25 سال در 25 دقیقه یا کمتر


اگر ژوژمانم را حساب نکنم، آخرین بار که برای امتحان شفاهی روبروی یک معلم نشسته بودم ، سال سوم دبیرستان بود. سال 71 یا 72. یادم هست که امتحان شفاهی فارسی داشتیم و من مثل همیشه داوطلب شده بودم و پریده بودم جلو. از بس که تحمل استرس کشیدن طولانی را نداشتم و می‌خواستم زودتر قال قضیه کنده شود.

امروز اما کاری از دست من برنمی‌آمد. باید می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا اسمم را صدا کنند. از هفده سالگیم، بیست و پنج سال ناقابل گذشته بود. بیست و پنج سال. در این بیست و پنج سال من موفق شده بودم صفحه سفید آینده‌ام را به میزان زیادی خط خطی کنم. توانسته بودم در شغلم به هیچ موفقیت خاصی نرسم. در زندگی خانوادگی میان همه گزینه‌های موجود، نامعقولترینشان را انتخاب کرده بودم و طبعا به بن‌بست رسیده بودم. دو کتاب نوشته بودم که یکی چاپ نشده بود. تعداد زیادی یادداشت. شانزده سال وبلاگ‌نویسی. یازده سال سابقه بیمه. دوازده سال و نیم مادری و چهار سال و نیم استقلالی که مایه غرورم بود، بیست و یک سال هم سابقه مفید عاشقی داشتم.

به بقیه کسانی که با اضطراب نتایج مصاحبه نفرات قبلی را دنبال می‌کردند نگاه می‌کردم و غرق شده بودم در افکارم. حوصله نداشتم پیگیر سوالها بشوم. حوصله نداشتم کتابها را ورق بزنم. فقط می‌خواستم همه اینها تمام شود و من به ماشین سفید کوچکم برگردم و با حداکثر سرعت ممکن از اینجا دور شوم. یکی از خانمها به من گفت معلومه خوب بلدی که اینقدر خونسردی.

لبخند زدم. از آن لبخندهای کجکی بیمزه‌ای که معمولا برای قانع کردن غریبه‌ها می‌زنم. فکر کردم بلدم؟ بلد نیستم؟ یعنی واقعا از هفده سالگی من، بیست و پنج سال گذشته است؟ آن خانم معلمی که از ما درس می‌پرسید، کجاست؟ مدرسه‌ام کو؟ دوستهای قیمتی و جدانشدنی‌ام چه شدند؟ در هفده سالگی به چه چیزهایی فکر می‌کردم؟ یادم هست تابستانش مامان و برادرم رفتند ترکیه و من نرفتم. مانده بودم درس بخوانم. آن همه درسی که خواندم چه شد؟ از آن همه انتگرالی که حل کردم چه یادم مانده؟ از همه سالهای دبیرستان فقط شعرهایی که حفظ کردم را به یاد دارم. بله. « یک روز به شیدایی بر زلف تو آویزم.» آویختم آیا؟ آویختم.

فرو رفتم در صندلیهای قرمز. دور و برم پر بود از غریبه‌های نگران. نگران؟ آیا در آن امتحان بیست و پنج سال پیش نگران بودم؟ شاید. نه زیاد. هیچوقت آدم نگرانی نبودم. همین حالا که نیم بیشتر زندگیم را خط خطی کرده‌ام، نگران نیستم. آخرش که چه: « عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد.» اسمم را صدا کردند.

#اردیبهشت97

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin


/ 0 نظر / 1069 بازدید