«از رنگ خاک و حسرت پرواز»

 بعضی وقتها که از برنامه روزانه‌ام برایش می‌گویم، می‌گوید «چقدر سخت». کلمه‌ی سخت، را دوست ندارم. می‌دانم شنیدن «سخت»‌ بودن کارهایم کمکی به من نمی‌کند. خودم سعی می‌کنم به سخت بودن یا نبودن کارهایی که انجام می‌دهم فکر نکنم. کارها از نظر من دو تقسیم‌بندی دارند: ضروری یا غیرضروری. اگر ضروری هستند باید انجام شوند. هر چقدر هم که سخت باشند یا نباشند. اگر غیر‌ضروری هستند می‌شود به تعویقشان انداخت یا به کسی دیگر واگذارشان کرد.

6 صبح از خواب ناز بیدار شدن و بچه را راهی مدرسه کردن سخت اما ضروری است. در ترافیک طولانی به سمت خانه‌ی بی‌تا رانندگی کردن شاید ضروری نیست اما برای ادامه‌ی زندگی من لازم است، برای باز کردن جای نفس در روزهایی که نفس کم می‌آید. بردن بچه به کلاس زبان ضروری است. سر و کله زدن باهاش تا مشقهایش را بنویسد، هم همینطور. جمع کردن اتاقش را می‌شود برد در دسته‌بندی غیرضروریها. سر آخر این خودش است که لباس چروک از کف اتاق برمی‌دارد و می‌پوشد نه من.

وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم که دسته زیادی از سنگینیهایم، بارهای همیشگی است. یادم هست گفته بودی آدمیزاد حتی به سنگینی بارهایش هم عادت می‌کند. من بدون سنگینی بارهایم بادکنکی هلیومی می‌شوم و در ناکجا راهم را گم می‌کنم. درست گفتی آدمیزاد حتی به سنگینی بارهایش هم عادت می‌کند. سخت هم هست ولی ضروری است و چاره‌ای ندارد.  

/ 0 نظر / 102 بازدید