در ادامه کمپین شادیهای کوچک

روزها سرعت وحشتناکی پیدا کرده‌اند. سرعتی سرگیجه‌آور حتی. بیدار می‌شوم می‌دوم می‌دوم می‌دوم و این وسطها می‌خورم به در و دیوار و بعد آخر شب تن خسته را پرت می‌کنم روی تخت. حاصل همه دویدنها هم با یک اخم رییس جمهور یک کشور دیگر و یک پاسخ دری وری از کشور خودم دود می‌شود و می‌رود هوا. شاید اگر ندوم، اگر بنشینم اگر فقط زل بزنم به اتفاق بهار و تابستان که این روزها خانه‌ام را جنگلتر از همیشه کرده، بهتر باشد. شاید اگر فقط بایستم و نگاه کنم بهتر باشد.


به این همه سالی که دویده‌ام نگاه می‌کنم. بهتر بگویم به حاصل اندک این همه سالی که دویده‌ام، نگاه می‌کنم و دلم برای خودم می‌سوزد. دلم برای خودم که تازه شمعهای تا به تای 4 و 2 را فوت کرده‌ام و از هجوم دلواپسیها وقت نکرده‌ام آرزو کنم، می‌سوزد. دلم برای این زن که به خاطر توانایی شانه‌هایش بار سنگینی به دوشش است، می‌سوزد. چند روز دیگر بهتر می‌شوم. سنگینیها را از یاد می‌برم و باز از زور دویدن وقت نمی‌کنم به چیز دیگری فکر کنم.


کارمند شرکت بیمه می‌گوید بیمه شخص ثالث را قسطی کنم یا نقد می‌دهید. می‌گویم نقد. روزهای تقویم دیگر پر شده از یادداشت "چک" "چک" "چک" و مغر من دیگر کشش به خاطر سپردن تاریخ جدیدی را ندارد. مغز من دلش می‌خواهد مرخصی بگیرد و به بدن یک زن خانه‌دار برود که دسته چک ندارد، صبح به صبح پیاده بچه‌هایش را می‌برد مهدکودک، نان تازه می‌خرد و موقع جارو کردن خانه آواز می‌خواند. مغز من دلش می‌خواهد کرکره‌ها را پایین بدهد و برای یک هفته همه فعالیتهایش را تعطیل کند. مغز من دلش می‌خواهد بخوابد.


اما حتی وقتی می‌خوابم وقتی حتی در خوابم می‌دوم و می‌دوم و می‌دوم مغزم استراحت نمی‌کند. صبح خسته‌تر خودم را پهن می‌کنم روی کاناپه خاکستری. موبایل را می‌گیرم دستم و خبرهای بد روز را تند و تند رد می‌کنم. دنبال یک خبر کوتاه خوب ذره بین در دست روزم را می‌کاوم. خبرهای خوب فقط در خانه اتفاق می‌افتند:


در رشد وحشیانه گلدان بنفش ریحانها.


در پیچیدن شاخه های پتوسها در هم.


در رنگ قرمز برگهای حسن یوسف.


در لذت برنده شدن در یک شرط بندی کوچک.


در گرفتن کادوی تولد از پسر دوستم.


در داشتن یک جعبه جواهر جدید با نقش پروانه.


در کارنامه ی سرتاسر "خیلی خوب" پسر.


در لذت تماشای کارتون 101 سگ خالدار بعد از صد سال.


در دیدن قد کشیدن هر روزه پسرم.


در دیدن عددی ده کیلو کمتر از دو ماه پیش روی ترازو.


در بوی خوش نانی که می‌پزم.


 


می آویزم به همینها. برای تمام وقتهای بی نفسی می‌آویزم به ذره بینم.


 

/ 0 نظر / 241 بازدید