‌زند اما خیلی زود خوابش می‌برد. فکر می‌کنم به جلسه‌ای که ازش فرار کرده‌ام و به خودم توی آینه لبخند می‌زنم. احساس می‌کنم این لحظه‌ها را از خودم دزدیده‌ام، برای همین اینقدر قیمتی و خوشایند هستند. لحاف را می‌کشم روی پسرم و از اتاق بیرون می‌روم.

 


 
« بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟»
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤ : توسط : خانم شین

یکشنبه شب بالاخره رفتم و یک پالتوی مشکی خریدم. بعدش رفتیم سینمای سه بعدی. عالی. نشسته باشی روی صندلی و پرتاب شدن را تجربه کنی. معرکه بود. تفریحی  مناسب نسل واخورده کون‌گشادی که من بهش تعلق دارم. موهای بچه‌ام از هیجان سیخ سیخ شده بود. چکمه نخریدم. پسرک مانده خانه مادربزرگش و خانه بدون او زیادی ساکت، زیادی بزرگ است و همه چیز انگار روی اعصاب من رژه می رود. پسرک که نبود چطور زندگی می کردیم؟ بدون قدمهایش؟ بدون حرفهایش؟ بدون اسباب بازیهایش که همه جای خانه ولو شده‌اند؟ بدون بوی ذرتی نفسهایش؟ به این زودی دلم تنگ شده ؟ من چطوری بیست روز دوریش را تاب آوردم آن بار؟ دلم نازکتر شده انگار. عصر تاسوعاست. شهر سیاه پوش جلوی رویم است. دلم می خواهد بزنم به خیابان. کاش مرد بودم و یکی از این علمهای سنگین را می زدم روی دوشم و تمام شهر را گز می‌کردم. انگار که چون زنم کسی باور ندارد که چقدر شانه‌هایم سنگین است. امسال باور کرده‌ام که زن هستم. تا پارسال با اینکه سی و خورده ای سالگی را مدتها بود داشتم زندگی می‌کردم هنوز توی خیالات خودم دختر بودم. حالا می‌دانم که من زن هستم و زندگی همینی است که هست و هرجای دنیا هم که بروم همینطور مضطرب می‌مانم برای اینکه ریشه هایم اینجا، توی این خاک کوفتی است. همین خاکی که دارد ازش غم می بارد و بغض. عصر تاسوعاست.


 
اگر چاله در ثریا هم باشد شیدا به آن دست خواهد یافت
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢ : توسط : خانم شین

من مجهز به یک سیستم فوق پیشرفته چاله یاب هستم که در گل و گشادترین خیابانها، می توانم کوچکترین چاله ها را پیدا کنم و خودم را با ماشینم پرت کنم تویش. کم چیزی نیست ها! گاهی اوقات این کار خودش یک قابلیت است! به این قابلیت اضافه کنید پرش از روی سرعتگیرها که ترکیبش می شود چیزی حیرت انگیز... همین که منم! حالا کوچه دفتر ما را برداشته اند کنده اند. باران هم آمده و گل و شل روی چاله ها  را باز کرده . کوچه شده یک میدان مین! چاله پشت چاله... بعضی هایشان شوخی هم ندارند. چاله ای که سر کوچه است تا حالا چند تایی چرخ پنچر کرده و ماشین کج و کوله کرده و چاله وسط کوچه هم کم از آن یکی ندارد. حالا منم و این چاله‌ستان و هر روز باید حواسم باشد که حداقل از آن دو تا چاله بزرگتر جان سالم به در ببرم!

*

صبح که داشتم برای زودتر رساندن سینا کوچه و پس کوچه می رفتم برخوردم به کوچه « نیایی» . اسم کوچه بود « نیایی» ننوشته بودند شهید نیایی، فقط نیایی. فکر کردم به آدمهایی که در کوچه « نیایی» زندگی می کنند و همینطوری یاد نوروظی افتادم ...


 
مهم نبودن
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱ : توسط : خانم شین

 

برای یک روز مرخصی خودم را زدم به آب و آتش. با مدیر پروژه و مهندس تاسیسات و رئیس خودم هماهنگ کردم. بال بال زدم برای بلیت قطار. با معلم مدرسه سینا و هزار و یک نفر دیگر سر و کله زدم. یک روزه پا شدم رفتم تبریز. هر کی از من پرسید که چرا فقط یک روز می مانم مفصل برایش توضیح دادم که کار دارم و نمی توانم بیشتر از یک روز مرخصی بگیرم. از لابلای دشتهای برف زده برگشتم تهران.

بال بال مدام ، مدرسه پسرک تعطیل شد. برق شرکت پرید و تمام چهارشنبه خاموشی داشتیم. دیدم چه همه خودم را جدی گرفته ام. دیدم که اتفاقی نمی افتد اگر من یک روز نباشم. اگر نمی کوبیدم که از تبریز برگردم تهران. اگر این همه جدی نمی گرفتم خودم را، زندگی داشت راهش خودش را می رفت. زندگی توی پاییزش هم برف داشت. تهران شده بود عین عکسهای کارت پستالها. پسرک خوشحال خوشحال بود از اولین تعطیلی برفی اش. من بودم که زیادی خودم را جدی گرفته بودم. می خواهم به خودم یادآوری کنم که زندگی با آدمها سر شوخی دارد. مهم بودن، البته، خوشایند است اما هیچ کس آنقدرها مهم نیست که نتواند از یک روز صرفنظر کند. هیچ کس آنقدرها مهم نیست که برای شاد بودن وقت نداشته باشد. هیچ کس آنقدرها مهم نیست که نتواند برف بازی کند. من آنقدرها مهم نیستم. زندگی مهمتر است. پسرک، دشت برفی و دندان لق - اولین دندان لق پسرکم - مهمتر است.


 
هو هو چی چی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸ : توسط : خانم شین

قطار از بین دشتهای سرد یخ زده جلو می‌رود. من مثل بچه ها دماغم را چسبانده‌ام به شیشه‌های سرد و بیرون را نگاه می‌کنم. راه کش می‌آید و نرسیدن می‌شود آهنگ قطار: « هو هو چی چی ن می ر سیم ن می ر سیم» لج می‌کنم با قطار. می‌خواهم فرار کنم. روی برفهای دست نخورده دشتی که تا چشم کار می‌کند سفید است بدوم. بدوم تا با آهنگ نرسیدن لج کرده باشم. بدوم که برسم. اما بچه من اینجا خوابیده است. تو اینجایی و من بسته شده‌ام به شما دو نفر. قطار می‌داند. قطار می‌داند که من نمی‌توانم بدوم. قطار می‌داند که مجبورم گوش بدهم به آهنگ چرخهایش و صبر کنم تا بچه‌ام بیدار شود. قطار می‌داند که من جایی نمی‌روم. قطار به من می‌خندد.  دماغم را فشار می‌دهم به شیشه‌های یخ زده. دورتر توی دشت، چیزی شبیه یک روباه، دارد می‌دود.


 
« در اندرون من خسته دل ندانم کیست»
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠ : توسط : خانم شین

یک من دیگری هست که بعضی صبحها بیشتر توی آینه نگاه می‌کند. آنی که حواسش هست به چینهای گوشه چشم، روی پیشانی، دور لب. همان ‌که روی پلک بالا خط چشم آبی می‌کشد و زیر پلک پایینی خط چشم سیاه و توی آینه می‌گوید: « خوب شد!» همان که شالش را توی آینه مرتب می کند و گوشواره گوشش می‌کند. این من بیشتر وقتها نیست. بیشتر وقتها من غالب، سرسری رژ لب را می‌‌‌کشد روی لبش. اولین روسری که دم دستش باشد سرش می‌کند و اصلا حواسش به این نیست که کفش گلی است و مانتویش چروک است. آدمها این دومی را خوب می‌شناسند، خوبتر. همان که می‌دود. همان که مدام عجله دارد و همان که بعد از ناهار ردی از آرایش توی صورتش نمی‌ماند. اما آن من دیگر که کفش پاشنه بلند می‌پوشد و وقت راه رفتن تق تق می‌کند، برای آدمها غریبه است. سر که برسد خوب نگاهش می‌کنند با نگاه « امروز چه خبره؟» بهش زل می‌زنند و من دیگر، توضیح نمی‌دهد. برای اینکه من دیگر است. آن یکی اگر بود توضیح کاملی می‌داد که امروز چه حالی دارد و چرا صبح وقت داشته که دستی به سر و رویش بکشد. من دیگر، اصلا توضیح نمی‌دهد. به جایش لبخند می‌زند. من دیگر حالش که خوب باشد سر می‌رسد. حالش که خوب باشد آرایش می‌کند. حالش که خوب باشد تق تق تق تق صدا می‌کند. من غالب برعکس است. آرایش نمی‌کند مگر اینکه حالش بد باشد. مگر اینکه جان نداشته باشد روزش را شروع کند. من دیگر را دوست دارم. حیف که اینقدر دیر به دیر سر می‌رسد.


 
ماکوندو
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : خانم شین

شهرم را بارانی دوست دارم. دیروز که سبک شدن لایه های ابر را دیدم دلم گرفت. دوست نداشتم باران به این زودی بند بیاید. یاد اورسولا افتادم که چهار سال صبر کرد که زیر باران نمیرد. من، اما اگر بودم دوست داشتم زیر باران بمیرم.

امروز پسر من شش ساله شده است. پس کمی افسرده شدن حق طبیعی من است. حق طبیعی مادری که می بیند پسرش دیگر زیر بالهایش جا نمی شود و می‌خواهد برود تا خودش زندگی را بفهمد.


 
بوی قورمه سبزی، عطر شانل
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳ : توسط : خانم شین

ساعت هنوز 6 صبح نشده ولی من در آشپزخانه دارم سبزی قورمه تفت می دهم. سبزی اول سبز پر رنگ هستند و بعد کم کم رنگشان برمی گردد و بویشان همه خانه را برمی دارد. در قابلمه دیگری آب دارد می جوشد و من بسته ماکارونی را خالی می کنم تویش. در کابیت را باز می کنم که نمک بردارم که چند تا ظرف پلاستیکی از طبقه بالایی با سر و صدا می افتند روی کابینت. حالا همه شان را بیدار کرده ام. دورم می چرخند. پسرک تخم مرغ می شکند. تکه های پوست تخم مرغ را از توی ظرف در می آورم. پسرک نانها را می گذارد توی توستر. امیر دارد سفیده و زرده تخم مرغها را سوا می کند. موقع صبحانه مثل همیشه پسرک غر می زند که تخم مرغش کم است. بوی قورمه سبزی می دهم. می خواهم بروم دوش بگیرم. دفتر کارفرما جلسه دارم و کارشناسان خارجی طراح ماشین آلات کارخانه هم هستند. دور آن میز فسقلی که به زور این همه آدم جا می شوند. می دانم که بوی قورمه سبزی می دهم اما باید برای تغذیه پسرکم لقمه درست کنم. باید سبزی های قورمه را که رنگشان به سبز طلایی می زند بگذارم توی کیسه فریزر. باید نسکافه ام را بخورم. باید به چند نفر تلفن بزنم. دیر شد. دیر شد. دیر شد. آخر بدون دوش گرفتن از خانه می زنیم بیرون و پسرک نیم ساعت دیرتر می رسد به مدرسه. تمام روز سرم بوی قورمه سبزی می دهد. بوی قورمه سبزی که قاطی شده با بوی عطری که دقیقه آخر به موهایم زده ام.


 
« سکوتم را مکن باور»
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠ : توسط : خانم شین

من آدم سکوتهای طولانی نیستم. سکوت منگم می‌کند. سکوت می‌رساندم به اینکه خوب چی شد؟ می‌افتم توی لوپ نفهمیدن. حرف الکی زدن. چرت و پرت گفتن. اما حالا مدتی است که جواب سکوت را با سکوت می‌دهم. دو سه روزی خانه می‌شود ساکت ساکت. فقط بچه هی حرف می‌زند. بعد سکوت ترسناک می‌رود پی کارش. من می‌ترسم از سکوت. هنوز می‌ترسم از سکوت. اما دیگر نمی‌توانم بشکنمش. سکوت از من بزرگتر، پیرتر و سنگینتر است. سکوت قورتم می‌دهد. سکوت به من دهن کجی می‌کند. سکوت می‌داند که مرا شکست داده و بی رحمانه به من می‌خندد.


 
علی بابا و روزنگار نو آموز
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢ : توسط : خانم شین

یک ساعت برایش روضه خوانده‌ام که موی کوتاه به من نمی‌آید. یک مدلی برایم بزن که موهایم پف نکند. مثلا  مدل لیر زده. همین مدلی که صد سال است همه می‌زنند. آن وقت بین لایه‌ها یکی یک وجب فاصله انداخته. لایه اولی آمده به موازات دماغ. صبح به صبح پف می‌کند می‌رود هوا. فر می‌خورد و نامرتب می‌شود. شانه می‌کنم. بدتر می‌شود. شانه هم که نمی‌کنم می‌توانم به عنوان عضو خودجوش تونل وحشت حاضر شوم. حالا امروز فکر می‌کنم ابروهایم را هم که خوب برنداشته. بروم بدهم یکی سرم را درست کند. ابروهایم را باریک کند. به درک که ابروی باریک دیگر مد نیست. من که آنجلینا جولی نیستم. الان بیشتر شبیه علی بابا در کارتون سندباد هستم. با موهایی که به من نمی‌آید و ابروهای کلفت و سیاه. یک زن باریک اندام با موهای بلند خرمایی و ابروهای قشنگ توی خیالم است که اصلا شبیه من نیست. کاش بود!

*

پسرک یک روز نرفته بود مدرسه. آخر هفته درسهای آن روز را آورد خانه. معلمشان دستور داده بود که در خانه کار کنیم. یک چیز بامزه ای دارند به اسم روزنگار نو آموز که من ازش کیف می‌کنم. کیف می‌کنم که توی روزنگار بچه بنویسم. عصری صدایم کرده که مامان بیا امروز درسهایم را بهم بگو که فردا درس نداشته باشم. باد می‌کنم و از غرور عین قورباغه می‌شوم. « عجب بچه2ای بزرگ کرده‌ام. » ساعت 5 عصر است. تکالیفش دو سه صفحه رنگ آمیزی در حد چند کاراکتر کوچک است. یک کلاژ و دو صفحه تمرین خطوط افقی و عمودی. انجام دادن همین ها سه ساعت طول می‌کشد! وسطش پسرک لگو بازی می‌کند. شام می‌خورد. ژانگولر می‌زند. آخرش هم تمام رنگ آمیزیها را با سرعت و بی دقتی تمام انجام می‌دهد. توی روزنگارش می‌نویسم « تکالیف طبق برنامه انجام شد.» و دفتر را می‌بندم. 8 شب تمام!

 


 
آه ، سهم من این است *
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱ : توسط : خانم شین

فکرهایم سکوت کرده‌اند. دلم می‌خواهد بنویسم دلم برایت تنگ شده. دلم برایت خیلی خیلی خیلی... تنگ شده و دلم می‌خواهد تا قیام قیامت بنویسم « خیلی »  انگار حجم این همه « خیلی » می‌تواند بگوید که چه احساسی دارم. به روزهای خانه کوچک تو فکر می‌کنم. تو که در آن آشپزخانه فسقلی می‌چرخیدی و نمی‌گذاشتی کمکت کنم. به منظره‌ای که از پنجره پیدا بود. به مبلهای طلایی‌ات. به آینه و شمعدانت روی شومینه. به عکسهای عروسیت. به آن همه شمع. به تو ، تو ، تو ... دارم گریه می‌کنم. دارم برای این همه دور شدن از تو گریه می‌کنم. برای گم کردن صدای تو، برای ندیدن خنده‌های تو. دارم برای این همه نبودنت گریه می‌کنم. جواب نامه‌ام را نوشته‌ای. نامه بداخلاق و عصبانی شیدایی را که می‌شناسی. خودت هم مهربان ننوشته‌ای. اما حرفت درست است. در این پنج سال بی خبری من و تو یواشکی و بی صدا سی و پنج ساله شده‌ایم. در این پنج سال بچه هایمان بزرگ شده‌اند. در این پنج سال پیشانی من پر از چروکهای ریز شده است. در این پنج سال من گم شده‌ام. پیدا شده‌ام و باز و هزار باره راهم را جستجو کرده‌ام. تو هم می‌دانی که من هنوز سرگردانم. من هم می‌دانم که تو هم. پنج سال را از دست داده‌ایم. نمی خواهم سالهای دیگری را از دست بدهم. دلم برایت خیلی خیلی خیلی ... تنگ شده است.

 

× فروغ فرخزاد


 
و وقتی هم یک جمله توی سرم زنگ بزند همه کارهایم را نصفه می‌گذارم و می‌روم بنویسمش
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧ : توسط : خانم شین

 

من پنجشنبه‌ها بیکارم. یعنی سر کار نمی‌روم. من پنجشنبه‌هایم را با عوض کردن ملحفه‌ها شروع می‌کنم. بعد از صبحانه می‌روم سراغ گلدان حسن‌یوسف ته پذیرایی. از وقتی برگهایش را مرتب هرس می‌کنم جان گرفته است. برگهای اضافه را جارو می‌کنم و دستهایم را بو می‌کشم. دستم بوی حسن‌یوسف می‌دهد. شاخه‌هایی را که از گلدان جدا کرده‌ام می‌گذارم توی آب. روی میز آشپزخانه‌ام پر از انتظار شکفتن است. چهار لیوان پر از برگهایی که ریشه داده‌اند یا منتظرم که ریشه بدهند. خیلی وقتها بعد از اینکه ریشه می‌دهند می‌بخشمشان به کسی و دوباره فردایش چند شاخه جدید جایگزینشان می‌کنم. بیشتر از اینکه کاشتنشان را دوست داشته باشم ، ریشه دادنشان را دوست دارم. دوست دارم چیزی هر روز به من یادآوری کند که هر شاخه جدا شده‌ای یک امکان شکفتن است. یک امکان شاخ و برگ دادن.

بعد نوبت شکار رختهای کثیف است. جورابهای قایم شده در گوشه کنار خانه. لباسهای لای اسباب بازی. مانتوهای آویزان روی چوب رختی. ماشین لباسشویی دهان گنده‌اش را باز می‌کند. مثل مریضی که بهش گفته باشند بگو « آآآآآ» و منتظر می‌ماند تا دهانش را با لباسهای چرک پر کنم. غر هم نمی‌زند. تنظیمش که کردم برمی گردم تا از آشپزخانه بروم بیرون. درست سه قدم که به طرف در آشپزخانه بردارم صدای آبگیری ماشین لباسشویی را می‌شنوم. جارو برقی وسط خانه منتظر است. اما اول باید گردگیری کنم. موقع گردگیری عطسه ام می‌گیرد. دوست دارم برای خودم آواز بخوانم.

اتاق بچه ام آنقدر شلوغ است که جای قدم برداشتن ندارد چه برسد به جارو کردن. اسباب بازیها را جابجا می‌کنم. دست و پای کنده شده روبوتها را پیدا می‌کنم. مدادها را جمع می‌کنم و لباسها را آویزان می‌کنم توی کمد. دوباره سرک می‌کشم توی آشپزخانه. زودپز روی گاز دارد سوت می‌کشد. ذرت می‌پزم. بعد باید یادم باشد زودپز را خالی کنم و ناهار را بار بگذارم. امروز آبگوشت داریم. بچه را باید حمام کنم. باید یک جایی بنویسم که یادم نرود. روی کاشی‌های آشپزخانه می‌نویسم « حمام سینا» و یادداشتهای اضافه هفته قبل را پاک می‌کنم. روی یقه پیراهن مدرسه سینا اسپری رافونه می‌زنم و می‌گذارم بماند که با سری بعد رختها بشورم. یادم باشد پیراهنش را اتو کنم. یادم باشد برنج خیس کنم برای ناهار. یادم باشد به مانا زنگ بزنم. یادم باشد بروم خرید. کاهو، گوجه فرنگی و شیر بخرم. یادم باشد رختهای شسته را بگذارم توی آفتاب. بله. من پنجشنبه‌ها بیکار هستم. یعنی سرکار نمی‌روم!


 
« یه زرافه و نصفی»
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳ : توسط : خانم شین

 

میز جلسه توی کانکس کارگاه باریک بود. دست مهندس روبرویی که گرفت به لیوان پر و داغ چایی، تا از جا بپرم و خودم را از بین صندلی‌های تنگ نجات بدهم تمام لیوان چای از سررسیدم و نقشه‌ها رد شد و رسید به مانتوی سفید و بعد به شلوارم. لکه زرد درست وسط مانتوی سفید جا خوش کرد. سررسیدم درست بین جمله‌های نصفه «پیگیری ارسال بروشور آسانسور لیفتراک بر»، « تلفن به مدرسه سینا»، «پله‌های بخش تاسیسات جابجا شود.»، «تلفن به مهندس ق.» و هزار تا جمله با‌معنی و بی‌معنی دیگر مثل این زرد شد و تاب خورد.

 

مهندس روبرویی دفترم را برداشت و هر صفحه را ورق زد و یک برگ دستمال کاغذی لای ورقها گذاشت که یعنی دفترم دوباره دفتر شود. حالا همه چیز مسخره‌تر شده بود. من شده بودم مهندسی با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون. مهندس روبرویی به نقشه‌ها نگاه می کرد که رنگ روان نویس آبی رویشان پخش شده بود و مثل کاغذ تورنسل رنگ و وارنگ شده بود. من می‌سوختم و نمی‌دانستم باید به این صحنه بخندم یا گریه کنم.

 

از کانکس که آمدیم بیرون مهندس روبرویی مثلا آمد جنتلمن بازی در بیاورد و مرا جلو جلو راهی کند. داشتیم کارگاه را دور می زدیم از لابلای یک عالمه شیبهای نامعلوم و سوراخهای مارها و موشها و چاههایی که معلوم نبود کجا هستند. گفتم: « شما بفرمایید جلو. من یه خورده جون عزیزم!» مرد حسابی یک لیوان چای داغ خالی کرده‌ای رویم حالا باید پیش مرگت هم بشوم؟

 

برای اینکه از دلم در بیاورد برایم تعریف کرد  که قصه موشهایی که بتن می‌خورند را کارفرما ساخته و موشها بتن نمی‌خورند. از خل بازیهای کارفرمای غایب گفت که خرش را آورده سر پروژه که برایش شانس بیاورد و هی گفت و گفت تا رسیدیم آن سر زمین. من که مهندسی شده بودم با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد گنده بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون و کفشهایش خیلی خاکی شده بود فکر کردم که دیگر بسم است و رفتم نشستم توی ماشین تا بقیه برسند. مهندس روبرویی تا آخری که رفتیم نگران سررسیدم بود که خیس و زرد شده و اصلا فکر نکرد که من شاید سوخته باشم!

 

 

 

* شل سیلور استاین

 


 
home sweet home
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸ : توسط : خانم شین

خانه، جایی که می‌شود چمدانها را باز کرد. جایی که بالاخره، می‌شود رسید. جایی که با اینکه خاک گرفته است اما آرام منتظرت مانده تا برگردی. تا بالاخره دمپاییهای خانه‌ات را بپوشی و لخ لخ کنان بپلکی. جایی که جمعه، هنوز جمعه است و شاید هنوز می‌شود به شنبه فکر نکرد. خانه، جایی که می‌شود ظرفها را جابجا کرد، می‌شود رختها را شست. می‌شود یک گوشه نشست و به گلدان حسن یوسف خیره شد و به رسیدن فکر کرد. من رسیده‌ام.


 
« در گلستانه چه بوی علفی می‌آید.»
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥ : توسط : خانم شین

شال قرمز را سر کردم که صبح را تاب بیاورم. گرمم بود. توی سرم هیاهو بود. دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. دو نفر داشتند تند و تند حرف می‌زدند. دلم می‌خواست داد بزنم ساکت! داد بزنم که خسته شده‌ام از این همهمه. کسی گوش نمی‌کرد. صدا که ساکت شد، روزم از غروب، تازه انگار شروع شد. تازه دیدم که موهای پسرکم بلند شده و فر خورده. دیدم که توی سایه‌های تهران هنوز هم می‌شود خنک شد. دیدم که روز بد  می‌شود از غروب جان بگیرد. توی خانه، همه چیز سر جایش بود.انگار خیلی وقت بود خانه را ندیده بودم. احساس می‌کردم از راه دوری آمده‌ام. از یک جای خیلی خیلی دور دوباره برگشته‌ام به خانه. آنقدر دور که دلم تنگ شده بود برای موهای فرفری پسرکم، برای چشمهای سبز تو، برای خودم. روز، داشت تمام می‌شد. من به خانه رسیده‌ بودم و می‌توانستم لبخند بزنم.


 
از «فوندانسیون» و شیاطین دیگر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦ : توسط : خانم شین

کارفرمای تازه کلمات غریب و بامزه‌ای به کار می‌برد و من خیلی ریز گوشه دفتر یادداشتم می‌نویسمشان : «فوندانسیون»، «سپتینگ». مشکلم این است که میز جلسه کوچک است و اگر درست و حسابی یادداشت بردارم همه می‌بینند چی می‌نویسم. والا حرفهای بامزه‌شان بیشتر از اینها بود. از آن بامزه‌تر مهندس برق بود که «لایتینگ» را می‌خواست « ارگانایز» کند که بتواند استفاده را «اپتیمم» کند. یکی‌شان که معلوم نیست نماینده کیست و اصلا چرا نشسته سر آن میز دارد وظایف مهندس معمار را برای بقیه تشریح می‌کند. توضیحاتش یک جوری توهین به شعور این همه مهندس دور میز است. درست مثل اینکه اولین بار است که هر کدام آدمهای دور این میز دارند کار انجام می‌دهند. توضیحاتی زیادی بدیهی مثل  اینکه مهندس معمار هماهنگ کننده بین تاسیسات و سازه و معماری است. اینکه باید جلسه هماهنگی داشته باشیم. اینکه باید نتایج جلسات را جمع بندی کنیم و به اطلاع کارفرما برسانیم. دارد چرتم می‌گیرد و آفتاب بعد از ظهر تهران به پشتم می‌تابد. دلم می‌خواهد خانه باشم. لمیده. جلسه بالاخره تمام می‌شود. لبخند می‌زنم و می‌آیم بیرون. پروژه‌ای که داریم شروع می‌کنیم خوشایند است اما کاش کارفرما یاد بگیرد که «پ» پروژه را بدون کسره تلفظ کند!


 
« از حال بد به حال خوب »
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱ : توسط : خانم شین

 

گاهی دلم برای شماها می‌سوزد که خیلی وقتها بدحالی مرا تحمل می‌کنید. شاید نمی‌دانید که همین نوشتن چقدر همه چیز را بهتر می‌کند. که چقدر بعد از نوشتن، از یک روزنه کوچک یک خط نور می‌افتد روی زندگیم و من می‌بینم که سبک شده‌ام. من می‌نویسم. نه برای اینکه کسی را ناراحت کنم. می‌نویسم برای اینکه راه بهتری بلد نیستم برای ارتباط برقرار کردن. برای داشتن پنجره خودم. برای داد زدن. من می‌نویسم چون احتیاج دارم به اینکه بنویسم و احتیاج دارم به اینکه خوانده شوم. من نوشتن در سایه ها و دفتر خاطرات را دیگر دوست ندارم. من معتاد شده‌ام به شما. خواستم بگویم ممنون که هستید. که همین بودنتان نور را گاهی از دورترین نقطه برایم ممکن می‌آورد. که همین وقتهایی که دارم فرو می‌ریزم دستی انگار نگهم می‌دارد. خیلی وقت است که از حال بدم نوشته‌ام. اما من همیشه هم حالم بد نیست. مثلا همین غروب جمعه که من به صدای پنکه گوش می‌دهم و احساس می‌کنم که می‌شود غروب جمعه هم خوش بود و نترسید از هفته‌ای که از راه می‌رسد. گفتم بنویسم... برای اینکه بگویم بودنتان، همین لایکهای مجازی، همین فالورها، همین دنبال کننده‌های وبلاگ انگار که یک جایی نگهم داشته که غرق نشوم. که نوشته‌ام و همه چیز بهتر شده بعد از نوشتن. که وقتی می‌نویسم : « من حالم بد است.» یک عالمه از بدی حالم را جا می‌گذارم لای سطرهای نوشته‌ام. حالا حالم خوب است. گفتم بگویم شاید یک نور کوچک از این صفحه بتابد به غروب جمعه شما...

 


 
still
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠ : توسط : خانم شین

هنوز وقتی آن تاپ آبی را می‌پوشم یاد تو می‌افتم. همان تاپی که تو آن را از یکی از حراجیهای دوبی خریده بودی و برایم سوغاتی آوردی. حسابی کهنه شده اما هنوز رنگش خوشایند است و مرا یاد داشتن تو می‌اندازد. یاد وقتی که می‌شد آمد خانه شلوغ تو و نشست کنار تو. یاد وقتهایی که می‌شد تو را در آن آشپزخانه کوچک تماشا کرد. یاد وقتهایی که هنوز خیلی جوان بودیم و تو شوهر کرده بودی و حرفهایی می‌زدی که من بلد نبودم بزنم و هنوز هم بعد از ده سال بلد نیستم. یاد قبلتر از آن، روزهای تولدمان، یاد عصرهای خانه شما، یاد مادرت، با آن چشمهای قشنگ... راستی برادرزاده‌ات عجیب شکل توست. عکسهایش را نگاه می‌کنم و باز دلم برای تو تنگ می‌شود. نمی‌دانم الان چه می‌کنی. چند تا بچه داری و هنوز هم موقع کار کردن توی آشپزخانه آواز می‌خوانی یا نه. نمی‌دانم چه می‌کنی. اما دلم برایت تنگ می‌شود. هر چقدر هم که وانمود کنم که نمی شود، دروغ است. دلم برای تو تنگ می‌شود. برای همین است که هنوز آن تاپ آبی را می‌پوشم و به تو فکر می‌کنم.


 
برای پروانه‌ای با پاهای عنکبوتی و دو تا سر آبی بزرگ
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠ : توسط : خانم شین

دیروز جلسه سوم کلاس کاردستی خلاق من بود. این کلاس را هفته‌ای یک بار برای بچه‌های ساختمان خودمان برگزار می‌کنم. با اینکه دیروز خسته بودم و حالم هم خوب نبود، کلاس را کنسل نکردم. بودن با بچه‌ها خوب بود. از بچه‌ها خواستم که هر کدام برای خودشان یک حیوان انتخاب کنند و بعد فکر کنند چطوری می‌توانند کاردستیش را بسازند که این حیوان شبیه بقیه همجنسهایش نباشد.

با بچه‌ها اول کلاس کمی سر و کله زدم تا راه بیفتند. برایشان سخت بود که فکر کنند به چیزی که ندیده‌اند. از آن هم سختتر این بود که فکر کنند به چیزی که حتی توی کارتونها هم ندیده‌اند. اول کار ایده‌هایشان شبیه کارتونهایی بود که دیده‌اند. مثلا گاوی که روی ترد میل راه می‌رود و شنل دارد. ( کارتون رئیس مزرعه) اما وقتی کمی باهاشان کلنجار رفتم ذهنشان باز شد و دیگر نمی‌شد متوقفشان کرد. مدام ایده‌های بامزه خلاقانه می‌دادند. برای ما، مادرها، سختتر بود خلاق بودن. بچه ها هر چه کوچکتر بودند راحتتر از روزمرگی فرار می‌کردند و شجاعانه‌تر نظر می‌دادند. این جلسه همه بچه‌ها خوب مشارکت کردند. یکی از بچه‌ها آخر کلاس گفت: « خاله نمی‌شه سه شنبه هم کلاس داشته باشیم؟» خاله شیدای خسته که تازه ساعت 6 و نیم عصر نیمه جانش را کشانده بود خانه دیروز با شنیدن این جمله لبخند زد. بچه‌ها کلاسم را دوست داشتند.


 
« خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون»
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩ : توسط : خانم شین

 آن زنی که داشت پیاده‌روهای آفتابی خیابان را گز می‌کرد، احتمالا داشت گریه می‌کرد. نگران که نشدی؟ چیزی نیست. زنی که عینک آفتابی به چشمش زده و عصر داغ تهران را راه می‌رود، دلش می‌خواهد راه برود. زن، همان موقع دلش می‌خواست بلند زار بزند. دلش می‌خواست بنشیند گوشه پیاده رو و آنقدر گریه کند که از حال برود. اما تا وقتی که به ماشینش برسد، حالش بهتر شده بود. دیگر دلش نمی‌خواست داد بزند. حتی اشکهایش هم بند آمده بود. برای همین بود که به جای اینکه تاکسی بگیرد داشت راه می‌رفت. زنها را که می‌دانی، عجیب و غریبند. گاهی همین راه رفتن و گریه کردن حالشان را بهتر می‌کند. با این همه متشکرم که عینک آفتابی و خیابانهای بی‌سایه تهران را آفریدی!


 
درد خوب است
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤ : توسط : خانم شین

همکارم بهم نوافن داد. از گلویم پایین نرفته بود که جریان درد را نگه داشت. تمام شد. در عوض یک جور خوشایندی منگم کرد. منگی ملایم، انگار اول اول مستی. درد که رفت دلم برایش تنگ شد. درد خوب بود. درد نمی‌گذاشت فکر کنم هوا چقدر گرم است. من چقدر خسته‌ام و اینجا چقدر تاریک است. درد حضور قاطع خودش را به من تحمیل می‌کرد. درد مرا خلاصه می‌کرد در خودش. درد داشت دستم را می‌گرفت تا به فراموشی برسم. به جای اینکه دستهای درد را ببوسم راهیش کردم برود. حالا یک ماه دیگر باید صبر کنم تا برگردد. درهای خانه‌ام را بزند، بگوید که برایم فراموشی آورده است. یادم باشد دوستش داشته باشم. یادم باشد.


 
تابستان تهران
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦ : توسط : خانم شین

پروژه تمام شده. اول تابستان وقت خوبی برای بیکار ماندن نیست. ساعتها می‌چسبند به هم و نمی گذرند. بیخودی گرسنه ام می‌شود. فکر می‌کنم یک هفته مرخصی بگیرم برسم به این همه کار. بروم دکتر پوست. بروم مالیات دارایی. سینا را ببرم واکسنش را بزند. بروم یک مانتوی تابستانی آبی کمرنگ بخرم. بروم استخر. بروم ... بروم کجا؟ فکر می‌کنم شنبه را مرخصی می‌گیرم. صبحش سینا را می‌برم واکسن بزند. بعد می‌روم مالیات دارایی. بعدش می‌روم دکتر پوست. از آنجا می‌روم تجریش که مانتو بخرم. گور بابای استخر... آرزوهای کوچکم تمام می‌شوند. آرزوهای بزرگتری لازم دارم که این روزها را قابل تحمل کند!


 
«همه چی آرومه ... تو به من دل بستی»
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱ : توسط : خانم شین

مثل روح سفید پوشیدم. اما سبکی دنبالش نیامد. داغی گرم خرداد داشت از آسفالت اول صبح هم بخار بلند می‌کرد. خرگوشها لمیده بودند گوشه استخر و محمود – مرغمان – افتاده بود دنبالم، چاق و خوشحال. پوست خیارهایی را که از خانه آورده بودم انداختم برایش. قابلیتش در بلعیدن پوست خیار بی نظیر است. هر چند که از وقتی شروع کرده به تخم کردن بیشتر دوستش داریم. حداقل آن هیکل قلمبه‌اش به یک دردی می‌خورد. تمام روز توی حیاط رژه می‌رود و  پله‌ها را بالا و پایین می‌کند. بعضی وقتها درست وقت جلسه پشت در اتاق کنفرانسمان تخم می‌گذارد!

این روزها وقتی می‌بینمش که مثل یک خانم پیر چاق که دامنش را بالا گرفته روی آن پاهای لاغر بی تناسبش به تندی راه می‌رود خنده‌ام می‌گیرد. دیگر کیشش نمی کنم و پوست خیارها را برایش نگه می‌دارم. مگر چند نفر توی حیاط شرکتشان مرغی دارند که برایشان قدقد کند و صبح اول صبح، سرحال و خوشحال به استقبالشان بیاید. هر چند که محمود مطمئنا پوست خیارها را خیلی از من بیشتر دوست دارد اما من از دیدنش که از با پیاده شدنم از ماشین به شوق می‌آید، بال بال می‌زند و سر مسخره‌اش را تکان می‌دهد خنده‌ام می‌گیرد. خرداد داغ را پشت سر می‌گذارم و مثل روح پرواز می‌کنم پشت میزم. کیسه پوست خیارها خالی است و محمود دارد سیر و خوشحال  پله‌ها را بالا و پایین می‌کند.  


 
«صدای آب می‌آید. مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟»*
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦ : توسط : خانم شین

درکه همان درکه بود. حتی درختهایش هم آشنا بود. چند سال بود درکه نرفته بودم؟ هفت؟ هشت؟ نه سال؟ یادم نیست. اما درختها یادم بود. صدای آب می آمد و هوا خوب بود. چقدر وقتم را بیخود با حال بد گذرانده‌ام در حالی که درکه اینقدر به من نزدیک بوده. درکه با درختهای بلندش. درکه با کافه‌های شلوغ و صدای خنده‌ها. درکه با بوی نان و عدسی. کاش یادم بماند.

* سهراب


 
همه را برق می گیرد ...
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ : توسط : خانم شین

مشق شب عید دادم به کارفرما و پیمانکار که سرشان گرم باشد نپیچند به پر و پای ما. حالا فقط مانده مرتب کردن کارها و یکی دو تا هماهنگی و اینکه یادداشت بگذارم که کجای کار بودم و چقدر مانده. از سر کار که برمی گردم خانه مغزم ریست می شود. صبحها اگر یادداشتهایم نباشد نیم ساعتی طول می کشد که بفهمم کجای کار بوده ام.  همین را دوست دارم. همین که کار وقتی که درهای دفتر را پشت سرم می بندد بال بزند و برود. اما پریشب که می خواستم صبحش کار تحویل کارفرما بدهم  خواب می دیدم که یادم رفته درهای سرویسهای ساختمان تولید را تیپ بندی کنم. صبح که از خواب بیدار شدم خنده ام گرفت. ساختمان تولید اصلا سرویس بهداشتی ندارد!


 
چرا هیچ کس جوجه تیغی را بغل نمی کند؟
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ : توسط : خانم شین

 

هر روز وقتی می‌رسم دم پله‌ها چشم توی چشم می‌شوم با منشی بیکار مرکز مشاوره. سلام نمی‌کنم، او هم. او چه می‌داند که نوشته‌های روی تابلو هر روز خدا چقدر مرا وسوسه می‌کند. مثل یوتوپیا می‌ماند لعنتی! سرزمینی بدون دعواهای زن و شوهری، درگیری با کودک حتی کنارش زده رژیم لاغری و چاقی. فکر می‌کنم که لاغر بشوم. بعد با هیچ کس دعوا نداشته باشم. بچه‌ام بشود بهترین بچه دنیا. اما باز هر روز صبح منشی را می‌بینم و از پله‌ها می‌روم پایین. همان جایی که نشسته‌ام، که روزی 5-6 ساعت نشسته‌ام خوبم. دردسرها توی راه شروع می‌شود و به خانه که می‌رسم. یاد نگرفته‌ام که استرسها را با خودم نیاورم توی خانه. تقصیر من است. خوب که خودم را تحقیر می‌کنم  فکر می‌کنم شاید فردا بالاخره بروم تو و ببینم وقت مشاوره دارند بدهند؟ اصلا توی یوتوپیایشان جایی برای من که هی داد می‌زنم و هی تند تند عصبانی می‌شوم و هی از داد زدنهام پشیمان می‌شوم دارند؟ نمی‌دانم چرا اینقدر احساس عجیبی نسبت به مشاوره دارم. شاید مشکل چشمهاست. مشکل اینکه باید برای یک آدم غریبه توضیح بدهی که من بابایم زود عصبانی می‌شد و همه‌اش هول بود و من با اینکه از این اخلاقش بیزار بودم الان درست همانم و نمی‌دانم که چطور همان نباشم. اصلا بلد نیستم. بعد یارو با غبغبی که تاب می‌خورد نگاهم کند و بگوید چه؟ بعد من درست بشوم و ترکه‌ای باشم و دیگر داد نزنم سر بچه‌ام که آلرژی دارد و آسم و هزار کوفت و زهر مار دیگر. شاید اشکال از آقای مشاور است که مرا یاد قورباغه می‌اندازد و خیلی چیزهای ناخوشایند دیگر. شاید اشکال از من است که توی این شهر کوفتی استرسهایم را توی کوله‌ام ریخته‌ام و هی با خودم جا به جایش می‌کنم. شاید تقصیر من است که راهم این همه دور است و صدایم به کسی نمی‌رسد. شاید تقصیر من است که وقتی می‌خواهم بگویم لطفا مرا دوست داشته باشید، داد می‌زنم...