«حالا که رماندى و رمیدیم، رمیدیم...»

گفت سه روزه دل مى کَنَم شیدا. سه روز. چه بلد بودمش. گفتم مى دانم طفلکى. مى دانم دخترک. سه روز هم زیاد است گاهى. آن دل که ترک بخورد، ترکش که بزرگ بشود، دیگر فایده اى ندارد.آدم بند زدن نیستى. اما داشت مقاومت مى کرد. دست و پا مى زد. زمان مى داد و ته ته آن همه غرور، دختر بچه اى کز کرده بود که "زنگ بزن لعنتى! عاشقتم هنوز" و من چه بلد بودمش.

/ 0 نظر / 2 بازدید