« حال همه‌ی ما خوب است.» ‌

آن بلندترین شاخه دلبری را که از روی کتابخانه سر خورده بود تا دیوار کناری و بعد رفته بود بالا، قیچی کردم. انگار کن که رشته اندوه را بریده باشم. حواسم رفت به تکه تکه کردنش و گذاشتن توی آب. به وقتی فکر کردم که قلمه‌ها ریشه بدهند. به گلدانهای رنگی فکر کردم که می‌خواستم کنار هم بگذارم. به اینکه بنویسم چه جادویی همراهشان است.

گاهی دلم می‌خواهد یک میهمان تازه بیاید توی خانه. دلش بخواهد قصه‌ی تک تک گلدانها را برایش تعریف کنم. بگویم که به خدا این یکی که تمام این طرف خانه را سبز کرده سه چهار تا شاخه‌ی کوچک بیشتر نبود. وقتی از روی پیشخوان آشپزخانه بردمش آن طرف کنار کتابخانه، چند روزی قهر کرد. بله گیاههای من قهر می‌کنند. ناز می‌کنند. ادا در می‌آورند. شوخی می‌کنند. گیاههای من این روزها دور من جمع می‌شوند. سپری می‌سازند برایم. پشت سپر آنها دوام می‌آورم. نفس می‌کشم.

صبحها، می‌نشینم تا آفتاب کوتاه صبح تابستان را تماشا کنم. نیم ساعتی بیشتر نیست. گلدانهایم، با آمدنش شعر می‌خوانند. یکی یکی پچ پچ می‌کنند و خبر آمدنش را به همدیگر می‌دهند. بعد آفتاب می‌رود و نور می‌ماند. من می‌مانم و روز.

باورم نمی‌شود این منم. همان من که از خانه فراری بود و از روزهای تعطیل بیزار.

آفتاب که می‌رود من هم باید بروم. خودم را دلداری می‌دهم که موقع برگشتن می‌روم باغ گل. شاید یک گیاه جدید بی‌ادا اصولی آورده باشد که من بخرمش. شاید از آن گلدانهای سفالی زیبا داشته باشد. شاید قلمه‌های پتوس ابلق با هزار نقش را دوباره آورده باشد. خودم را دلداری می‌دهم که می‌توانم بروم آنجا. یک ساعت لابلای گیاهها پرسه بزنم. گنجهایم را بزنم زیر بغلم و برگردم به خانه.

یاد خودم می‌آورم که پرستوهای پارکینگمان هنوز هستند. جوجه پرستوها بزرگ شده‌اند و حالا هر بار که برمی‌گردم خانه سه چهار تا پرستو روی سیم نازک برق نشسته‌اند. دم جوجه‌ها کوتاهتر است. تنها فرقشان با بزرگترها دیگر همین است. شبها که به خانه برمی‌گردیم کنار لانه پرستوها ترمز می‌کنم. سرهایمان را می‌بریم بالا و زل می‌زنیم به پرستوها. از توی لانه‌هایشان سه چهار تا سر سیاه کوچک بیرون زده و به ما نگاه می‌کنند. تا با صدای بوق ماشینی به خودمان بیاییم که حواسش به عیش و نوش ما نیست و حرکت کنیم.

این روزها، هنوز پرستوها تند و تیز بال می‌زنند و صدایشان جیغ تیز و خوشایندیست. قلمه‌های حسن‌یوسف ریشه داده‌اند. آن یکی گیاه که مریض شد و از ته چیدمش، برگهای تازه داده است. گل‌ناز بالکن پر از گلهای صورتی ریز است. می‌بینی که خبرهای زیادی داریم و هیچ خبری نداریم. از شما چه خبر؟


@mrs_shin

#مرداد97


/ 0 نظر / 206 بازدید