"براى من اى مهربان چراغ بیاور..."
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱ : توسط : خانم شین
من و ناخنهاى قرمزم چپ چپ به هم نگاه مى کنیم. پسرم مى پرسد: "چیکار میکنى؟" تا حالا لاک زدنم را ندیده بود. مى گویم لاک مى زنم و فکر مى کنم اگر پرسید چرا چى جوابش را بدهم؟ بگویم خسته ام، غمگینم، از کار حوصله ام سر رفته و دلم مى خواهد با ده تا لکه قرمز خوش رنگ روزهایم را از این رنگ خاکسترى مسخره اش نجات بدهم. پسرم خوشبختانه دیگر چیزى نمى پرسد من هم جوابى نمى دهم. اما حالا دستهایم با لاک سنگین و غریبه اند... لاک قرمز به دادم نرسیده است... امروز هیچ چیز به دادم نرسیده است ...
 
پی ام اس، ملال و بقیه خانواده
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ : توسط : خانم شین

چمدان دهان گنده‌اش را باز کرده و ولو شده روی میز. لیستم را نوشته‌ام اما نمی‌دانم جمع کردن وسایل را از کجا شروع کنم. پسرک سرفه‌هایی می‌کند که بیا و ببین. یک ساعت پیش دستم را گذاشتم روی پیشانیش. گرم بود. دیگر نمی‌کشم. توان تحمل این روزها را ندارم. مدرسه پسرک را پیش از موعد تعطیل کردند. من ماندم و بچه مریضم و خانه به هم ریخته و اوضاع به هم ریخته تر خودم. کاش می‌شد این دو سه روز نروم سرکار. بعد فکر می‌کنم بشینم خانه که چه کار کنم؟ که مثل امروز بین «‌هیچ کاری نکردن» و «‌حرص خوردن از هیچ کاری نکردن» گیر کنم؟ بهتر که بروم سرکار که فکر کنم چون می‌روم سر کار نمی‌رسم که دهان گنده چمدان را ببندم. اما اگر تب بچه بالا برود فردا باید ببرمش دکتر. نقشه کشم دارد شوهر می‌کند. یکی هم که منظم می‌آمد و می‌رفت حالا شده ستاره سهیل و مدام توی هپروت نامزد بازی است. حوصله خودم را هم ندارم. حوصله بچه، حوصله خانه، حوصله آن همه رانندگی... دو روز پیش داشتم از فوران آن همه انرژی در خودم حیرت می‌کردم و حالا ته چاهم. یکی باید دستش را دراز کند مرا از این چاه بیرون بکشد. کسی که نیست. منم که هی فروتر می‌روم و دیگر حتی کسی صدایم را هم نمی‌شنود.


 
« باور کنید من زنده نیستم.» *
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢ : توسط : خانم شین

زده بودم بیرون از زور کسالت. عصر پنجشنبه. تک و تنها. برای اولین بار رفتم توی ساختمان پارکینگ شهرداری، تجریش. هی دور زدم و رفتم بالا. هی دور زدم و دور زدم. انگار داشتم در خلاء می‌چرخیدم. حس مورچه بالداری را داشتم دور حباب چراغ. با این تفاوت که نوری نبود. هوا داشت تاریک می‌شد و من هنوز داشتم دور خودم می‌چرخیدم انگار. یک عالمه رمپ بی پایان. آخر یک جای خالی گیرم آمد و ماشینم را چپاندم تویش. انگار که این صحنه را خواب دیده باشم. ترسیده بودم. من چرا از پارکینگها می‌ترسم؟ نزدیک آسانسور بودم. مردی پرسید: « اینجا طبقه چندم است؟» گفتم: « پنجم» و دلم می‌خواست بگویم صدم. هزارم. آنقدر که حس می‌کردم مدتهاست دارم می‌چرخم و نمی‌رسم. تجریش زنده بود. پر از آدمهایی که می‌خندیدند. لبوی داغ می‌خوردند. بچه‌هایشان را کول می‌کردند و پیراشکی گاز می‌زدند. زنانی هم بودند مثل من، مسنتر شاید. منتظر که جادوی تجریش اثر کند. انگار روی پیشانیمان داغ خورده بود، منتظر. انتظارم از دشتهای وسیع و گنبدهای آبی، کوچک شده بود، شده بود اندازه یک پیراشکی شکلاتی. انتظارم شده بود یک سوئیچ سبز و من گذاشته بودمش توی جیبم. تجریش، سرد بود و من زل زده بودم به آدمها. آدمهایی که مثل من نبودند یا شاید بودند. فقط من انگار تنها بودم و آن زنهایی که پیرتر از من بودند و انتظارشان هم پیر شده بود. من و زنها از نگاه هم فرار می‌کردیم. انگار دختر آن سالهای دور داشت یک جایی توی سرم گریه می‌کرد. از اینجا به بعدش را همه‌تان حفظ شده‌اید. رفتم و یک کیسه پر گل‌سر خریدم و برگشتم خانه. خر کردم خودم را ... مثل همه وقتهای اینجوریم.

 

* فروغ


 
روز بعد
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩ : توسط : خانم شین

در خانه را که می‌بندم سوسک مرده از پشت در به من دهن کجی می‌کند. کیفی که دیشب توی عروسی دستم گرفته بودم روی جاکفشی مانده است. چمدانهای خالی برایم سری تکان می‌دهند. رد می‌شوم. پسرک تا آنجا که توانسته اسباب بازی از اتاقش آورده و چیده وسط هال. نوک پنجه از کنار دایناسورها و روباتها رد می‌شوم. رختهای شسته خشک شده‌اند و صدایم می‌کنند. نه! حالا وقت ندارم. بچه ام ولو شده جلوی تلویزیون. ظرف خالی بستنی را از جلویش برمی‌دارم. ماشین ظرفشویی پر از ظرفهای تمیز است و آشپزخانه پر از ظرفهای کثیف. ظرفهای تمیز را می‌چینم توی کابینت. ظرفهای کثیف را توی ماشین. غذا گرم می‌کنم. بچه‌ام را از جلوی تلویزیون بلند می‌کنم و فکر می‌کنم روز اول بعد از تعطیلات نباید اینقدر سخت باشد. روز سخت به من دهن کجی می‌کند و می‌رود. شب خستگی به جایش از راه می‌رسد.


 
من غر می زنم پس احتمالا هستم!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦ : توسط : خانم شین

یک.

حرف زدن با یک دوست دختر هزار تا خوبی دارد. یکیش این است که لازم نیست هی توضیح بدهی برای غرغرهایت. دوستت می‌داند که تو فقط داری غر می‌زنی. تو می‌دانی که او هم فقط دارد غر می‌زند. حالا گیرم این مردها بشقاب پرنده شان خراب می‌شد و از مریخشان سر ما خراب نمی‌شدند، ما همدیگر را داشتیم که با هم غر بزنیم. اما آقایان بدون ما چطوری زندگی می‌کردند؟ بله... چنین است که شیدا، بعد از ظهر یکشنبه، از غر زدن عصرگاهیش بی نهایت لذت برده. لذتی که این روزها، سخت گیر می‌آید.

دو.

پسرکم برمی گردد از حیاط. زمین خورده، دستش خونی شده. از روی دوچرخه افتاده. گریه می‌کند و می‌گوید من دیگه دوچرخه سوار نمی‌شم. دستش را تمیز می‌کنم. بتادین می‌زنم. بغلش می‌کنم و دلداریش می‌دهم که کمکش می‌کنم خوب دوچرخه سواری یاد بگیرد. پنج دقیقه نشده دارد از پنجره طبقه چهارم هوار هوار با پسر همسایه توی حیاط حرف می‌زند. برای اینکه صدایم را بهش برسانم با صدای بلند می‌گویم: « پسرم از دم پنجره داد نزن. اگه می‌خوای با امیر حسین حرف بزنی بهش تلفن کن!» یک دفعه از کنار پنجره می‌آید کنار. می‌رود کنار میز و می‌نشیند روی زمین: « آخه آدم با یه بچه ای که تازه دستش زخم شده اینجوری حرف می‌زنه!؟» خنده ام را قورت می‌دهم.

سه.

همکارم می‌گوید: « روزه بردتتونا. چرا نمی‌رین خونه؟» می‌گویم: « خوبم. دیروز خوب نبودم. امروز خوبم.» دوستم از میز کناری لبخند می‌زند. او می‌داند که من دیروز خوب نبودم. دوستم دیروز از مطب دکتر بیرون نیامده زنگ زده و احوالم را پرسیده. دوستم می‌داند که من امروز خوبم. خوابم می‌آید ولی خوبم. دانستن اینکه یکی هست که می‌داند کی خوبم و کی نیستم و حواسش هست به من، خوشایند است. بودنش، روزهای طولانی را که با صدای پنکه آمیخته می‌شود،  قابل تحمل می‌کند.

چهار.

زل زده به من و لام تا کام حرف نمی‌زند. سکوتش دقیقه‌ای هزار تومان می‌ارزد. چاره‌ای نیست. حتما مستاصلم که نشسته‌ام اینجا. اما، دلم می‌خواهد حرفی بزند. بگوید که همه چیز درست می‌شود. بگوید که من می‌توانم از پس همه چیز بربیایم. بگوید که خیلی هم همه چیز به هم ریخته نیست. نه! هیچ کدام این حرفها را نمی‌زند. فقط می‌گوید که همه این چیزها اتفاق می‌افتد که آدمیزاد را پخته کند. من دلم نمی‌خواهد پخته باشم! دارم با سی و خورده‌ای سالگیم می‌فهمم که پختگی چقدر درد دارد و چقدر از خوشمزگی‌های زندگی را با خودش دود می‌کند و می‌برد. دلم می‌خواهد دخترکی باشم که به معجزه اعتقاد دارد و فکر می‌کند که آینده یعنی روزهای طلایی خوش رنگ. دخترکی که نه از صدای تلفن می‌ترسد و نه صدای سرفه‌های کودکی در اتاق کناری نگرانش می‌کند. دخترکی که نمی‌داند روزها و روزها از شعرهایش فاصله خواهد گرفت و شعر گفتن را فراموش خواهد کرد. از در که بیرون می‌آیم آرام گرفته‌ام. نه به خاطر حرفهایی که نشنیده‌ام که دوست داشتم بشنوم. به خاطر اینکه فکر می‌کنم جای اشتباهی دنبال نجات دهنده می‌گردم. پول سکوت را می‌دهم و می‌زنم به خیابان داغ. بر می‌گردم به خانه. سکوت گرانقیمت غروبم را آرامتر کرده است. اما این آخرین بار است که برای سکوت این همه پول می‌دهم.  

 


 
"ای یار، ای یگانه‌ترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود؟"
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥ : توسط : خانم شین

بعضی وقتها نمی‌فهمم من کجا تمام می‌شود و خستگی کجا شروع . من و خستگی مرزهایشان را گم می‌کنند و من پوسته‌ای را با خودم این طرف و آن طرف می‌کشم که آنقدر خسته است که توان فکر کردن را از دست داده است. دلم می‌خواهد یک معجزه تمام این خستگی را از من بگیرد. یک خیال. یک رویا. اما آنقدر خسته‌ام که نمی‌توانم خیال بافی کنم. پس تسلیم می‌شوم. می‌گذارم خستگی مثل یک موج تصاحبم کند. مرا در دستهای قدرتمندش بگیرد و فراموشی را به من بسپارد. اما، خدایا، فردای من را دوباره جمعه کن! من چطور شنبه را تاب بیاورم با این بار خستگی؟


 
استیصال
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩ : توسط : خانم شین

امروز این کلمه مال من است. گذاشته‌ام جلویم و دارم نگاهش می‌کنم. می‌گویم خدا کند طاقت بیاورم تا هفته آینده. پسرک توی خواب لب ورچیده. غلت می‌زند. دستهایش را به هم گره می‌زند توی خواب. توی خواب با من قهر کرده لابد. نمی‌توانم مادر خوبی باشم پسرک! تقصیر تو نیست. پسرک ... تو یک تکه شادی خالصی که آمده‌ای توی دنیای من... چه بلایی سر من آمده است؟ دارم یک داستان جدید را شروع می‌کنم. قهرمان داستانم مرده. همان صفحه اول مرده و من نمی دانم چرا. آیا یک زن می‌تواند از درد سی و خورده‌ای سالگی بمیرد؟ قهرمان داستان من مرده و من هنوز نمی‌دانم چرا. ذهنم بسته شده. فکر می‌کنم. حرفهای آدمهای قصه با هم را می‌شنوم اما نمی‌دانم چرا مرده... گاهی دلم می‌خواهد بمیرم. گاهی دلم می‌خواهد خودم را از برق بکشم بروم جایی. دور از چشم. زخمهایم را بلیسم. جایی نیست. همه دنیا شیشه‌ای است. میرا ... میرا... آن کدام داستان بود که آدمهایش مجبور بودند لبخند بزنند؟


 
«من از تو راه برگشتی ندارم»*
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢ : توسط : خانم شین

آهنگ را آنقدر گوش می‌کنم تا ازش پر بشوم. آهنگ دیوانه کننده است یا من این روزها زود دیوانه می‌شوم. آسمان سفید و خاکستری تهران را نگاه می‌کنم و دلم می‌گیرد. توی خیابان ایران زمین، پشت عینک آفتابی گنده‌ام دارم گریه می‌کنم. اگر یکی همان موقع ماشین را نگه دارد و بپرسد چه مرگت است که زار می‌زنی، باید جواب بدهم به خاطر آسمان. و به خاطر آسمان اشک می‌ریزم. به خاطر اینکه دیگر آبی نیست. به خاطر اینکه بچه‌ام، محکوم است به شهری که تویش هوا خاکستری است و بوی خاک می‌دهد و ابرها، مثل لشکر شکست خورده توی دود غلت می‌زنند. همین طور که گریه می‌کنم و بد و بیراه می‌گویم به زمین و زمان ، یادم می‌آید که چقدر این شهر را دوست داشتم. دارم. اما دلم می‌خواهد حداقل آسمان آبی باشد. که وقتی دارم از گرما می‌میرم ببینم که خورشید هست نه اینکه آسمان یک پارچه شده باشد گلوله آتش. ابرها سوخته باشند. هوا بوی خاک بدهد. من دلم می‌خواهد از این شهر فرار کنم و نمی‌دانم به کجا فرار کنم. دلم می‌خواهد دیگر این شهر را اینقدر دوست نداشته باشم و برای همین‌هاست که عصر داغ خرداد، توی خیابان ایران زمین، گریه می‌کنم. شاید دیگر نباید این آهنگ را گوش کنم. پر شده‌ام.

 

* آخرین آلبوم داریوش


 
لطفا به گیرنده هاتون دست نزنید!
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ : توسط : خانم شین

برف به اندازه کافی نبارید که من بتوانم زنگ بزنم شرکت، بهانه بیاورم و بمانم خانه. برف به اندازه کافی نبارید که ماشین بی بنزین من گیر کند توی پارکینگ و من یک روز دیگر داشته باشم که هی کابینتها را باز و بسته کنم و زل بزنم به ظرفهایی که حوصله ندارم مرتبشان کنم. برف به اندازه کافی نبارید. نه به اندازه کارهای عقب افتاده من. نه به اندازه تنبلی‌های من. نه به اندازه خستگی من. برف به اندازه کافی نبارید که من امروز با پسرک بمانم توی این خانه که دور تا دورش سفید شده. سفید اما هنوز نه سهمگین. پس کی آن برفی می بارد که یک هفته خانه نشینم کند؟ امسال هم که نشد.


 
انسانم آرزوست
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩ : توسط : خانم شین

موضوع تزم بیمارستان تخصصی اطفال بود. نه بچه داشتم، نه ازدواج کرده بودم اما موضوع بیمارستان را دوست داشتم. کودکان را به این دلیل انتخاب کردم که فیلد دوست داشتنی‌تری بودند از بقیه بیمارستانهای تخصصی با اسمهای ترسناک. مطالعاتم که پیش رفت فهمیدم که چیزی در بیمارستانهای کودک باید باشد که نیست. اینجا نیست. تمام درک کادر پزشکی و روسای بیمارستانها از بخش کودک یا بیمارستان کودک چسباندن یک نقاشی دانلد داک به دیوار راهرو است و بس. توی بیمارستانهای اطفالی که برای بازدید رفتم بخشهایی دیدم با رنگهایی دلگیر. کادر پزشکی بی حوصله و مادرهایی سرگردان و خسته.

از توی اینترنت نمونه های خارجی را در آوردم. بیمارستانهایی که سرگردانت می‌کرد که بیمارستان است یا مهدکودک. اتاقهای بازیی که هیجان انگیزترین جای ممکن برای یک کودک بود. رنگهای شاد شاد.

وقتی نشستم به طراحی کردن یک پارک سرپوشیده طراحی کردم بین بخشهای مختلف بیمارستان. در واقع راهروی بزرگی بود که قسمتهای مختلف را به هم مرتبط می‌کرد. بچه ها قبل از اینکه وارد بیمارستان بشوند، وارد این بازیگاه می‌شدند. بچه ها بازی می‌کردند. پرستارها می‌خندیدند. مادرها جایی داشتند که بنشینند و با مادرهای دیگر حرف بزنند. بچه ها اتاق بازی داشتند.

توی پرسه بین آزمایشگاههای بوگندوی کودک ستیز، مطبهای کسالت بار و مجله‌های گندیده و بیمارستان با آن رنگ خاکستری کدرش، بیمارستان تخصصی اطفال خودم آرزوست... کاش می‌شد آنجا لوزه پسرکم را عمل کنم.