◽️ براى برفى كه بر من نمى‌بارد

شمال اتوبان ارتش برف آمده. ما جنوب اتوبان زندگى مى‌كنيم. حالا مه مثل پرده‌اى سفيد نشسته روى كوه و مى‌خواهد بدون مزاحمت چشمهاى من، بار برفش را بتكاند آنجا. ما برف نداريم. زمين خاكى جلوى خانه كه هر سال پر از برف مى‌شد خالى است. خالى از برف. خالى از سبز. خالى حتى از سگهاى ولگردى كه شبهاى تابستان با زوزه‌هايشان مرا مى‌ترساندند.


چند روز پيش مردى ساعتها نشسته بود روى باقيمانده خشك چمنها. با دستهايش مشت مشت چمن خشك مى‌كند و پرت مى‌كرد بالا و با خودش حرف مى‌زد. صدايش را از اين بالا نمى‌شنيدم اما نگاهش مى‌كردم. جابجا مى‌شد مى‌رفت جايى كه هنوز علف داشته باشد و باز از نو ادامه مى‌داد. از اين بالا، پيرمرد آشفته‌اى كه همسايه سابقم بود ديده‌ام كه از كنار برج عبور مى‌كند و به خيابان مى‌رسد. مردى را ديده‌ام كه به سگها غذا مى‌دهد. مادر و كودكان بسيار ديده‌ام كه مى‌آيند به مهدكودك باغ.


خيلى از همسايه‌هاى قديميم را هم مى‌بينم. زنى كه هميشه شال سفيد سر مى‌كند و هوا تميز باشد يا آلوده سر ساعت ٦ مى‌آيد پياده روى. سرايدار قدكوتاه با آن چشمهاى دودوزن ترسناكش را هم ديده‌ام. حالا ديگر هفت ماه شده كه من اينجا زندگى مى‌كنم و آن خانه و ديوار ارغوانى‌اش به خاطره پيوسته. اينجا ديوارهاى سفيد بزرگ دارم و هنوز نرفته‌ام تابلو براى ديوارها بخرم. هنوز ميهمانى درست و حسابى نداده‌ام كه دوستانمان بيايند خانه و تا صبح بگوييم و بخنديم و صداى همسايه‌ها را در بياوريم.


حالا مه، كمى پرده سفيدش را بالاتر مى‌برد و من مى‌بينم تا چشم كار مى كند آن دورها برف نشسته. ما اما برف نداريم. بادسنجهاى ساختمان زشت تعاونى اورژانس مى‌چرخند و مى دانم كه باد مى‌وزد و توى قلبم دلهره‌اى هست كه نمى‌دانم از چيست.


سفر از من برنگشته. سفرى كوتاه به دوردست كه يادم انداخت زندگى قبل از اين كثافتِ كرونا اينقدرها هم سخت و تلخ نبود. دوستان بودند. پنجشنبه شبهاىِ بيرون رفتن بود. سفر بود. حالا حتى اگر بعد از يك سال بالاخره دو روز سفر رفته باشى بايد كلى ترس تحمل كنى.


رفته بودم جادو. اما نه جادويى مثل ونيز كه ساخته دست بشر است. رفته بودم هرمز. هرمز زيباى رنگين كمان كه داشت زير پاى گردشگران بيخيال و زباله‌هايشان دفن مى‌شد. هنوز خاك سرخ هرمز لابلاى تركهاى كف پايم هست و نمى‌رود. يك تكه از هرمز آمده با من.


كاش مى‌شد همه هرمز را بدزدم و قايمش كنم تا كسى آن جادوى خالص را لگدكوب نكند. بى‌فايده است. جهان بزرگ است. من كوچكم و ناتوان. من حتى نمى‌توانم آن ابرهايى كه كمى بالاتر در شمال اتوبان ارتش مى‌بارند به خانه‌ام دعوت كنم. من حتى نمى‌توانم كارى كنم كه كرونا برود و من همه دوستانم را بياورم اينجا و جا نباشد روى مبلها بنشينيم.


من نمى‌توانم جهانم را پس بگيرم.


من فقط مى‌توانم بنشينم. نگاه كنم و گاهى مثل امروز، قبل از اينكه روز ببلعدم دو سه خطى بنويسم.


شيدا

٢ بهمن ٩٩


t.me/mrs_shin

/ 1 نظر / 7526 بازدید
shamshirgar

هر چند امسال، زمستانی هم نبود ...