«‌.و من همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می‌کنم... »‌

یک وقتهایی توی زندگی هست که چیزی را نداری. هیچوقت هم نداشته‌ای. بعد برای نصف روز، چند ساعت شاید صاحبش می‌شوی، در خیال. آنقدر واقعی که می‌توانی درونش قدم بزنی. می‌توانی صدای آب را از فواره‌های حوضش بشنوی. صدای تپ تپ پاهای کوچک سگی که این طرف و آن طرف می‌رود. بوی غذایی که می‌پزد.

بعد باز خیالت دور می‌شود. کلیدی که در دستت داری فقط همان در اخرایی رنگ را باز می‌کند. پسرت از همیشه شاکیتر است و دنیا معلوم نیست دارد کجا می‌رود.

وسط این همه ناامیدی، صبح بیدار نشده، باز خوابیدم. دفعه دوم که بیدار شدم فیلم دخترک را تماشا کردم که تک زبانی حرف می‌زد و به دقت ادای پدرش را در می‌آورد. قهوه خوردم. پیراهن قرمز تو را پوشیدم. همه چیز دور و برم داشت می‌شد خاکستری. باید کاری می‌کردم. شال قرمز. رژ قرمز. ماشین را که راه انداختم اولین پرستو را دیدم که برگشته بود.

اشکم درآمد. دیدم که چقدر یک شادی کوچک لازم داشتم. چیزی که بتوانم به آن بیاویزم. چیزی که رنج زیستن را توجیه کند شاید. بعد باران گرفت. هنوز بهار بود. هنوز زنده بودم. هنوز چشمهایم می‌درخشید. هنوز داشتن گوشواره‌ای تازه مرا به هیجان می‌آورد. هنوز عاشق بودم. هنوز پیراهن گرم قرمز تو تنم بود. هنوز کلیدی در دستم داشتم که دری اخرایی را باز می‌کرد به خانه‌ای پر از گیاه و نور و عشق.

خیالم هم سر جایش بود. کسی نمی‌توانست خیالم ،عشق ، سگ سیاه کوچک خوشبختی و پیراهن قرمز تو را از من بدزدد. کسی نمی‌توانست پرستوهای پارکینگ را از من بدزدد. کسی نمی‌توانست بهار را از من بدزدد. کسی نمی‌توانست دارکوب روی درخت روبرو، شمعدانیهایی را که هنوز نخریده‌ام و خیال برنجی را که هنوز نپخته‌ام از من بدزدد. کسی نمی‌توانست چیزهایی را که داشتم و چیزهایی را که نداشتم از من بدزدد. مالک همه‌ی رویاها بودم.

اشک را عقب زدم. پرستوها برگشته بودند. پرستوها برگشته بودند و همه چیز بالاخره درست می‌شد... 


/ 0 نظر / 835 بازدید