تقدیم به ترافیک همت با عشق

هر وقت می‌روم توی بزرگراه همت، ته قلبم خالی می‌شود. سیاهیهای آن پاییز کذایی می‌آید سراغم. تیرگی بی پایانی که از سرصبح شروع می‌شد. قلبم تیر می‌کشد.

 بعد ماشینها می‌ایستند. من گوشی‌ام را دستم می‌گیرم. نامه‌ای را که رسیده، سالها پیش رسیده باز هم برای اولین بار می‌خوانم. در دل خسته و دیوانه‌ام پروانه‌های کوچکی شروع می‌کنند به پریدن. در میان سیاهیهای اطرافم نور کمرنگی سوسو می‌زند و گم می‌شود. کسی، بین این همه تاریکی دستی به سوی من دراز کرده. دستی که هنوز بعد از این همه سال خاطره‌اش تکانم می‌دهد.

حالا ترافیک روان خواهد شد. حالا وقتش است آرام آرام به یاد بیارم که آن روزها تمام شده‌اند. حالا دیگر می‌توانم نفس حبس شده را بدهم بیرون. به خودم یادآوری کنم که اتوبان، فقط یک اتوبان است. یک اتوبان که برای همیشه خاطره‌ی تو تصاحبش کرده است. 


/ 0 نظر / 696 بازدید