من و «ناتوانی این دستهای سیمانی»

وقتهایی مثل این روزها که حجم ناتوانیهایم زیاد می‌شود، می‌روم سراغ کارهایی که می‌توانم انجامشان بدهم. فقط برای اینکه از حجم عظیم نتوانستن قلب درد نگیرم. می‌توانم خانه‌ام را تمیز کنم. می‌توانم گلدانها را آب بدهم. می‌توانم بروم پیاده‌روی. می‌توانم یک عروسک بافتنی از زن روستایی بخرم. می‌توانم در گلدان کوچکی ریحان بکارم. می‌توانم غذای خوشمزه‌ای بپزم. می‌توانم با بوی نسکافه خوشحال باشم. می‌توانم یک فیلم خوب تماشا کنم. می‌توانم ظرفهای کثیف را بچینم توی ماشین ظرفشویی و ظرفهای تمیز داغ تحویل بگیرم. می‌توانم پسرم را ببرم سینما. می‌توانم بروم کوه. می‌توانم با یک دوست حرف بزنم. می‌توانم کنار تو بخوابم. می‌توانم بنویسم. می‌توانم به یک موسسه خیریه کمک کنم. می‌توانم رختهای شسته را در بالکن کوچکم آویزان کنم. می‌توانم تو را با تمام تمام قلبم دوست داشته باشم. می‌توانم بروم دیدن پدر و مادرم. می‌توانم دم خوابیدن فکر کنم که اینقدرها هم ناتوان نیستم.

شما هم این روزها حواستان به خودتان باشد. نگذارید دستهایتان و ناتوانیهایتان سیمانی شود. بیاویزید به شادیهای کوچک... 


/ 2 نظر / 481 بازدید
hesegharib880704

زنده بودن یعنی همین ... همین دلخوشی های لحظه ای...ورزش و پیاده روی رو هم فراموش نکنید

majidism

من ازاین وبلاگ سر در نمیارم , میشه کمکم کنین؟ اینستاگرامم majidism