امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. نه سال پیش در چنین روزی من از تزم دفاع کردم. روز قشنگی بود. مثل امروز. من خوشحال بودم و آنقدر سبک که داشتم بال در میآوردم که بپرم. نپریدم. درس تمام شد. هفت سال و نیم با آجرهای قرمز و درختهای چنار بلند دانشگاه شهید بهشتی تمام شد.
امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. پسرم دقیقا امروز پنج سال و نیمه شد. خودش از اینکه دقیقا امروز 6 ماه از روز تولدش گذشته خبر ندارد. من، اما فکر میکنم چقدر زود گذشت. پنج سال و نیم از روزی که سرد بود و من دلهره داشتم و داشتم میرفتم بیمارستان. کوچولوی قرمزی که دادند بغلم و موهای سیاه داشت و شاکی بود از این که به دنیا آمده. پنج سال و نیم ، مثل برق و باد.
امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. یک ماه و هجده روز دیگر مانده به تولد سی و پنج سالگی من و من هنوز گیج این بهارم. گیج اینکه میشود هنوز بچه بود و مادر شد. گیج اینکه بزرگترها به دروغ وانمود میکردند که دنیا را میفهمند. که من بزرگ شدهام و هنوز دنیا را نمی فهمم. روزها را و سرعت گذرشان را.
امروز نهم اردیبهشت سال 90 است و من هنوز سی و چهار سالهام.