قصه ی بگونیای ناموجود

گفته بودم برایم گل بخر. رفته بودی بگونیا خریده بودی با گلها و گلدان یاسی. گلهای ریز 4‌برگ دلبرانه از هر طرف گلدان زده بودند بیرون. آن موقع حتی نمی‌دانستم اسمشان بگونیاست... گلدان را گذاشته بودم کنار پیشخوان. کنار 5-6 گلدان دیگری که داشتم. یادم هست که برای شام پاستای اسفناج درست کرده بودم.

بگونیا، آفتاب می‌خواست که من نداشتم. یک روز در میان باید بهش آب می‌دادم و اگر کمی دیر می‌شد برگهایش بی‌حال می‌شدند. یک مسافرت کوتاه رفتیم و وقتی برگشتیم تمام برگها و گلها از لبه‌های گلدان آویزان بودند. دوباره بهش آب دادم و صبر کردم. جان گرفت. اما سفر بعدی کارش را ساخت. آن روزها سفر زیاد می‌رفتیم. همه جا نو بود. همه چیز.

گلدان خالی را بردم خانه‌ی مادرم که پتوسهایی که قصه‌اش را قبلا گفتم تویش بکارد. شاخه‌هایش که بلند شد از روی پیشخوان برداشتم و گذاشتمش کنار کتابخانه. گلدان یاسی شد یک جنگل سبز کوچک با برگهای درشت. شاخه‌ها روی کتابخانه دویدند و این طرف و آن طرف رفتند.

هر وقت به گلدان نگاه می‌کنم یاد پاستای اسفناج می‌افتم. یاد بازیها. یاد لحظه ی آمدنت. دیگر به بگونیاها فکر نکردم. هیچوقت هم دوباره بگونیا نخریدم.

اینکه در عکس می‌بینی آن گلدان یاسی نیست. جای پتوسها تنگ شد و من گلدانش را عوض کردم. حالا دیگر خاطره ی یاسی ام برگشته روی پیشخوان و خانه‌ی پیرومیای دراز بی قواره ام شده... آن اما قصه‌ی دیگری است که یک روز دیگر خواهم نوشت. 

 

پ.ن. عکس در کانال تلگرام

پ.ن. فصل پنجم میهمانی خداحافظی هم همانجا

/ 0 نظر / 55 بازدید