مرگ گودر
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠ : توسط : خانم شین

دلم گرفته. بدون گودر انگار صدایم توی خالی فضای مجازی می پیچد. انگار دارم توی آب حرف می زنم. خیلی بد شد. تمام این سالهایی که بود، که بی صدا کنار زندگیم بود، حواسم نبود به این همه صدا. حالا سکوت دارد سرم را سوراخ می کند. بدون تو چه کار کنم گودرم، عزیزم؟


 
استپ !
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥ : توسط : خانم شین

 دو سال نبود آمده بودیم تهران که موشکباران شروع شد. مدرسه‌ها تعطیل شد و ما راه افتادیم رفتیم مشهد. توی مشهد یک خانه بزرگ اجاره کردیم. 4 خانواده بودیم و روی هم رفته،14 تا بچه. صبح تا شب توی حیاط بزرگ می‌پلکیدیم و بازی می‌کردیم. حتما برای بزرگترها سخت بود در یک اتاق کپیدن و در هر وعده برای سی نفر غذا درست کردن، اما برای ما بچه ها، زندگی، عیش مدام بود. مخصوصا من و برادرم که قبل از آن ، طفلکیهای آپارتمان زده‌ای بودیم که بازی کردن توی حیاط برایمان یک رویای دور بود.

از آن همه بازی آن روزها، استپ هوایی یادم مانده که همه با هم بازی می‌کردیم و هفت سنگ. آن همه بچه، 2 ساله تا 12 ساله با یک توپ ساعتها سرمان گرم می‌شد. وقتی یکی می‌باخت باید رو به دیوار می‌ایستاد و بقیه با توپ بهش می‌کوبیدند. بچه‌ها می‌زدند. محکم هم می‌زدند. اما چقدر بازی کردن و دویدن کیف داشت. آن دو هفته هنوز هم از شادترین خاطره های کودکی من است. خاطره بودن با آن همه بچه که دور یا نزدیک، با هم فامیل بودیم و آن همه بازی که تمامی نداشت و آن همه، همبازی.

نمی‌دانم چرا امشب به آن روزها فکر می‌کنم. می‌دانم تکه‌ای از من هست که هنوز خیلی دلش می‌خواهد استپ هوایی بازی کند. همان که هنوز بزرگ نشده و گاهی، هنوز که هنوز است، دلش می‌خواهد دور حوض بدود و بلند داد بزند: «استپ!»


 
گاهی فکر می‌کنم غمگینم
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳ : توسط : خانم شین

جمعه‌ام دارد راهش را می‌کشد که برود. جمعه‌ها باید آنقدر بوی قهوه بدهند که بتوانی یک هفته را تاب بیاوری. جمعه‌ها باید پر باشد از لحظه‌های خوشمزه و آرام. از خنده‌های از ته دل. از پارک. از آفتابی که زیر ابر هست و نیست. جمعه باید کیک و چایی داشته باشد. جمعه ، جمعه خانه که باشد غروبش - آدمیزاد است دیگر-  گاهی یاد همه دلتنگیهای دنیا می‌افتد. یک جا. یادش می‌افتد که دلش برای خیلی چیزها تنگ شده. دلش برای لمیدن توی کوه، شعر خواندن، قهقهه زدن و فکر نکردن تنگ شده. دلش برای اولهای عاشق بودن، اولهای خیلی عاشق بودن تنگ شده.

،

 حالا باید بچه‌ای را که زمین خورده دلداری داد. با همسایه‌ای که سر بچه داد زده کل کل کرد. ناهار روز شنبه را پخت. جارو برقی را هل داد توی پستوی تاریک. کتابهای ده بار خوانده را ورق زد. گودر کرد. حالا باید نشست و زل زد به خیابانی که تویش آدمها راه می‌روند. آدمهایی که دو تا پا و دو تا دست دارند و بلدند که روز جمعه‌ای بزنند بیرون. جمعه‌شان را بچسبانند به یک فنجان کاپوچینوی غلیظ. به یک فیلم عاشقانه. به یک بادبادک بزرگ با ریشه‌های قرمز که آسمان را خط خطی می‌کند.

،

جمعه‌ام دارد می‌رود. من هنوز دلم می‌خواهد نگهش دارم. بچسبم به این دقیقه‌های سرمه‌ای غروب. بچسبم به شعرهای هزار سال پیش. شعری یک وقتی شاید من سروده‌ام و دیگر به یاد ندارمش.... جمعه‌ام اما، حواسش به من نیست. راهش را کشیده که برود. من هنوز جان نگرفته‌ام که یک هفته دیگر تاب بیاورم. کمی، فقط کمی، برای من صبر کن!


 
نهم اردیبهشت سال یک هزار و سیصد و نود شمسی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩ : توسط : خانم شین

امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. نه سال پیش در چنین روزی من از تزم دفاع کردم. روز قشنگی بود. مثل امروز. من خوشحال بودم و آنقدر سبک که داشتم بال در می‌آوردم که بپرم. نپریدم. درس تمام شد. هفت سال و نیم با آجرهای قرمز و درختهای چنار بلند دانشگاه شهید بهشتی تمام شد.

 امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. پسرم دقیقا امروز پنج سال و نیمه شد. خودش از اینکه دقیقا امروز 6 ماه از روز تولدش گذشته خبر ندارد. من، اما فکر می‌کنم چقدر زود گذشت. پنج سال و نیم از روزی که سرد بود و من دلهره داشتم و داشتم می‌رفتم بیمارستان. کوچولوی قرمزی که دادند بغلم و موهای سیاه داشت و شاکی بود از این که به دنیا آمده. پنج سال و نیم ، مثل برق و باد.

 امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. یک ماه و هجده روز دیگر مانده به تولد سی و پنج سالگی من و من هنوز گیج این بهارم. گیج اینکه می‌شود هنوز بچه بود و مادر شد. گیج اینکه بزرگترها به دروغ وانمود می‌کردند که دنیا را می‌فهمند. که من بزرگ شده‌ام و هنوز دنیا را نمی فهمم. روزها را و سرعت گذرشان را.

 امروز نهم اردیبهشت سال 90 است و من هنوز سی و چهار ساله‌ام.