زندگی مصنوعی

دستگاه بخور، صدای وز وز جدید و خفیفی توی خانه راه انداخته. تصفیه مثل یک قطار کهنه برای خودش سوت می‌کشد و می‌رود. نشسته‌ام روی مبل. پسرم می‌گوید خانه‌ی ما سالمترین هوای دنیا را دارد، با این همه گلدان و تصفیه و بخور. هر دو دستگاه تصفیه و بخور را اخیرا پدرم خریده. احتمالا به خاطر مهاجرت صد سال پیشمان به این خراب شده عذاب وجدانش زیادی حاد شده این روزها. حالا برای خودمان شده‌ایم جمهوری مستقل. خانه‌ای پر از گیاه. گرم. با صدای سوت قطاری که امیدوارنه ذرات معلق را جذب فیلتر کاربنی گران‌قیمتش می‌کند. با رطوبتی که آخر شب دیگر هوا را سنگین می‌کند. با یک وایفای پر سرعت که به هیچ جا وصل نمی‌شود. با بی‌خاطرگی مطلق. نشسته‌ایم در امنیتی پوشالی. ساندویچ کالباس خانگیمان را گاز می‌زنیم. سریال آمریکایی می‌بینیم و پتوی آبی کمرنگ را روی پاهایمان می‌کشیم. از هیچ کس خبر نداریم. هیچ گذشته و هیچ آینده‌ای در کار نیست. فقط همین امروز بی‌سرانجام بی‌پایان که اگر پرده‌ها را کنار بزنیم تمام کمالش یک جا فرو می‌ریزد و محو می‌شود. هیچ چیزی برایمان باقی نمانده است. آخرین سنگر همین جاست.

پشت ساقه‌های ظریف پتوسهایم پناه گرفته‌ام. پرچم سفیدم را رو به ناکجا تکان می‌دهم و دلم می‌خواهد بهانه‌ای هر چند کوچک برای روزهایی که بالاخره  از راه می‌رسد داشته باشم... 

 

/ 0 نظر / 130 بازدید