از آهستگی‌ها

امسال اولین سال بود که سینا صبحها هم سرویسی شد. قبل از شروع مدرسه با آب و تاب از این ساعت تنهایی حرف می‌زدم که چه برنامه‌های متنوع و مهیجی برایش دارم. هنوز هم گاهی یکی از دوستانی که آن سخنرانی مرا شنیده می‌پرسد بالاخره چه کردی با این صبحهایت.
آن موقع هنوز یادداشتهای روزنامه برقرار بود و من فکر می‌کردم صبحها می‌نشینم کنار پنجره‌هایم و می‌نویسم. گاهی هم که چشمهایم خسته شد به ماشینها نگاه می‌کنم که مثل مورچه‌ها مرتب خیابان نوبهار را پایین می‌آیند. چند تا چیز را نمی‌دانستم. اولیش این که هنوز این موقع صبح هوا تاریک است. دومیش هم این که زنی که از بدو تولد بچه‌اش و حتی قبلتر حتی یک صبح تنهایی آهسته هم برای خودش نداشته و تمام عمرش را دویده چه عطشی دارد به همین ساعت بی صدای نیمه تاریک در خانه.
حالا بعد از قریب 5ماه تعارف با خودم را گذاشته‌ام کنار. می‌دانم که من صبحهایم را به آهستگی می‌گذرانم. آهستگی همان چیزی است که زندگی من کم دارد و همیشه هم کم داشته. از آن کم داشتنهایی که نمی‌فهمی. تا وقتی که یک ساعت در تاریک و روشن صبح روی کاناپه ولو باشی و نور صبح را تماشا کنی که چطور کم کم آسمان را تسخیر می‌کند. تا آن آهستگی نامعمول را هضم کنی.
قهوه ای را که یک عمر با عجله و داغ داغ سر کشیده‌ای آرام آرام فرو دهی و به هیچ چیز فکر نکنی. راه بروی دستت را بکشی روی برگ گلدانها و بدون ترس از اینکه کسی دیوانه خطابت کند با آنها حرف بزنی. برگردی توی تخت. لحافی را که هنوز گرم است بکشی روی تنت و خیال ببافی.
امروز فهمیدم که صبحهایم را رسما به همین آهستگی اختصاص داده‌ام و چه خوب. آنقدر این ساعت تنهای صبح را دوست دارم که حتی شب در خانه پدری نمی‌مانم. افتان و خیزان خودم را می‌رسانم به خانه که ساعت صبحم از دست نرود.
امروز، هوا ابری است. ابرهای ضخیم روی کوههای شمالی را گرفته‌اند آن بالا دارد برف می‌بارد. من پشت به آینه نشسته‌ام. شاخه پتوس ابلق دارد دستش را دراز می‌کند که برسد به آینه. می‌دانم اینها هم مثل آدمها دوست دارند خودشان را در آینه نگاه کنند. صبحانه و قهوه ام را خورده ام. کاری نمانده جز نشستن و نگاه کردن به صبح ابری شهر که آرام از راه می‌رسد.
/ 1 نظر / 369 بازدید
mrkashef

صبحا همیشه برای من هم ابریست حتی اگر آسمان ابری نباشد. هوا که ابری میشه دلم میگیره اما با خودم میگم پشت اين ابرها آسمان هنوز آبي‌ست پس زندگی هنوزم ادامه داره بعدازم می‌پرسی چرا خوشحال نیستم و حالشو نمیبرم از جوونیم ؟ ... تو یک دلیل برای خوشحالی بگو ...امروز صبحم رو روی زمین خانه دراز کشیده ام الیسا می‌خواند. صداش را دوست دارم. لطیف و حزین و گوشنواز. نمی‌دانم چی می‌گوید . نصفه نیمه کلمه‌ها را از عربی همان چندسالی که توی مدرسه خواندیم یادم هست.از این شهر بی زارم به خاطر تمام بخل و حسادتی که توی در و دیوار و خیابان و کوچه‌ها و آدم‌هاش وول می‌زند.عصبانیم ... عصبانیم و به کوچکترین چیزی منفجر می‌شوم. چرا ؟ از خبرها و اتفاقات. هفت روز یک کشتی با سی‌و‌ذو نفر آدم سوخت و جزغاله شد و خاکستر شد و نیست و نابود شد و آب از آب تکان نخورد. ان‌وقت تورنتو فقط کافیست ۹۱۱ را بگیری و بگویی من فکر می‌کنم همسایه‌ی بغلی بی‌دلیلی سر گربه‌اش داد می‌زند. ده‌دقیقه بعد دو نفر دم در خانه‌اش ایستاده‌اند که مطمئن شوند حیوان‌ازاری‌ای دارد اتفاق نمی‌افتد. اینقدر آدم‌ها و جان و سلامتشان توی این کشور نکبت‌زده بی‌ارزش است که آدم می‌خواهد بالا بیاورد از حجم قساوت و عداوتی که به آدم‌ها تحمیل می‌شود. کاشف خل ✅روزنوشت های کاشف @mrkashef https://mrkashef.persianblog.ir/