میهمانی خداحافظی و اینترنت
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ : توسط : خانم شین

انتشارات ققنوس در مورد میهمانی خداحافظی

ناشر: هیلا « میهمانی خداحافظی » یک درام خانوادگی است که با موضوع مهاجرت شکل گرفته است . داستانهای این مجموعه دربارة زن جوانی به نام ساراست که به خاطر مهاجرت قریب‌الوقوع نزدیکترین دوستش « الی » به کندوکاو در گذشته‌های نه چندان دور خود می‌پردازد . سارا در جستجویی که انجام می‌دهد نکاتی را در مورد خودش و رابطه‌اش با همسرش – بهنام – کشف می‌کند و علت اینکه چرا این همه از مهاجرت دوستش – الی – غمگین شده است را به تدریج می‌فهمد . میهمانی خداحافظی در واقع یک کشف درونی برای ساراست که ضمن مرور اشتباهات گذشته‌اش راه خودش را باز می‌یابد .

میهمانی خداحافظی کتاب شد - خبرگزاری سینمای ایران

«مهمانی خداحافظی» داستان مهاجرت ایرانی ها به کشورهای دیگر است. در کنار انسان های مهاجر، زندگی و چالش های دوستان و اقوام این افراد نیز بررسی شده است. در تعدادی از این داستان‌ها، خلا ایجاد شده برای بازماندگان مهاجران در ایران و همچنین احساس غربت مردم در داخل و خارج وطن بررسی می‌شود.
به نظر می رسد با به وجود آمدن موج تازه ای از مهاجرت در میان مردم، به خصوص جوانان ایرانی، واکاوی این موضوع و آسیب های آن درونمایه جالبی برای نخستین مجموعه داستان یک هنرمند جوان است.

خانم شین نویسنده - وبلاگ شازده ارشک

"میهمانی خداحافظی" خانم شین را از دست ندهید ، من که انگار دفتر خاطرات خودم را می خواندم، بس که حس من را نوشته بود در هر خطش، گاهی از دست "سارا" عصبانی می شدم که چرا حرف نمی زند، از خودم می پرسیدم "تو چرا خواسته هایت را بر زبان نمی آوری؟"،شخصیت ها خوب معرفی شده اند و پرش فصل های داستان از حال به گذشته دلچسب است، شخصیت اولش آنقدر شبیه نسل من است که احساس ناب و خالص خودت را در خط به خط داستان می خوانی،شیدا جانم فقط اینکه خیلی خودت را لو داده بودی،‌ زود کتاب بعدیت را شروع کن، دلم می خواهد بدانم شخصیت های خیالیت چگونه روزگار می گذرانند.

میهمانی خداحافظی - وبلاگ روزمرگیها

اگر از کتاب «عادت می‌کنیم» زویا پیرزاد، «از میان ظرفهای شسته شده» و «به سادگی خوردن یک فنجان چای» نازنین لیقوانی خوشتان آمده پس کتاب «میهمانی خداحافظی» شیدا اعتماد را از دست ندهید... من عاشقش شدم. انقدر روان و ملموس نوشته است که تو خود را با شخصیتهای داستان عجین می بینی. دغدغه های زن قهرمان داستان، دغدغه های تو می شود و یادت می آید که چقدر حرفها و گفته هایش برایت ملموس و قابل درک است... دغدغه های او دغدغه های یک دختر، یک زن و شایدم یک مادر است با تمام فراز و فرودهای هیجانیش... بخوانید و لذت ببرید...(ادامه دارد.)

در میهمانی خداحافظی چه خبر بود؟- وبلاگ زرافه خوش لباس

داستان میهمانی خداحافظی خانم شین را خواندم. خیلی هایمان یک "الی" دور و بر خودمان داریم که بلند پرواز است و با تکیه بر توانایی هایش تصمیم های عجیب غریب می گیرد و ناگهان در تله احساس و روال عادی زندگی گیر می کند و می خواهد هرطور که شده ، خود را رها کند. این "الی" معمولا دوست داشتنی و چشم سفید است و به این راحتی تسلیم نمی شود. اما در طول داستان دوست داشتم به "سارا" بگویم ای کاش خودش را انقدر در گیر و دار دوستان قدیمی "حل "نکند و چیزی هم برای خودش و زندگی اش باقی بگذارد. اما می دانستم بی فایده است. دوستانش مهربانند هنوز موج بی وفایی بر سر سارا هوار نشده که بی خیالشان شود و به یک بی تفاوتی تلخ برسد... ( ادامه دارد.)

 ****

اگر متنی در مورد میهمانی خداحافظی نوشته‌اید یا خوانده‌اید به من خبر بدهید. برای تهیه کتاب میهمانی خداحافظی در تهران می‌توانید با سامانه ارسال محصولات فرهنگی تماس بگیرید 20-88557016  ارسال رایگان است. برای تهیه کتاب شهرستانها یا خارج از ایران با این سایت مکاتبه کنید.

http://b-agar.ir/SendBooks.aspx

 

 

 


 
« یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...»*
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤ : توسط : خانم شین

اولین جمله‌ی اولین متن نیمچه ادبی عمرم این بود « کشتی بادبان برافراشته بود و به سوی فنا می‌رفت...» متنی بود در مورد از دست رفتن دوستیهای قدیمی و درد این از دست رفتن. دوم راهنمایی بودم. قبلترش انشاهای خوبی می‌نوشتم و دوست داشتم بنویسم. اما وقتی شروع کردم برای دل خودم نوشتن اتفاقی افتاد. دیدم نوشتن دارد تکانم می‌دهد. دارد کمکم می‌کند خیلی چیزها را بهتر تحمل کنم. شروع کردم به نوشتن. نوشتن و نوشتن. هر بار که مادرم در اتاقم را باز می‌کرد داشتم می‌نوشتم. همیشه می‌نوشتم. اول نوشته‌های ادبی بود. بعد شد شعر. چند سالی شعر بود تا رسید به داستان. دیگر به داستان که رسید ایام شبکه شده بود و من بیست و خورده‌ای ساله بودم. داشتم گرد و خاک می‌کردم و آدمها متوجه‌ام می‌شدند. داشتم با نوشتنم به آدمهایی که ندیده بودنم نزدیک می‌شدم. داشتم می‌نوشتم و دوست داشته می‌شدم. دوست داشتنی بود. از همان سالها دیگر کاغذی ننوشته‌ام. آمده‌ام توی این صفحه‌های سفید و هی نوشته‌ام و هی خواهم نوشت. برای اینکه نوشتن و فقط نوشتن است که می‌تواند صداهای توی سرم را ساکت کند. فقط نوشتن است که دریچه‌ای را باز می‌کند رو به آدمهایی که نمی‌شناسمشان. فقط نوشتن است که روزهایم را از این سلسله دویدن تبدیل می‌کند به روز. به زمانی برای بودن. من می‌نویسم. راستش چاره دیگری ندارم. فقط نوشتن است که به من می‌گوید روحم هنوز زنده است و آن گوشه‌ها نفس می‌کشد.

نوشتن است که مرا رسانده به این ایمیل که برایم نوشته است: « سارا** تنها کمی از قصه دلش را روی صفحه سفید بلاگش تایپ می‌کند، نمی‌تواند حرف دلش را بگوید، حرف دیگری می‌زند که تبدیل می‌شود به چیز دیگری نه حتی حرف دیگری. حتما وقت خواندن این ایمیل طولانی را نداری. ایمیلها برای نوشته‌های کوتاه است، برای ما آدمهای کمبود وقت زده‌ای که همه زندگیمان شده پر کردن ددلاین‌ها، اما برای تو می‌نویسم شیدای عزیز، کتابت، برش دو هفته‌ای زندگی سارا شده‌است حکایت سالها. می‌کوشیدم به رفته‌ها و رفتن‌ها فکر نکنم، مثل سارای تو... نمی‌شود خودت می‌دانی. چقدر دوست داشتم بیشتر بنویسم اما خودت می‌دانی که نمی‌شود همه چیز را نوشت. همین که حسش می‌کنیم کافی است... شاید هم نیست.»

برای همین‌ها می‌نویسم. بس نیست؟

 * فروغ فرخزاد

** سارا اسم قهرمان داستان « میهمانی خداحافظی» است.

 پ.ن. فردا پنجشنبه 14 مهر ماه ساعت 4 تا 6 «کتابفروشی اگر» خواهم بود. در ضمن کتابفروشی برای این پنجشنبه تخفیف مخصوص هم دارد. ( خ. 16 آذر – کوچه عبدی نژاد – پلاک 6)

 

 


 
ماجرای من و «‌میهمانی خداحافظی»
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢ : توسط : خانم شین

با هر کتابم که هدیه می‌دهم دوباره فکر می‌کنم یعنی من این را نوشته‌ام؟ چه شد که من جرات کردم کتاب بنویسم؟ حالا مادرشوهرم، دوستم یا این آدم غریبه توی خیابان که دارد کتاب مرا می‌خواند در مورد من چی فکر می‌کند؟ فکر می‌کنم نباید اینقدر از روح خودم را می‌چکاندم توی کتاب. چقدر طول کشید تا دوباره جان بگیرم و باز بتوانم بنویسم؟ چقدر طول کشید؟ خیلی. خیلی. خیلی. شاید برای همین است که اولین کتاب، با همه کتابها فرق می‌کند. نویسنده ناشی است. نویسنده خوددار نیست. نویسنده بلد نیست قطره چکان بردارد و بگیرد دستش. نویسنده گاهی مدتها طول می‌کشد تا جان بگیرد و بتواند باز بنویسد. الان با داستان جدیدم، سرسنگین ترم. در میهمانی خداحافظی خیلی از قصه‌های خودم را جا دادم. از روزهای دبیرستان گرفته تا دردهای خانوادگی که همین حالا ماتم گرفته‌ام وقتی مادرم بخواند چه عکس‌لعملی نشان می‌دهد. در میهمانی خداحافظی خیلی از نوشتنهایم را نوشتم. قصه وبلاگ نوشتن. قصه کیفی که یک وبلاگ نویس از نوشتن می‌برد. سارای وبلاگ نویس «میهمانی خداحافظی» خیلی وقتها شیدای «روزنگار خانم شین» است. هرچند غمگینتر از من است . با این همه کمتر از من خودش را سانسور می‌کند.

در مورد اسم « میهمانی خداحافظی» هم یک توضیح کوتاه بدهم. من کتاب « مهمانی خداحافظی» میلان کوندرا را ‌خوانده‌ام و یکی از کتابهای محبوبم هم هست. این کتاب به دو نام « مهمانی خداحافظی»* و « والس خداحافظی»** در ایران منتشر شده و اولین چاپ این کتاب به سال 1373 برمی گردد. سال تالیف کتاب البته خیلی زودتر از اینهاست. کتاب سال 1973 برای اولین بار منتشر شده است. دوست داشتم اسم کتابم منحصر به فرد باشد و البته نزدیکی به اسم کتاب به این معروفی نداشته باشد اما نتوانستم اسم بهتری برایش پیدا کنم. خیلی فکر کردم که اسم یکی از شخصیتها را بیاورم و با میهمانی خداحافظی ترکیب کنم یا اسمش را بگذارم گودبای پارتی. اما هیچ کدام به دلم ننشست. بعد به قول خود آقامون میلان کوندرا فکر کردم « مرده‌های قدیم باید برای مرده‌های جدید جا باز کنند.» *** فکر کردم این یک کتاب تالیف است و آن یک کتاب ترجمه و حتما هرکسی کتاب را بخواند درک می‌کند که من چقدر مجبور بوده ام به این اسم. ناشر هم پیشنهاد دیگری برای اسم نداشت. این شد که «‌میهمانی خداحافظی» ماند همان که بود.

برای سفارش کتاب در تهران یک شماره تلفن ته این خبر هست که می‌توانید از طریق آن کتاب را سفارش بدهید. برای کسانی که از شهرستان می‌خواهند کتاب را تهیه کنند می‌توانند مستقیما به خود من ایمیل بزنند تا برایشان بنویسم که چه کار کنند.

ایمیل من:

mrsshina@gmail.com

 

پ.ن. اصل خبر مربوط به خبرگزاری کتاب است.

 

 

Original translation title: The Farewell Party/ Milan Kundra /1972

* مهمانی خداحافظی / میلان کوندرا / ترجمه فروغ پوریاوری / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

** والس خداحافظی / میلان کوندرا / ترجمه عباس پژمان/ نشر علم

*** عنوان یکی از داستانهای مجموعه عشقهای خنده دار میلان کوندرا / ترجمه فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

 


 
من و میهمانی خداحافظی
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩ : توسط : خانم شین

کتابم چاپ شده. ده روزی هست و همه این روزها هی دست دست می‌کنم. هی جمله‌هایم را مرتب می‌کنم. هی فکر می‌کنم چطوری این را برایتان بنویسم. بهرحال الان دل زدم به دریا. درست مثل آدمی که از توی سونای داغ می‌خواهد بپرد توی استخر آب یخ. « میهمانی خداحافظی» را  نشر هیلا منتشر کرده است و یک جلد آبی آبی دارد و من افسردگی بعد از زایمانش را گرفته‌ام!


 
شب بود و شمع بود و من بودم و غم
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧ : توسط : خانم شین

من کشف کرده‌ام که باز کردن بلاگر قبل از تمام کردن مطلب نوشته‌ام را طلسم می‌کند. چیزهای دیگری هم هست که طلسمم می‌کند. مثلا اینکه وقتی حس نوشتن دارم ننویسم و یا برعکس وقتی که حس نوشتن ندارم بنویسم. گاهی که فکر می‌کنم الان باید بنویسم و نمی‌نویسم، یعنی همه چیز عالی است و حس نوشتن نیست. انگار کن که زیر باران نم نمی نشسته باشم کنار استخر و کریس دی برگ بخواند و تا چشم کار می‌کند سبز باشد و آبی. گاهی اما پشت ترافیک صدر، درست کنار آن لودری که دارد وسط صدر را گود می‌کند هزار تا ایده نوشتن به سرم می‌زند. خواستم بگویم هستم. خوبم. حس نوشتن ندارم. نگرانم نباشید.


 
من می‌نویسم پس احتمالا هستم
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩ : توسط : خانم شین

باید ارتباط مستقیمی باشد بین دفتر خاطرات نوشتنهای سالهای دور و وبلاگ نوشتن این روزها. آدمهایی هستند که می‌نویسند. که نوشتن با وجودشان همراه شده است. دست خودشان هم که نیست طفلکیها. اصلا معنیش این نیست که نویسنده‌های خوبی هستند یا رسالت نوشتن دارند نه این آدمها چاره‌ای جز نوشتن ندارند. خیلی هم که گیر افتاده باشند گزارش می‌نویسند، صورتجلسه و یا نامه اداری. اما بالاخره می‌نویسند و یواشکی از نوشتنش لذت هم می‌برند شاید. چند وقت پیش یک شلوار ورزشی خریده بودم. داشتم برچسبهای روی مارکش را می‌خواندم که ببینم چی نوشته. چرت و پرت نوشته بود. یادم نیست درست. اما آخرش جمله‌ای بود به این مضمون: « پنج درصد آدمها این اتیکتها را می‌خوانند. بقیه کارهای مهمتری برای انجام دادن دارند!» به نظرم آدم شناسانه ترین جمله عمرم را خواندم. من جز آن پنج درصد بودم. پنج درصد خواننده اتیکتهای روی لباسهای ورزشی، پنج درصد دفتر خاطرات نویس ، پنج درصد وبلاگ نویس. بقیه کارهای مهمتری داشتند. 


 
« هر جا چراغی روشنه... از ترس تنها بودنه»
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ : توسط : خانم شین

 

دوست وبلاگ ننویسم*عقیده دارد که ما وبلاگ نویسها زیادی خودمان و افکارمان را جدی می‌گیریم. همین که به خودمان اجازه می‌دهیم مطالب پیش پا افتاده‌ای مثل دندان در آوردن بچه یا کسالتمان از روز برفی را منتشر کنیم و در معرض تماشای بقیه بگذاریم یعنی معتقدیم که جزئیات معمولی زندگیمان مهم هستند و قابل اعتنا. مگر ما که هستیم که افکارمان راجع به بند رخت، ترافیک تهران و مهاجرت برای کسی اهمیت داشته باشد.دوست وبلاگ ننویسم نمی‌فهمد که چرا هزارها نفر می‌نویسند و از زندگی می‌نویسند و نمی‌فهمد که چرا صدها هزار نفر خواننده این آدمها هستند.

من، اما، فکر می‌کنم وبلاگ به جز همه آن چیزهایی که هست، صدای تنهایی آدمها هم هست. آدمهایی این قرن دیجیتال که در خانه هایشان گیر افتاده‌اند و دوستانشان را به چهارسوی دنیا فرستاده‌اند یا گمشان کرده‌اند و دنیا پر از آدمهای تنهایی است که خوششان می‌آید زمزمه‌های تنهایی یک آدم دیگر را بخوانند، گیرم که از بچه 5 ساله‌اش نوشته باشد که جان عروسش را قسم می‌خورد یا از اسفند شلوغ تهران.

 

* توضیح می‌خواد؟


 
گمشده در تاریکی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧ : توسط : خانم شین

وقتی که بیخودی گیج می شوم، وقتی که دور خودم می چرخم و نمی دانم چه مرگم است، وقتی که بهانه گیر می شوم یعنی ننوشته ام. وقت نشده که بنویسم. که وقت نوشتنم را توی اتاق انتظار مطب پزشک اطفال، توی ترافیک دم صبح بزرگراه، توی کوچه پس کوچه های گودر و لیست خرید روزانه ام جا گذاشته ام. که نصفه شب بیدار شده ام. توی خانه تازه مان که هنوز خوب با هم دوست نشده ایم، راه رفته ام و کتاب شعر ورق زده ام بعد صد سال و ننوشته ام. کامپیوتر هنوز نیامده خانه تازه. اینترنت هم. خانم شین دلش برای نوشتن، برای خودش تنگ شده. خانم شین فکر می کند همه آدمهای دنیا باید وبلاگ داشته باشند و این اولین بار نیست که به این موضوع فکر می کند.

اگر همه آدمهای دنیا وبلاگ داشتند، اگر صداقت هم داشتند و می نوشتند آدم هر دو روی رابطه ها را می دید. بعد چقدر زندگی آسانتر می شد. اما حیف که فقط بعضی ها می نویسند. حیف که از این بعضیها تعداد کمی از خودشان و احساسشان می نویسند... بگذریم. فقط خواستم نوشته باشم که یعنی هستم، هنوز.