از پاى رفتن نداشتنها ...

گمانم باز جادو نجاتم داده باشد. تمام لحظه‌هاى تاریک که فکر مى‌کردم تنهاى تنها هستم، جادو، سایه به سایه‌ام مى‌آمد، فقط یک قدم عقبتر از من. یک لحظه که مکث کردم هاله‌اش را دورم پیچید. یک لحظه مکث کردم و باز دنیا امن شد. آفتابِ تقلبىِ عصر از روى شیشه‌هاى خانه‌ى همسایه منعکس شد و افتاد روى گلدان آشفته‌ام. زندگى شد شبیه کارت پستال.
زنى، کمى بزرگتر، کمى قویتر از دیروز با موهاى ژولیده، آغشته به عشق، نشسته‌بود روى کاناپه. دنیا چیزى کم نداشت جز یک لیوان چاى با یک غنچه‌ى گل سرخ، شناور روى آن...



#آذر٩۶
✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin

/ 0 نظر / 75 بازدید