« تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق»*
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩ : توسط : خانم شین

گاهی فراموش می‌کنم که مهمترین نقشم در زندگی نه همسر بودن، نه حتی زن بودن که مادر بودن است. وقتهایی هست که من گمشده سالیان سرک می‌کشد و دلش می‌خواهد داد بزند: « من، من، من هم هستم!» درست همین روزها، انگار پسرک برای یادآوری به من، تکیه می‌کند به من. تکیه می‌کند تا یادم بیندازد که هنوز خیلی کوچک است و هنوز خیلی مانده تا بتواند بدون من زندگی کند.

یک مشکل ساده یا یک دلشکستگی که برای 6 سالگی خیلی زیاد است … غصه‌های پسرم به یادم می‌آورد که من مادر هستم. هم سرنوشت همه مادرهای دنیا، زشت یا زیبا، درس خوانده یا بی سواد … و به یادم می‌آورد که مادر بودن علاوه بر همه چیزهای دیگر غم انگیز هم هست. وقتی دستهای ناتوانم نمی‌تواند بار غصه را از قلب کوچکش بردارد. یا حتی می‌تواند اما یادم می‌ماند که اگر امروز می‌توانم فردا دیگر نخواهم توانست تسلی‌اش بدهم وقتی دنیا بخواهد چهره واقعی‌اش را به پسرم نشان بدهد.

 این که قلبم اینطور در مشت یک انسان دیگر باشد، غم انگیز، ترسناک و حیرت‌آور است… هنوز… بعد از 6 سال و خورده‌ای.

  

*فریدون مشیری


 
وقتی مامان سه سوته خر می‌شود!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧ : توسط : خانم شین

معاون آموزشی مدرسه از پسرم می‌پرسد: « تو خونه کی باهات بازی می‌کنه؟» پسرم به کفشهایش نگاه می‌کند و می‌گوید: « هیشکی.» چشمهای من و پدرش گرد می‌شود. پدرش روبرویش نشسته، من کنارش هستم. پسرک می‌گوید: « بابا بعضی وقتها بازی می‌کنه.» خانم معاون می‌پرسد: « مامان چی؟»

« نه.»

« هیچ وقت؟»

« هیچ وقت!»

می‌دانم که بچه ها همه چیز را زود فراموش می‌کنند. از سالهای قبلتر که بگذریم... کاردستی آدم برفی چاقالویی را که آخر هفته درست کرده‌ایم یک ساعت بعد فراموش می‌کند. یادش می‌رود با دست و پا توی مایه کیک رفته، نه یک بار، بارها  و یادش می‌رود که همین هفته پیش اجازه داده ام با گواش کف آشپزخانه‌ام تابلوی نقاشی درست کند.

من اما بچه نیستم. وقتی نشسته‌ام و دارم کمکش می‌کنم که با لگوی جدیدش کشتی درست کند طاقت نمی‌آورم. می‌گویم: « چرا گفتی من هیچ وقت باهات بازی نمی‌کنم؟» دارد به نقشه کشتی نگاه می‌کند و دنبال قطعات می‌گردد. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: « مامان ببخشید.» لب ورچیده‌ام لابد که می‌گوید: « بوست کنم منو می‌بخشی؟» می‌پرد به گردنم و می‌بوسدم. بوسه‌اش طعم ماکارونی می‌دهد. جاهای لبهای چربش روی صورتم می‌ماند. می‌گویم: « خب!» و می‌رویم سر وقت بقیه کشتی.


 
به شرط اینکه در گوشهایتان پنبه فرو کنید.
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ : توسط : خانم شین

 

بچه‌ها را بردیم تئاتر «هزار جوراب پا». تئاتر خوشایندی بود. با این که طراحی صحنه نداشت و رنگها خلاصه می‌شد در لباس بازیگران. بچه‌ها خیلی این تئاتر را دوست داشتند و آنقدر بالا و پایین پریدند و هیجان نشان دادند که ما مادران و پدران غیور حاضر در صحنه سردرد گرفتیم. بچه ها حسابی درگیر موضوع شده بودند و در هر فرصتی می پریدند پایین و بالای سن و جیغ جیغ می‌کردند. به خاطر همین تداخل بچه‌ها در موضوع، تئاتری که باید 50 دقیقه طول می کشید نزدیک 90 دقیقه طول کشید و ما سرسام گرفتیم و بچه ها از هیجان دچار جنون شدند. تئاتر مدرن و خوشایند هزار جوراب پا بچه‌ها را به روی سن کشاند. بچه‌ها را در بازی خودش شرکت داد و بچه‌ها را به هیجان آورد. از تئاتر که بیرون آمدیم اولین سوال پسرم این بود: « بازم منو میاری تئاتر؟» اگر فرصتش را دارید امروز آخرین روزش است. ساعت 6. فرهنگسرای ابن سینا.



 
وقتی سینا «افتاد تو قندون»
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ : توسط : خانم شین

دو تا دندان جلوی فک پایینش افتاده و مدل حرف زدنش عوض شده. خودش حواسش نیست. تند و تند حرف می‌زند و من غش می‌کنم  برای حرف زدنش. غر می‌زند وقتهایی که میوه سفت بگذارم توی تغذیه‌اش. توضیح می‌دهد که چون دو تا دندان این پایین را ندارد نمی‌تواند سیب گاز بزند. فقط می‌تواند خیار بخورد. که کلکش است. اصلا سیب دوست ندارد. روز روزش هم سیب را به زور می‌خورد. دیروز ماکارونی را گذاشته بود در فاصله خالی دندانهای جلو که دندانهای جدیدش هنوز پرش نکرده‌اند و به من نشان می‌داد: «تفریحات سالم فصل دندان شیری به دندان دائمی.» اصلا حواسش نیست که مدل صورتش فرق کرده. اصلا خودش را در آینه نگاه نمی کند. اصلا در بند آینه نیست. اقتضای سنش است. پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند. دیرتر آینه و آدمهای دیگر را کشف می‌کنند. این یکی از جنبه‌های پسر داشتن است که دوست دارمش. این قرتی نبودن، بچه‌تر بودن. خیلی وقت بود می‌خواستم بیایم و بنویسم دو تا دندانش افتاده. 5 سال و خورده‌ای پیش توی همین صفحه‌ها نوشتم که پسرم دندان در آورده و یاد گرفته بگوید : « دندون» امروز، پسرم، خیلی فرق کرده با آن یازده ماهه خوش خنده‌ای که دو تا دندان داشت و من نگاه می‌کنم به این سالها و باورم نمی شود که با این سرعت دارند می‌گذرند و پسرم را از این سالهای خوشی که در آنها نه آینه وجود دارد و نه دغدغه می‌کشانند به اینکه آدم بزرگی بشود...


 
«من راز فصلها را می دانم»
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱ : توسط : خانم شین

چهارشنبه ظهر در مدرسه سینا جشن ساده و کوچکی بود به مناسبت شب یلدا. ساعت جشن آنقدر بی‌ربط بود که تمام برنامه روزم را به هم می ریخت: «دوازده و نیم تا یک و ربع» هیچ خبر خاصی نبود. دعوتنامه‌ای چند خطی فرستاده بودند که اگر دوست داشتید در جشن شرکت کنید. همین. روز قبلش جلسه انجمن بود و باز ظهر از دفتر زده بودم بیرون. نتوانستم خودم را راضی کنم به نرفتن. به پسرم فکر کردم که در میان چهره بزرگترهای دور و برش دنبال ما می گردد و دلم لرزید. به پسرم فکر کردم و راه افتادم از این سر شهر به آن سر شهر. بچه‌ها در سالن کوچک مدرسه بودند که مادرو پدرها را دعوت کردند به سالن. بچه‌ها آنجا بودند، رو به در به پشتی صندلی‌ها آویزان شده بودند و همه‌شان با شوق و ذوق به در نگاه می‌کردند. هر بچه‌ای که پدر یا مادرش را می‌دید با شوق و ذوق دست تکان می‌داد. پسرکم از خوشحالی چنان بال بالی داشت می‌زد که انگار نه انگار که فقط چهار ساعت پیش از من جدا شده‌است. از دست تکان دادن خسته نمی‌شد،خسته نمی‌شدند. کنارشان بچه‌هایی هم بودند که والدینشان نیامده بودند. تعدادشان کم نبود اما بهتی توی نگاهشان بود که دلم را بهم فشرد. می‌دانستم که آن پدر و مادرها تقصیری ندارند. شاید نتوانسته‌اند سر ظهر مرخصی بگیرند. شاید برنامه روزشان را نتوانسته‌اند با این ساعت بی‌ربط جشن هماهنگ کنند. شاید و هزار شاید دیگر... آنها تقصیری نداشتند اما بچه‌ها منتظر بودند. با چشمهای گرد و گشاد و دستهایی که می‌خواستند با تکانی شادمانه به هوا پرتاب شوند و برای والدینشان ذوق کنند. می‌شد که من هم نیامده باشم اما آن وقت بچه‌ام مدام گردن می‌کشید و مرا نمی‌دید و شاید غصه می‌خورد. مگر تا چند سال دیگر پسرکم از این شادی‌های کوچک کودکانه خواهد داشت؟ مگر من چقدر فرصت دارم که دستهایم را برای این موجود کوچک شادمان تکان بدهم؟ و آیا همه شادی مادر شدن به این لحظه‌ها نیست؟ من اینجا هستم پسرم... من اینجا هستم.


 
پس من کی بزرگ می شوم خوب؟
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦ : توسط : خانم شین

-          دیگه نصفه شبا نمیاد پیش ما.

-          اوهوم! دیگه دوست نداره اینجا بخوابه اصلا.

-          تازه نمی ذاره خیلی ماچش کنم.

-          دیدی امروز چه حرفهایی با لیلا می‌زد؟

-          پسرمون بزرگ شده.

-          اوهوم!


 
ماکوندو
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : خانم شین

شهرم را بارانی دوست دارم. دیروز که سبک شدن لایه های ابر را دیدم دلم گرفت. دوست نداشتم باران به این زودی بند بیاید. یاد اورسولا افتادم که چهار سال صبر کرد که زیر باران نمیرد. من، اما اگر بودم دوست داشتم زیر باران بمیرم.

امروز پسر من شش ساله شده است. پس کمی افسرده شدن حق طبیعی من است. حق طبیعی مادری که می بیند پسرش دیگر زیر بالهایش جا نمی شود و می‌خواهد برود تا خودش زندگی را بفهمد.


 
یکی مثل همه
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠ : توسط : خانم شین

در جلسه هفتگی مدرسه نشسته‌ام و به حرفهای معاون آموزشی مدرسه گوش می‌کنم. از 17 نفر والدین بچه های پیش دبستانی فقط یکیشان نیامده. بقیه همه هستند. به آن یک نفر فکر می‌کنم. در تمام سالهای مدرسه حتی یک بار هم نشد که مادر جلسه اولیا و مربیان را شرکت کند. بهانه‌اش این بود که فارسیش خوب نیست و سر از حرفهایشان در نمی آورد. اما می دانستم که حوصله‌اش را ندارد.هیچ وقت به مدرسه سر نمی زد. هیچ وقت از معلمم در مورد درسهای من نپرسید. می‌گفت: «  تو که درسات خوبه که!» درسهایم خوب بود اما دوست داشتم مادرم بیاید پشت در کلاسم و از معلمم بپرسد که من سر کلاس چطور بچه‌ای هستم. مادرهای بقیه بچه‌ها می‌آمدند. نامه‌های جلسه مدرسه که می‌رسید خانه، می‌دانستم که مادر نمی‌آید. می‌دانستم که مادر دوستم مسئول انجمن اولیا و مربیان شده. نمی‌دانستم توی جلسه اولیا و مربیان چه اتفاقی می‌افتد. حالا خودم نشسته‌ام در جلسه هفتگی مدرسه پسرم. نشسته‌ام و گوش می‌کنم. معاون آموزشی در مورد«هوش هیجانی» حرف می‌زند و من فکر می‌کنم چه خوب که مدرسه‌ها هم این حرفها را یاد گرفته‌اند. چه خوب که نوع آموزش بچه ها دارد عوض می‌شود و چه خوب که وقتی در کلاس پسرم را باز می‌کنم و صدایش می‌کنم، چشمهایش با دیدن من برق می‌زند.

من مادر خوبی نیستم پسر جان. اما هر هفته مرخصی می‌گیرم و می‌آیم سر جلسه‌ها می‌نشینم. می‌آیم تا تو یکی از آن 16 نفری باشی که پدر یا مادرش آمده‌اند نه آن یک نفر. می‌آیم تا در کلاس را که باز می‌کنم چشمهای تو برق بزند،عزیز دلم!


 
گفتگوهای من و سینا
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱ : توسط : خانم شین

 

مامان – سینا روی میز هنوز نامرتب مونده. من اینو مرتب کردن قبول ندارما!

سینا – باید قبول داشته باشی. چون تا جایی که تونستم کردم!

*

سینا – مامان چشای گیسو کمند* مث  بن تنه سبزه، مث بابا!

* اسم فارسی راپونزل خودمان

*

مامان – سینا بیا بریم.

سینا – مامان یه قطره بازی می کنم بعد میام.

*

سینا – مامان بعضی وقتا چرت و پرت دعوام می کنیا!

*

سینا – قبلنا خیلی باهوش بودم، مث الانم نبودم.

*

توی ماشین:

سینا – مامان نمی شه یه کم آروم، تند بری؟

 

 


 
« در شب اکنون چیزی می‌گذرد.»
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠ : توسط : خانم شین

 می‌گویم: « دلم می‌خواد تو ایوون بخوابم.» پسرک داد می‌زند: « منم!» اما هوا خنک است. برگهای درخت در باد به هم می‌پیچند و هو هوی باد را به خش خشی وهم انگیز و خوشایند تبدیل می‌کنند. من جدی نگفته‌ام اما پسرک حرفم را جدی گرفته است. جا پهن می‌کنیم بین خنکای باد و سیاهی برگها در تاریکی شب. قصه می‌گویم و با هم به صدای باد گوش می‌کنیم. ریه‌هایم، حجم اکسیژن را باور نمی‌کنند. بچه‌ام سردش نیست. نمی‌چسبد به من. من کز کرده‌ام زیر پتو. بچه خوابش می‌برد. صبر می‌کنم تا خوابش سنگین شود. بغلش می‌کنم که بیاورمش توی خانه. بیدار می‌شود. از دستم فرار می‌کند و دوباره می‌دود توی ایوان. مثل یک بچه گربه روی پتو خودش را گرد می‌کند و می‌خوابد. بار دوم تا می‌خواهم بغلش کنم غلت می‌زند و توی خودش گره می‌خورد. می‌روم نیم ساعت توی ایوان دراز می‌کشم. هی پتو می‌کشم روی دستهای یخ کرده پسرم و هی پس می‌زند. هی نگاه می‌کنم به برگهای سیاه و بزرگ و گردوهای نارس. هی گوش می‌کنم به صدای پاهای گربه‌ها توی باغ. هی فکر می‌کنم به اینکه این همه آرامش را کی و کجا، آخرین بار، تجربه کرده بودم و چیزی یادم نمی‌آید. بچه حالا لخت و سنگین خوابیده. گونه‌هایش در خنکی شب یخ زده. بغلش می‌کنم و می‌برم تو. گربه سیاه و سفیدی توی تاریکی شب می‌پرد سر دیوار. می روم توی خانه. شب، اما، سرد و خنک برای خودش ادامه دارد.  

 


 
«معشوق جان به بهار آغشته منی»
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸ : توسط : خانم شین

از پسرک اگر بپرسید «از مدرسه چه خبر؟» جواب می دهد: « خوب خبر!» همین و بس. گاهی گداری چه بشود که وسط حرف زدن یک کلمه از مدرسه بپراند که اسم دوستش ارشیاست و با ماکارونی کاردستی درست کرده اند و از این حرفها، در حد یکی دو جمله کوتاه. اما دیروز عصر که خواب و بیدار بودم، یک بند و پشت سر هم برای پدرش از مدرسه اش حرف زده. صدایش را می شنیدم و نمی فهمیدم چه می گوید. آنقدر خواب زده بودم که نمی توانستم بلند شوم. امیر، بیدار که شدم، پز داد که سینا برایش کلی از مدرسه تعریف کرده. ماجراهای مدرسه را تقسیم کرده به ماجراهای با حال و ماجراهای معمولی و بدون اینکه امیر چیزی ازش بپرسد یک بند حرف زده. حسودانه گوش می کنم و از سینا می پرسم: « پس چرا برای من تعریف نمی کنی؟» سینا خیلی ساده جواب می دهد: « برای اینکه تو خواب بودی!» بله! اینجانب مادری که یک عصر هلاک گرمای شهر و روزه، دو ساعت خوابیده درست به اندازه آن خرگوشی که در مسابقه با لاک‌پشت شکست خورده، احساس ناکامی می کنم!


 
به تو آرزو داده ام
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧ : توسط : خانم شین

 دلم می‌خواست می‌شد همه اسباب بازیهای دنیا را برایت بخرم. نمی‌شود. دلم می‌خواست تو را به بهترین مدرسه دنیا بفرستم. نمی‌شود. دلم می‌خواست دستت را دراز کنی و هر چه را می‌خواهی داشته باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست نفهمی غصه یعنی چه. نمی‌شود. دلم می‌خواست حوصله بی پایان داشتم. ندارم. دلم می‌خواست بهترین مادر دنیا باشم. نیستم. دلم می‌خواست شادترین بچه دنیا باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست خنده سهم تو از زندگی باشد. نمی‌شود.

زندگی چیز مسخره‌ای است پسر جان! همه چیز دست خودت نیست. بهتر بنویسم. خیلی چیزها دست خودت نیست. زندگی برای یک زن آسان نیست. اما زنها - در گوشی بگویم پسرم - یاد می‌گیرند که زندگی سخت است. از سختی زندگی نمی‌ترسند. از همان اولین خاطره درد می‌فهمند که زندگی قرار نیست همه‌اش بهشان بخندد. می‌فهمند که نمی‌شود سر زندگی داد بزنند. می‌فهمند که گاهی باید مسکن بخورند و دراز بکشند تا زندگی به راه خودش برود. برای همینهاست که دخترها زودتر بزرگ می‌شوند. زودتر می‌فهمند که زندگی یعنی چه.

پسرها را انگار زندگی تا وقتی که بزرگ بشوند زیاد کاری به کارشان ندارد. - دارد؟ - می‌گذارد خوب با خیالهای خوششان قد بکشند. خوب بزرگ شوند. خوب خودشان را جدی بگیرند و بعد دستشان را می‌گیرد و پرتشان می‌کند توی بلبشوی زندگی. پسرها دیر می‌فهمند که زندگی سخت است. شاید وقتی که برای پوست انداختن، برای مسکن خوردن و دراز کشیدن دیر شده باشد.

دلم می‌خواهد قوی باشی. دلم می‌خواهد روی پاهای خودت بایستی. دلم می‌خواهد به خودت تکیه کنی. شادی را نتوانستم توی جعبه‌ای قایم کنم و به تو بدهم به جایش به تو آرزو داده‌ام، آرزوی ساختن، داشتن، پریدن... حالا نه اما شاید وقتی که بزرگ شدی بفهمی که توی جعبه آرزو، شادی و امید را هم برایت پنهان کرده‌ام. 


 
مامان بادکنکی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳ : توسط : خانم شین

هنوز که نرفته مدرسه ولی پسرک همسایه یادش داده بخواند: « پسرا شیرن مثل شمشیرن، دخترا بادکنکن، دست بزنی می‌ترکن!» البته پسر همسایه ورژن موش و خرگوش را هم یاد پسرم داده. می‌گویم: « منم دخترم. بیا دست بزن ببین می‌ترکم؟» می‌خندد. بعد با کنجکاوی یکی از انگشتهای باریکش را فرو می‌برد توی شکمم. انگار راست راستی منتظر است که بترکم. نمی‌ترکم. اما یک خطابه فیمینیستی را در مورد اینکه دخترها و پسرها هر دو آدمند و کسی شیر و موش و بادکنک نیست شروع می‌کنم. پسرم اما حواسش به حرفهای من نیست. هنوز سخنرانیم تمام نشده که داد می‌زند: « من گشنمه.» بدون اینکه بترکم می‌روم طرف اجاق گاز. ظرف غذایش را پر می‌کنم. برمی گردم و می‌نشینم سر میز. فکر می‌کنم چه معجزه‌ای که با این همه فکر ، با این همه دغدغه ، با این همه نگرانی نمی‌ترکم. به پسر کوچولویم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که او مرد است و من زنم. که او هیچ وقت دنیای مرا نخواهد فهمید. این اولین بار است که اینطور فکر می‌کنم.