فکر زمستون

رفتارم شبيه مورچه‌ها در آستانه زمستان شده. ترسيده‌ام. هى مى‌روم و مى‌آيم و سايتها را بالا پايين مى‌كنم. ترسيده‌ام. هر بار مى‌روم خريد، دو برابر هميشه خريد مى‌كنم. در فروشگاه به چرخ خريد و چشمهاى دودو زن بقيه نگاه مى‌كنم كه ببينم چه چيزهايى را جا انداخته‌ام. از كنار مورچه‌هاى ديگر كه محتويات چرخ خريدشان دو برابر ارتفاع چرخ است، عبور مى‌كنم و چيزهايى ميخرم كه لازم ندارم. چيزهاى ضرورى را فراموش مى‌كنم. ده روز مانده به آخر ماه، حقوقم را تمام مى‌كنم و همين حالم را بدتر مى‌كند. 

هر جا حرف از احتكار مى‌زنند احساس گناه مى‌كنم ولى كارى از دستم برنميايد. درست مثل مورچه‌اى در آستانه زمستان كه پاى بزرگ سوسكى را كشان‌كشان تا در خانه‌اش مى‌برد. 

در خانه کوچکم من، گلدانها، پسرم و تعدادى پشه ريز با هم زندگى مى‌كنيم. جاى زيادى ندارم. همه چيزهاى اضافه‌اى كه خريده‌ام گوشه اتاق خواب تلمبار می‌کنم. 

بعد دلم براى مورچه درونم مى‌سوزد. با این همه عذاب وجدانى كه بابت اين كار نثارم شده، تمام خريدهاى آن طفلكى فقط يك گوشه كوچك ٣٠ در ٧٠ را به ارتفاع ٥٠ سانت اشغال كرده و ديگر چيزى به فكرش نميرسد كه بخرد. روى پشته‌ى كوچك احتكارهاى به درد نخورم را با يك روميزى مى‌پوشانم و سعى مى‌كنم فراموششان كنم. 


ليست خريد مى‌نويسم. بايد دوباره بروم براى خودم، پسرم، گلدانها و پشه‌ ريزه‌هایم خريد كنم. گوشت نداريم. چايى تمام شده و در تمام آن پشته‌ى به درد نخور يك تكه شكلات هم پيدا نميشود كه روزم را شيرينتر كند. 


@mrs_shin


/ 1 نظر / 198 بازدید