م را از سرش برداری می شود شکلات.

حالا شده دو جفت گوشواره که همانجور معطل مانده‌اند روی پیشخوان. نه دستم می‌رود که برشان دارم بیارم خانه، نه می‌توانم ببرم جایی برایشان پیدا کنم. از خیلی وقت پیش گوشواره‌ها، در خانه‌ای که خانه‌ی من نبود برای من فضایی ساختند که مال خود خود من بود. گوشواره‌ها بودند که زندگی در آن خانه را ممکن می‌کردند. گوشواره‌ها بودند آن تکه‌ی کوچکی که به من تعلق داشت و می‌توانستم از چشم همه پنهانشان کنم.

دیشب خواب دیدم که پا گذاشته‌اند به خلوتم. روبروی گوشواره‌هایم ایستاده‌اند و آن یکی را که طلای سفید است و سنگ فیروزه‌ای دارند برداشته‌اند. صبح، روبروی گوشواره‌ها، خوابم را به یاد آوردم. گوشواره را به گوشم کردم و فکر کردم چرا باید من همچین خوابی ببینم و چه مفهومی دارد... این روزها، شاید به خاطر همین یک چهارم قرصی باشد که می‌خورم، که خوابهای دری وری زیاد می‌بینم. این است که زیاد جدی نمی گیرمشان.

بعدتر وقتی که روز طولانی نفسم را گرفته بود، وقتی مودمی را که کار نمی‌کرد با ضرب زور و چپاندن یک تکه کاغذ راه انداختم، فکر کردم همه‌ی زندگیم همین است. همین که مشکلاتم را با دم‌دستی‌ترین و سریعترین راه حل ممکن، رفع و رجوع کرده‌ام و حل کردنشان را به زمان نامعلومی در آینده به تعویق انداخته‌ام. مثل همین یک چهارم قرص. مثل همین کاغذ روی مودم. مثل همین گوشواره‌هایم که بی‌جا مانده‌اند روی پیشخوان. نه دستم می‌رود که برشان دارم و نه جایی می‌توانم برایشان پیدا کنم.انگار اگر جایی برایشان درست کنم، باید چیزی را بپذیرم که هنوز، بعد از این همه سال، آمادگی پذیرفتنش را ندارم. بگذریم...

 

/ 0 نظر / 34 بازدید