« بزرو طوع و خاکساری»

جلوی در امامزاده صالح مکث کردم. پرسیدند نمیایی؟ گفتم نه. می‌خواستند چادر رنگی سرشان کنند و عکس بگیرند. گفتم من همینجا منتظر می‌مانم رفتم توی تکیه چرخیدم. سیر و گوجه‌های رنگی خریدم تا دخترها برگشتند. در عکسهای خندانشان غایبم و حسرتی در کار نیست. برای خیلیها چادر سر کردن شاید یک کار بامزه هم به نظر برسد. برای من اما نماینده اجبار احمقانه‌ایست که سالهای زیادی از زندگیم را درگیرش بودم.

 قبلتر جلوی در شاهچراغ در شیراز ایستاده بودم و گفته بودم:« تو برو. من نمی‌آیم.» چرخیده بودم توی صحن بزرگ و از مرد اندوهگینی که به ستونی تکیه داده بود عکس گرفته بودم. همانجا بود شاید که برای اولین بار بلند گفتم که من دیگر چادر سرم نمی‌کنم.

مادرش گفته بود: « من بی چادر نبینمش.» جمله‌ی سنگینی بود که درکش از توان من عاشق 6-25 ساله خارج بود. باید سالهای سال می‌گذشت تا بفهمم که این جمله چه باری دارد و چه دوروییها و تیرگیهایی به زندگیم تحمیل می‌کند. حکم ساده‌ای که در سالهای اول ازدواج می‌شد با انداختن یک چادر نیمدار روی صندلی عقب ماشین برای بازدیدهای هفتگی ازش عبور کرد بعدتر تبدیل شد به یک چیز روزانه. هر روز. هر شب. هر لحظه.

دروغ با همه لحظه‌های زندگی من آمیخته شد. تمام این وقتها من باید خود واقعیم را پنهان می‌کردم. می‌نشستم حکمها و حرفهایشان در باب بی‌عفتی زنان بی‌حجاب را می‌شنیدم وسعی می‌کردم چشمهایم را گرد نکنم. چطور از این همه سکوت حناق نگرفتم، خدا می‌داند. نداشتن ادبیات مشترک خیلی بد است. تو چیزی می‌گویی و آنها چیز دیگری می‌شنوند. به همین سادگی. به همین بی‌مزگی.

بعدها باید هی به خودم یادآوری می‌کردم که من آدم بدی نیستم. این که اجباری به این سنگینی درست آمده نشسته وسط زندگی من، معنیش بد بودن من نیست. من جایی هستم که نباید باشم. این که من حجاب ندارم. کار می‌کنم، دستم توی جیب خودم است و مستقلم بد نیست. این که به اجبار کسی دیگر وانمود کنم که انسان دیگری هستم، بد است.

همین دورویی، همین دوگانگی، همین خود نبودن چند سال از عمر مرا هدر داده باشد خوب است؟ چقدر انرژی بیهوده مصرف کرده باشم خوب است؟ بماند.

اسم می‌برند از مدرسه‌ای. می‌گویند حجاب سرم کنم و بروم آنجا. به خاطر آینده بچه‌ام. به خاطر اینکه اگر من حجاب سرم نکنم و پسرم به فلان مدرسه‌ی به خصوص نرود آینده‌اش تیره و تار می‌شود. معتاد و کارتون خواب و بی‌عار می‌شود و هر اتفاقی هم که بیفتد مسئولش من هستم. داد می‌زنم: «من دیگر چادر سرم نمی‌کنم.» به خاطر هیچ کسی در این دنیای سیاه چادر سرم نمی‌کنم. حتی به خاطر پسرم. به خصوص به خاطر پسرم که توی ذهنش این تصویر تیره از من نقش نبندد. که زن قوی و مستقلی که مادرش است تن به چنین اجبار احمقانه بی‌منطقی می‌دهد.

اولین بار شاید شش ماه پیش از جدایی بود که بدون چادر از در خانه آمدم بیرون. داشتم می‌رفتم بیمارستان شهدای تجریش برای فیزیوتراپی ... بدون ابر سیاهی که دنبالم کند احساس می‌کردم ستاره‌ام. درخششم تمام آن حیاط زشت را پر کرده بود. بی چادر رفتم. بی چادر برگشتم و حتی بلندتر نفس می‌کشیدم. دیگر رسیده بودم ته خط. می‌دیدم که نمی‌شود. هیچ جوری نمی‌شود این زندگی را جمع کرد وقتی برای ساده ترین حقوق انسانیم هم باید بجنگم.

به نظرم آدمهای محجبه و بی حجاب از درک هم عاجزند. نه آنها درک می‌کنند که چه بار سنگینی است بر سر داشتن چیزی که قبولش نداری. نه ما می‌فهمیم که برای آنها این اجبار چقدر هم خواستنی و دوست داشتنی و مهم است. مهمترین چیز در این میانه احترام گذاشتن و درک متقابل است. من عقیده‌ی تو را نمی‌فهمم اما به تو احترام می‌گذارم که عقیده‌ات را داشته باشی. تو هم به عقیده من احترام بگذار. نمونه این درک متقابل در خیلی از کشورهای دنیا هست. همین ترکیه بغل گوشمان. زنها با هر جور حجاب به سادگی و احترام و دوستانه کنار هم زندگی می‌کنند و کسی در زندگی دیگری دخالت نمی‌کند. در ایران اما قانون، یوغ سنگینتر را بر گرده زنانی مثل من گذاشته و باعث شده که محجبه‌ها خودشان را محقتر از آنی که هستند، بپندارند. قانون و زور و اجبار... بگذریم.

من سالهای سال تن به اجباری سنگینتر از اجبار جاری جامعه داده بودم. تن دادنی که بهای سنگینش را دادم و هنوز و تا وقتی که پسرم بزرگتر شود می‌دهم. تن دادنی که شیرینهای کوچک و ساده زندگی را از من گرفت. در این روزها که دختران شجاع سرزمینم برای حقی ساده و انسانی می جنگند، چه بیهوده‌ام اگر همین سهم کوچکم را در تایید نکردن اجباری سنگین و سنگینتر ادا نکنم.

#اسفند٩٦

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin


/ 2 نظر / 429 بازدید
katibeonline

وقتی کشورهای دیگه میریم و می بینیم چطور باحجاب و بی حجاب کنار هم هستن و کاری به کار عقیده هم ندارن تعجب می کنیم. چون اینجا با حجم عظیمی از فشار و قضاوت بزرگ میشیم و زندگی می کنیم و همه مون عادت می کنیم به قضاوت کردن

zarrafe88

خيلي تصميم خوبي ميگيري كه اين مدرسه را كانديد نميكني هيچ شاهين اقبالي را هم نه خودت نه پسرت از دست نميدين. من به همه ميگم اگر اعتقاداتتون در تضاد فاحشي با مدرسه است اينجا نياين. بدبختي ما اينه كه مادر بي حجاب به طمع منفعت آموزشي و ... چادر سرش ميكند و به مدرسه مياد و در حق نوجوانش ظلم مي كنه. بچه بيچاره نميدونه دم خروس رو باور كنه يا قسم حضرت عباس رو...به يك تضادهاي فاجعه اي ميرسه! يه اتفاق خوبي تو همين مدرسه افتاد. مادري براي جلسه چادر از عقب ماشين برنداشت. با مانتو و مقنعه اداري آمد. انقدر حس خوبي داشتم حس دختر خيابان انقلاب!