شیدای تیستو اینا

پتوس ابلق که تازه گلدانش را عوض کرده‌ام، سرحال نبود. بی‌تا گفت جایش را عوض کن. نورش کم است. نگاه کردم دیدم یکی از ساقه‌ها از زیر قهوه‌ای شده و گندیده ... دست کشیدم و برگها نرم و نازک سفید و سبز آمدند توی دستم. غصه‌ام شد. بردمش کنار پنجره. پای گلدانش خاک تازه ریختم.

با بی‌تا که باشیم از گیاهها حرف می‌زنیم. زیاد حرف می‌زنیم. مثل اینکه آنها هم بچه‌هایمان باشند. اینکه این یکی رشدش خوب بوده. قلمه این خوب شده یا اینکه آیا به نظرت جای این یکی را عوض کنم یا نه. یا مثل همین دیروز بگویم خانم دکتر ببین این پتوس ابلق ما چه‌اش شده.

اولین بار که رفتم خانه‌ی بی‌تا هاج و واج ماندم از این همه گلدانی که داشت و جاهای مختلف خانه چیده‌بودشان. هر گوشه خانه یک گلدان بود که رنگی به رنگهای خانه اضافه می‌کرد. خیلی گلدان داشت. در مقیاس آن روزهای من خیلی.

وقتی آمدم خانه‌ی نوبهار فقط گلدان قرمز سنسوریای مادربزرگ را با خودم آوردم. آن هم چون سنسوریای مادربزرگ بود و نمی‌شد که بگذارمش بدون من بماند. بعد مادرم برگ بیدیهای بنفش را داد و سینگینیوم را. خودم هم حسن یوسف و کاکتوس و یک چند تا گیاه دیگر خریدم که به جز کاکتوسها همه‌شان خراب شدند.

وقتی که اولین قلمه اشرفی را از سپینود گرفتم گیاه نرم و نازکی بود که به سمت نور خودش را کج کرده بود. بعد یک روز دیدم برای خودش کسی شده و برگهایش درشت شده‌اند و نزدیکتر شده‌اند به پنجره. حتی یکی از شاخه‌ها از گلدان خودش راه افتاده بود به گلدان پایینی و آنجا برای خودش ریشه کرده بود. به همین سادگی. چه کسی می‌گوید گیاهها حرکت نمی‌کنند. گیاههای من راه می‌روند در خانه و در قلب من حتی.  

پتوسها را از رهشهر آوردم. چهار یا پنج قلمه بودند از پتوسهای مختلف. شاخه‌های نازکی که گذاشتیم توی آب تا ریشه دادند و  حالا هر کدامشان یک دیوار خانه را سبز می‌کنند و قلمه‌هایشان در خانه‌ی دوستان نزدیکم هم هستند. بی‌تا گلدان گلبهی خوشرنگ سفالی را به من داد که آن هم پتوس بود و شاخه‌ها کم کم بلند شدند و حالا از روی پایه‌اش به زمین می‌رسند. وحیده گلدان لیندا را آورد. گلدان قرمز زیبای براقی داشت ولی یادشان رفته بود ته گلدان را سوراخ کنند. گیاهم شروع کرد به بی حال شدن و من نمی‌دانستم دردش چیست تا اینکه فهمیدم و به دادش رسیدم. پیرومیا یا برگ قاشقی را حبیب سرایدار جوانمان در رهشهر برایم گرفت هر کاری هم کردم حاضر نشد پولش را بگیرد. چمن عروس را از رشت آوردم. آگلونما و همین پتوس ابلق هدیه مریم و مرتضی هستند در تولد 41 سالگیم. حسن یوسف را برای دفتر خریده بودم وقتی ضعیف شد بردمش خانه و حالا حسابی جان گرفته و دلم نمی‌آید جایش را عوض کنم.

نخل مرداب را مادرم به من داد. یک شاخه نحیف بود، فقط یک شاخه حالا برای خودش ساقه‌های ضخیم دارد و قد کشیده تا ردیف سوم کتابخانه. شفلرا هم کادوی بی‌تاست به مناسبت تولد امسالم.

پتوسی که بالای دکور آشپزخانه گذاشته‌ام دوباره تا کف زمین رسیده است. یک بار تا زمین آمد و من شاخه‌هایش را چیدم و قلمه زدم و گیاهم تا مدتی قد نمی‌کشید. بی‌تا گفت وقتی قیچی به ساقه‌اش می‌زنی قهر می‌کند. تعبیر شاعرانه‌اش دلم را لرزاند. دست زدم به ساقه‌های ظریفش و قول دادم که حالا حالاها به تنش قیچی نزنم که قهر نکند.

هر کدام از گلدانهایم برای خودشان قصه‌ای دارند.یادم نمی‌رود که از کجا آمده‌اند. چه کسی به من هدیه‌شان کرده یا آنها را از کجا خریده‌ام. یادم نمی‌رود که آن روز که به دستم رسیدند چه حالی داشتم.

شاید یک روز بنشینم و قصه‌ی تک تکشان را بنویسم. بنویسم که هر کدامشان مرا از ته تاریکی کدام روز نجات داده‌اند. دست شفابخششان کدام دردها را از جانم گرفته است و همین که هستند و با ما زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند چقدر زندگی را زیباتر می‌کنند. یک روز باید بنشینم و بنویسم که زندگیم چه آشکارا دو تکه شده‌است از زمانی که معجزه سبز گیاهها را نمی‌فهمیدم تا حالا... باورم نمی‌شود که یک وقتی شیدایی بود که بدون سبزی خوشرنگ گیاهها زندگی می‌کرد. همان شیدایی که بلد نبود سوپ کدوحلوایی درست کند. هیچ وقت آلو نمی‌خرید و بوی دم کشیدن برنج که در خانه‌اش می‌پیچید نفس عمیق نمی‌کشید. همان شیدایی که حالا دیگر خیلی وقت است جایش را داده به این زن. همین زن که با 60 گلدان ریز و درشت در یک وجب خانه زندگی می‌کند و همین حالا که پشت میز کارش نشسته دلش شور آن پتوس ابلق را می‌زند...  

/ 0 نظر / 93 بازدید