با پوزش از اتاق فرمان و بقیه دوستان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱ : توسط : خانم شین

بدیش این است که از یک جایی به بعد انگار داری با دست رو بازی می‌کنی. اسمش حکم است ولی داری دست طرف را می‌بینی. هیچ هیجانی در کار نیست. هیچ رفتار پیش بینی نشده‌ای وجود ندارد. همه چیز آنقدر برایت روشن است که اگر می‌گذاری خال رو بیاورد برای این است که می‌خواهی خال رو بیاورد. دیگر جادویی در کار نیست. حتی اگر چشمهایت را ببندی که نبینی دارد آست را می‌برد حواست هست که  چشمهایت را بسته‌ای و فقط کافی است چشمهایت را باز کنی که همه چیز را ببینی. بله! با چشم بسته نمی‌شود حکم بازی کرد و بازی با دست باز کیف ندارد. حالا هی من می‌خواهم نگویم سی و خورده‌ای سالگی شما خودت بفهم!


 
«دنیای این روزهای من»
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢ : توسط : خانم شین

گیج ننوشتنم. کلمات از سرانگشتانم فرار می‌کنند. من و کلمه‌ها که این همه سال دوستهای خوبی بوده‌ایم حالا چپ چپ به هم نگاه می‌کنیم. خط چشم آبی شبرنگ را پشت پلک بالا می‌کشم و به خودم نگاه می‌کنم. انگار چراغی که سالهای سال دنبالش می‌گشتم در چشمهایم روشن کرده‌ام. انگار دوباره مرئی شده‌ام. دوباره می‌توانم زیر باران نفس بکشم. به سی و خورده‌ای سالگی‌ام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم پس این است. سی و خورده‌ای ساله بودن اینطوری است. که بیشتر از همیشه یادت می‌افتد که در آینه نگاه کنی. حالا که هنوز آینه، آنچه خوشایندت است به تو نشان می‌دهد. پیر شدن باید خیلی دردناک باشد. آدمها چطور از آینه‌ها دل می‌کنند؟ سی و خورده‌ای سالگی را زندگی می‌کنم و نمی‌توانم بنویسمش.

*

بچه‌های کوچک، بچه‌های خیلی کوچک را دوست دارم. بغلشان که می‌کنم هنوز، دلم می‌لرزد. دلم پر می‌کشد برای انگشتهای کوچکشان که مشت می‌کنند. برای نگاه کنجکاوشان. اما تجسم اینکه کودک دیگری داشته باشم برایم وحشتناک است. مثل این می‌ماند که زنجیری انداخته باشم گردن سی و خورده‌ای سالگی‌ام و غرقش کرده باشم در رودخانه بی‌امان مادری. رودخانه نه دریای مادری. دریایی که می‌دانم تا بار دیگر فرصت کنم تویش دست و پایی بزنم و نفس بکشم چهل ساله شده‌ام و چهل ساله شدن، حالا هنوز به نظرم دور و عجیب می رسد.

*

من شیدای این روزها را نمی‌شناسم. شیدای این روزها، نمی‌داند از روزهایش، خودش و دنیایش چه می‌خواهد.


 
افسوس ما «بدجنس» و «حسود»یم! *
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥ : توسط : خانم شین

پسرک اسم دخترخاله را روی دستش خالکوبی کرده:« مروه من» با خط پیوسته. من به عکس نگاه می‌کنم. نگاهشان با قطعیت بیست و خورده‌ای‌ساله‌ها برق می‌زند. آن وقتی که انگار دنیا ایستاده تا فقط تو راه بروی. آن وقتی که همه اشتباه می‌کنند و فقط تو راه درست را بلدی و هیچ کس به جز تو هرگز عاشق نبوده‌است. در قطعیت درخشان بیست و خورده‌ای سالگی صورتهایش را رو به دوربین گرفته‌اند و یک کلیک این لحظه را برایشان جاودان کرده‌است.

ما – سی و خورده‌ای‌ساله‌ها- در میهمانی آخر شب به این صحنه می‌خندیم. بدجنسانه و حسودانه. بدجنس چون آن سالها را گذرانده‌ایم بدون اینکه یک خالکوبی روی دستهایمان به ما یادآوری کند که چقدر احمق بوده‌ایم و حسود چون دیگر نمی‌توانیم آنقدر قاطع به هیچ لحظه‌ای از آینده نگاه کنیم و باز هم حسود چون دیگر نمی‌توانیم آنقدر عاشق باشیم که اسمی را روی دستمان خالکوبی کنیم و امیدوار باشیم که خالکوبی چیزی را میراست ابدی کند.

 

*برداشت آزاد از شعر فروغ: «افسوس ما خوشبخت و آرامیم، افسوس ما دلتنگ و خاموشیم، خوشبخت چون دوست می داریم، دلتنگ زیرا عشق نفرینیست...»


 
« فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم»
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ : توسط : خانم شین

 می‌گویم : «من هم این همه رو اعصاب بودم؟» و ریسه  می‌رویم. جوابش مهم نیست. مهم این است که  می‌توانیم بخندیم. خنده‌ها سبک هستند اما جنسشان با خنده‌های قدیمی ‌فرق می‌کند. خنده‌های زنهایی است که آن روی سکه را دیده‌اند. خنده زنانی که بچه‌های تب‌دار را پاشویه کرده‌اند. که قسطها را آخر هر ماه جمع زده‌اند. که فهمیده‌اند از آن دختری که با تور سفید و تاج قدمهای خرامان بر‌می‌دارد تا مادری که نیمه شب به خاطر سرفه‌های شبانه بچه‌اش گریه می‌کند چه راه کوتاه/درازی هست. فکر کردم چقدر سبکم. چقدر اینجور خندیدن خوب است. بچه‌ها داشتند خانه را می‌ترکانند. صلح اما برقرار به نظر می‌رسید. فکر کردم چهارشنبه‌های اینطوری چقدر خوب است.

سه شنبه طولانی یادم می‌رود. میز جلسه دراز یادم می‌رود. آدمهای بی ربط و باربط یادم می‌رود. اصلا یادم می‌رود که بچه‌ام آلرژی دارد. که هنوز نصف نسخه‌های کتابم فروش نرفته‌است و ابروهایم را برنداشته‌ام. یادم می‌رود که 2 کیلو وزن اضافه کرده‌ام و یادم  می‌رود که خانه‌ام به هم ریخته است. فکر می‌کنم چهارشنبه‌ها را دوست دارم و گور بابای دنیا! گور بابای ترافیک! از این سر شهر تا آن سر شهر 2 ساعت رفتنمان طول می‌کشد من اما به جای ساعتهای زیادی که قرار است در هفته آینده پشت ترافیک بمانم انرژی جمع کرده‌ام. به جای همه روزهای هفته آینده که قرار است به کارفرما لبخند زورکی بزنم. که قرار است کم بیاورم در بین دویدنها و دویدنها و دویدنها. چهارشنبه‌ طلایی‌ام را می پیچم لای زرورق و قایمش می‌کنم یک گوشه، کنار شکلاتها، عکسها و بقیه چیزهایی که برای گذراندن بقیه روزهای هفته لازمم می‌شود.


 
« میای بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال؟»
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ : توسط : خانم شین

آسمان تهران امروز آبی سیر است. هوا، هوای اوائل فروردین می‌زند نه اواخر دی ماه. همه پنجره‌ها را باز کردم و حالا دلم می‌خواهد خانه تکانی کنم. چند وقت است آسمان تهران را اینقدر آبی ندیده‌ام؟ خیلی وقت. خیلی. پسرک را به زور بردم پارک. چسبیده بود به بن10 و تلویزیون. توی پارک ما بودیم و چند تا پیرمرد. پیرمردها نشسته بودند روی نیمکت و تک و توک آدمهایی را که می‌آمدند توی پارک رصد می‌کردند. وادارش کردم بدود. دویدم. می‌شد رفت پیک نیک. بساط ذغال و جوجه راه انداخت. کاش می‌رفتیم شمال. چقدر تنبل شده‌ایم توی این شهر خاکستری. خودمان هم مثل شهر رسوب کرده‌ایم. دلم می‌خواست می‌رفتم خرید. تنهایی حسش نبود. به الهام فکر کردم که توی لندن است. دلم می‌خواست امروز با الهام می‌رفتم خرید. گز کردن مغازه ها. گپ زدن. دلم برای الهام تنگ شده. برای بهاره. برای طاهره. برای کاتی. برای همه آنهایی که رفته‌اند و جای خالیشان یک سوراخ بزرگ گنده مانده در قلب من. برای همین است که من این سالها اینقدر محتاط شده‌ام. که اینقدر فاصله می‌گیرم وقتی می‌دانم که این یکی هم قرار است برود. من ازآن حفره خالی که فقط سوز و سرما پرش می‌کند می‌ترسم. من سی و پنج ساله‌ام و مثل بیست و خورده‌ای سالگی‌هایم آنقدرها هم قوی نیستم برای تحمل کردن. برای همین آرام می‌نشینم و از آدمهایی که دوستشان دارم  و می‌دانم که می‌روند، که فکر می‌کنم بر نمی‌گردند، فاصله می‌گیرم. دارم پیر می‌شوم.


 
چتری برای یک نفر!
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳ : توسط : خانم شین



هر بار می‌رفتم سلمانی مو کوتاه کنم، می‌گفت بیا برایت چتری بگذارم. می‌گفتم نه. چتری به نظرم بچگانه می‌آمد. به نظرم می‌آمد حوصله‌اش را ندارم. می‌دانستم که فر می‌خورد و صبح به صبح باید سشوار بکشم. می‌گفتم نه و تمام. همین طور رفتم تا سی و خورده‌ای سالگی. رسیدم به وقتی که آدم توی زندگیش می‌گوید: « why not?»

چتری خوب شد. خوشم ‌آمد که روی صورتم سایه می‌انداخت. خوشم ‌آمد که بین چشمم و نگاهم فاصله افتاد. یک سال و خورده‌ای هست که دارم با چتری زندگی می‌کنم و حالا فکر می‌کنم قبلا چطور بدون چتری زندگی می‌کردم؟ پس وقتی حوصله ام سر می‌رفت چه می‌کردم اگر نمی‌خواستم موها را از روی چشمم کنار بزنم؟ پس صبحهای دویدن صدای سشوار شتاب زده آخر وقتم چه می‌شد؟ اصلا صورتم قبلا بدون چتری چطوری بود؟ یک عمر موهای بلندم را بسته بودم پشت سرم، محکم و چشمهایم کشیده تر شده بود. حالا با چشمهای گردم زیر چتری کمین کرده‌ام و خودم را انگار دوستتر دارم.


 
روز هفتم
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥ : توسط : خانم شین

 

زن، سی و خورده‌ای سالش است. چه فرقی می‌کند. خودش هم فکر می‌کند سی و خورده‌ای سالگی یعنی که بیست و خورده‌ای سالگی رفته پی کارش. زن سی و خورده‌ای ساله از کنار دانشگاه که رد می‌شود به دانشجوها نگاه می‌کند. زن یادش می‌آید که در روزهای قبل از کنکور هم از کنار دانشگاه که رد می‌شد، به دانشجوها نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد: « یعنی می‌شود من هم یک روز ...؟» زن یادش می‌آید بیست و خورده‌ای سالگی چطوری بود. که مثل پر سبک بود و مثل بادبادک بازیگوش. یادش می‌آید که بیست و خورده‌ای ساله بودن راحت بود. لازم نبود با چیزی سر و کله بزنی. لازم نبود خیلی فکر کنی. زن، حالا به بیست و خورده‌ای ساله‌ها نگاه می‌کند و فکر می‌کند که یعنی آنها از این همه سبکی خبر دارند؟ و می‌داند که خبر ندارند. می‌داند که تا پاهایشان سفت نچسبد به زمین. تا سنگینی سی و خورده‌ای سالگی نیاید روی شانه‌هایشان، متوجه نمی شوند.

زن سی و خورده‌ای ساله، کتابهای مدرسه بچه‌اش را جلد کرده است. موهایش را کوتاه کرده است و فکر می‌کند باید یک داستان تازه بنویسد. زن سی وخورده‌ای ساله باید مانتوی بنفشش را برای فردا اتو کند. پیراهن مدرسه پسرش و جلیقه سرمه‌ای را هم. باید برای صبحانه پسرکش فکری بکند. باید این هوار فکرها را بزند کنار تا بتواند چیزی بنویسد. دختری که بیست و خورده‌ای سالش بود همیشه بعد از ظهرهای جمعه توی لابی هتل هیلتون می‌نشست و به این چیزها فکر نمی کرد. آخر جمعه بعد از ظهرها آنجا پیانو می‌زنند... نمی دانم هنوز هم؟

 


 
سنگینی
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱ : توسط : خانم شین

 

یک جایی باید باشد برای آدمهای سی و خورده‌ای ساله خسته، آدمهایی که صبحشان از ساعت 6 شروع شده و تا 12 ساعت بعدش هنوز به خانه نرسیده‌اند. یک عالمه توی ترافیک مانده‌اند و بعد هم خستگیشان را مثل یک کوله سنگین کشان کشان آورده‌اند تا خانه. که حتی نا ندارند استراحت کنند. باید یک جایی باشد که بشود این کوله را زمین گذاشت. باید یک جایی باشد که بشود نشست و قصه سی و خورده‌ای سالگی را نوشت. نیست. بروم بخوابم... شاید توی خواب این سنگینی دست از سرم بردارد.

 

پ.ن. پنجشنبه در «کتابفروشی اگر» خواهم بود. ساعت 4 تا 6. خیابان 16 آذر. کوچه عبدی نژاد. شماره 6.

 


 
« کاشکی این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود.»
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸ : توسط : خانم شین

 

دوست داشت شوهر کند. بلا بود، با آن هیکل ریزه میزه و دوست پسرهای ریز و درشتی که مدام عوضشان می‌کرد و سیگاری که از دستش نمی افتاد. ته ته دلش اما می‌خواست یک خانه باشد با پرده‌های گل گلی و او دیگر توی آرایشگاه ناخنهای دست زنها را مانیکور نکند و بنشیند خانم خانه خودش باشد. خودش همه اینها را می‌گفت و دود سیگارش را فوت می‌کرد. یادم داده بود سیگار را چطوری دستم بگیرم که درست باشد. حالا لابد یادم رفته. آن روز توی ایستگاه اتوبوس دختری را دیدم که سیگار را درست مثل آن روزهای او گرفته بود دستش. یادم آمد که یادم رفته. چقدر لم دادیم به لبه کشتی و سیگار پشت سیگار کشیدیم آن سفر آخری من. بعدتر گذشت و بزرگ شدیم. پریروز شمردیم و دیدیم درست 14 سال گذشته از آن روزهای عرشه کشتی و سیگار پشت سیگار. پسرش، با صورتی درست عین خودش، داشت چیپس می‌خورد. دو سال و نیمه. پسرک من لمیده بود روی پای من. گفتم یادت هست. لبخندش تلخ بود. تلخ تلخ. سیگار را بدون ادا دستش گرفته بود. پسرها دویدند دنبال هم. پسر من و پسر او. فکر کردم چهارده سال پیش بود. بیست و خورده‌ای سالگی بی خیال. اول بیست و خورده‌ای سالگی بی خیال. اگر یکی پرده را می‌زد کنار و امروز را نشانمان می‌داد چه فکری می‌کردیم؟ می‌دیدیم من و او نشسته‌ایم در بالکن خانه و داریم سیگار می‌کشیم. شاید فکر می‌کردیم همه چیز خوب پیش رفته. سی وخورده‌ای ساله شده‌ایم. بچه داریم. آن وقت  نمی‌فهمیدم که چقدر درد کشیده‌است. چقدر برایش سخت بوده این سالهایی که گذشته. که حالا سی و هفت ساله است. هنوز تنهاست و یک پسر هم دارد. هنوز ناخن دست زنها را مانیکور می‌کند. چقدر دوست داشت شوهر کند و «ساده و کامل» زندگی کند و فکر نکند هی به فردا و فردا و فردا. اما زندگی با خیالهای آدمیزاد شوخی دارد، شوخی‌های خرکی ...

 


 
داغتر از خرداد تهران
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩ : توسط : خانم شین

دخترخاله عاشق شده. دارد با چنان غوغایی عاشقی می‌کند که از نوشته‌هایش دود بلند می‌شود. عکسهایش هر روز و ساعت عوض می‌شود. عکسهایی دست در دست، پیشانی به پیشانی، دست در گردن، در آغوش هم. زیر هر یادداشت کوتاهی که می‌نویسد پسر قصه قربان صدقه‌اش می‌رود. بعد این قربان صدقه قربان صدقه رفتن آن یکی می‌رود و تا جایی که جا داشته باشد هی قربان هم می‌روند.دخترخاله می‌داند که مادرش، خاله‌ها ، دایی و نصف بچه‌های فامیل می‌توانند تماشایش کنند و جدی نمی‌گیرد. دخترخاله دارد برای خودش عاشقی می‌کند و اصلا برایش مهم نیست که دنیا به چه راهی دارد می‌رود. یک ماه نشده که با این آدم آشناست اما حلقه‌های جفت دستشان کرده‌اند و من - با آن ور بدبین سی و خورده‌ای سالگیم - دارم قضاوتش می‌کنم. فکر می‌کنم حماقت هم مثل انرژی باید برای خودش قانون بقا داشته باشد که هیچ وقت از بین نمی‌رود بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. بگذریم وسط این همه عکسهای هیجان‌انگیز خاله زنکی که سوژه نصف صبحتهای روز من و مادرم را ساخته من به تنها چیزی که می‌توانم فکر کنم این است که این پسر ساکن آمریکاست و اگر بردارد دخترخاله - دختر یکی یک دانه خاله را - با خودش ببرد آمریکا خاله چه می‌کند؟ سی و خورده‌ای سالگیم دارد به بیست و خورده‌ای سالگی دخترخاله دهن کجی می‌کند. سی و خورده‌ای سالگی واقع گرای غیر رمانتیکم دارد برای خودش زهر می‌ریزد. خوب است که دختر خاله این دور و برها نیست که مسموم بشود! هر چند که شک دارم بیست و خورده‌ای سالگیش تره‌ای برای من خرد کند... چه بهتر! دارد بامزه زندگی می‌کند. عاشقی تند و داغش از این راه دور مرا هم گرم می‌کند. به درک که سی و خورده‌ای سالگیم زیر گوشم قصه های بی مزه وز وز می‌کند!