«کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد»


ديگر كسى وبلاگ نمى‌نويسد. من مانده‌ام، آيداى گوسپند، آيداى پياده، گيس طلا، ميرزا پيوكفسكى، ليمان، انجمن غيبى و خانم كنار كارما، آلوچه خانم و خرس. در واقع از آنهايى كه من فالو مى‌كردم اينها مانده‌اند كه هنوز مى‌نويسند؛ در همان قالب قديمى. 

وبلاگستان شبيه اين شهرهاى متروكه شده كه چندتايى ساكن نوستالژى زده دارد كه پاى رفتن ندارند و چند تايى توريست كه به شهر سر مى‌زنند و باعث مى‌شوند فكر كنى هنوز زندگى در جريان است. هست؟ نيست گمانم. اما مهم نيست. خودم گاهى فكر مى‌كنم كركره‌هاى بلاگ اسپات و پرشين بلاگ را بدهم پايين بماند همين كانال. بعد مى‌بينم كه هنوز آدمها سر مى‌زنند آنجا، صد نفر به اين يكى، صد نفر به آن يكى و خب دلم نمى‌آيد. بنابراين هنوز كار بى ث‌حاصل كپى كردن نوشته‌هاى كانال در وبلاگ را انجام مى‌دهم. 

به هواى آن كسى كه مثل من در صبح بارانى روبروى پنجره تاريكش ولو شده روى كاناپه، پيتزاى از شب مانده‌اش را مى خورد و وبلاگ مى‌خواند. در همان قالب قديم و سنتى‌اش. مثل من. 

به هواى دايناسورهايى مثل خودم است كه هنوز كامل كوچ نكرده‌ام و هى تكه‌تكه‌هايم را كشان‌كشان مى برم با خودم. سخت است خب. پانزده سال است خود خانم شين را مى‌نويسم. از دو سال قبلترش هم وبلاگ داشتم. انگار اگر وبلاگ را ببندم آن پنجره را بسته‌ام. نمى‌توانم. بستنش در توان من نيست. مى‌مانم. تا وقتى كسى ديگر به جز من هم بنويسد مى‌مانم لابلاى همين خاك و خل و مى‌نويسم. مگر چه كار بهترى بلدم انجام بدهم؟ 

البته بلدم پيتزا درست كنم و آن هم از همه اينها بهتر است ولى مثل نوشتن روح آدم را نوازش نمى‌كند متاسفانه. 

@mrs_shin



/ 1 نظر / 357 بازدید
syahbaatr

من تازه فهمیدم کانال تلگرام داری.تاحالا نمیفهمیدم این @ یعنی چی این زیر مینویسی.جوین شدم.باریکلا باریکلا