یک.
حرف زدن با یک دوست دختر هزار تا خوبی دارد. یکیش این است که لازم نیست هی توضیح بدهی برای غرغرهایت. دوستت میداند که تو فقط داری غر میزنی. تو میدانی که او هم فقط دارد غر میزند. حالا گیرم این مردها بشقاب پرنده شان خراب میشد و از مریخشان سر ما خراب نمیشدند، ما همدیگر را داشتیم که با هم غر بزنیم. اما آقایان بدون ما چطوری زندگی میکردند؟ بله... چنین است که شیدا، بعد از ظهر یکشنبه، از غر زدن عصرگاهیش بی نهایت لذت برده. لذتی که این روزها، سخت گیر میآید.
دو.
پسرکم برمی گردد از حیاط. زمین خورده، دستش خونی شده. از روی دوچرخه افتاده. گریه میکند و میگوید من دیگه دوچرخه سوار نمیشم. دستش را تمیز میکنم. بتادین میزنم. بغلش میکنم و دلداریش میدهم که کمکش میکنم خوب دوچرخه سواری یاد بگیرد. پنج دقیقه نشده دارد از پنجره طبقه چهارم هوار هوار با پسر همسایه توی حیاط حرف میزند. برای اینکه صدایم را بهش برسانم با صدای بلند میگویم: « پسرم از دم پنجره داد نزن. اگه میخوای با امیر حسین حرف بزنی بهش تلفن کن!» یک دفعه از کنار پنجره میآید کنار. میرود کنار میز و مینشیند روی زمین: « آخه آدم با یه بچه ای که تازه دستش زخم شده اینجوری حرف میزنه!؟» خنده ام را قورت میدهم.
سه.
همکارم میگوید: « روزه بردتتونا. چرا نمیرین خونه؟» میگویم: « خوبم. دیروز خوب نبودم. امروز خوبم.» دوستم از میز کناری لبخند میزند. او میداند که من دیروز خوب نبودم. دوستم دیروز از مطب دکتر بیرون نیامده زنگ زده و احوالم را پرسیده. دوستم میداند که من امروز خوبم. خوابم میآید ولی خوبم. دانستن اینکه یکی هست که میداند کی خوبم و کی نیستم و حواسش هست به من، خوشایند است. بودنش، روزهای طولانی را که با صدای پنکه آمیخته میشود، قابل تحمل میکند.
چهار.
زل زده به من و لام تا کام حرف نمیزند. سکوتش دقیقهای هزار تومان میارزد. چارهای نیست. حتما مستاصلم که نشستهام اینجا. اما، دلم میخواهد حرفی بزند. بگوید که همه چیز درست میشود. بگوید که من میتوانم از پس همه چیز بربیایم. بگوید که خیلی هم همه چیز به هم ریخته نیست. نه! هیچ کدام این حرفها را نمیزند. فقط میگوید که همه این چیزها اتفاق میافتد که آدمیزاد را پخته کند. من دلم نمیخواهد پخته باشم! دارم با سی و خوردهای سالگیم میفهمم که پختگی چقدر درد دارد و چقدر از خوشمزگیهای زندگی را با خودش دود میکند و میبرد. دلم میخواهد دخترکی باشم که به معجزه اعتقاد دارد و فکر میکند که آینده یعنی روزهای طلایی خوش رنگ. دخترکی که نه از صدای تلفن میترسد و نه صدای سرفههای کودکی در اتاق کناری نگرانش میکند. دخترکی که نمیداند روزها و روزها از شعرهایش فاصله خواهد گرفت و شعر گفتن را فراموش خواهد کرد. از در که بیرون میآیم آرام گرفتهام. نه به خاطر حرفهایی که نشنیدهام که دوست داشتم بشنوم. به خاطر اینکه فکر میکنم جای اشتباهی دنبال نجات دهنده میگردم. پول سکوت را میدهم و میزنم به خیابان داغ. بر میگردم به خانه. سکوت گرانقیمت غروبم را آرامتر کرده است. اما این آخرین بار است که برای سکوت این همه پول میدهم.